جمعه ۰۸ اسفند ۰۴

دعانویس پارس آباد

۴ بازديد
نشده بود، به این دلیل که خواهر کوچکترش در آنجا فوت کرده بود؛ و سایر آپارتمان‌های خانه نیز به دلایلی به همان اندازه عجیب قفل شده بودند. بی‌میلی عجیبی برای اجازه دادن به بی‌اهمیت‌ترین بازدیدکننده برای ورود به آنجا، به طرق مختلف نشان داده می‌شد. به بهترین دعانویس شهر نظر می‌رسید یک ربع قرن از زمانی که گودال خاک خالی شده بود، گذشته است و تخته‌هایی در اطراف آن نصب شده بود که به ماگان‌ها اجازه می‌داد روزانه زباله به آن اضافه کنند ، تا اینکه سرانجام خودشان به خاک تبدیل شدند. وقتی دکتر درهم مالکیت آنجا را به دست گرفت[363] او باغ را پوشیده از خاکسترهایی به عمق چند فوت یافت که از میان آنها گزنه‌های انبوه مانند نیش‌های خودآگاهی دعانویس پارس آباد که زندگی با مگان را به نقطه مقابل گلگونی تبدیل کرده

بود، تقلا می‌کردند. در گوشه‌ای متروکه، یک آبکش بطری قرار داشت که میله‌های چوبی آن در اثر پوسیدگی افتاده بود و با پایین آمدنش، نمادهای صمیمیتی را که زمانی در خود جای داده بود، خرد می‌کرد و از میان آنها می‌گذشت. [صفحه ۱۵۰]که به کمک آن ممکن است اسرار سودآوری به دست آمده باشد. فاضلاب‌ها و شبکه‌ها جادو و طلسمات مسدود شده بودند؛ و قسمت عمیق پشت خانه با هشت فوت آب راکد پر شده بود. یک سلول زیرزمینی، که در مجاورت این غار قرار داشت و طلسم نویس به طرز محترمانه‌ای «خزانه زغال سنگ» نامیده دعانویس اشنویه می‌شد، به یک محفظه تاریک دیگر باز می‌شد؛ بهترین دعانویس شهر و وقتی دکتر، که از روی کنجکاوی مجبور به اندازه‌گیری عمق آن شده بود، سنگی را به داخل گودال انداخت و گوش داد تا اینکه طلسم صدای پاشیدن

آب از زیر آن به گوش رسید، احساس شگفتی بر او غلبه کرد. لولاهای در راهرو در دوران اجاره خانم ماگان طلسم نویس آنقدر سفت بود که دکتر فلمینگ، که زمانی به عنوان پسرعمو به ملاقات این گوشه‌نشین ثروتمند دعا رفته بود، مجبور شد برای روغن شیرین به داروخانه همسایه مراجعه کند تا اینکه با فریاد زدن «کنجد باز کن» احساس امنیت کند. این «زن بی‌پناه» که بر پاگرد سرد، در میان دعانویس تکاب صندوقچه‌های گنج‌های اسرارآمیز نشسته بود، با تمام وجود می‌لرزید که مبادا دوستانش آن را از چنگش بیرون بکشند، با اندوه سال‌های پایانی زندگی پنهانی خود را سپری می‌کرد. یک بار، با هشدار اشتباه آتش‌سوزی، رنج او رقت‌انگیز بود و در کمال تعجب همه، سرپرستی برخی از صندوقچه‌ها را به همسایه‌ای واگذار کرد.[364] آقای کاتن، که البته آنها را فقط

چند طلسم ساعت بازداشت کرد. در خانه همسایه دیگرش، خانم فلانگان، که یک نانوایی قدیمی و جاافتاده داشت، خانم ماگان همیشه اسکناس‌هایش را عوض می‌کرد؛ اما خانم فلانگان از ترس اینکه بین واگن سرپوشیده‌ای که در آن ساکن بود و دری که واگن در آن توقف می‌کرد، گیر بیفتد، همیشه مجبور بود سوار ماشین شود و معادل فلزی اسکناس نو و ترد بهترین دعانویس شهر را دعانویس کمال شهر در دست سرنشین کوچکش بگذارد. در زمان مرگ خانم ماگان، برخی از اجاره‌های معوقه انباشته شده بود و یک سال از مدت طلسم اجاره‌نامه منقضی نشده بود؛ اما ملک او آنقدر متروکه بود که ادعای صاحبخانه قابل قبول نبود.

خانه چنان ویران شده بود جادو و طلسمات که صاحبخانه، سرهنگ کینگ، با کمال میل نیمی از اجاره قبلی را پذیرفت. اگرچه خانه بسیار قدیمی بود، اما تنها یک مستاجر، اسقف اعظم کارپنتر،[365] قبل از مگان آن را اشغال کرد. در [صفحه ۱۵۱]اتاق نشیمن پشتی آن توسط دین لوب و بسیاری دیگر از کشیشان قدیمی که در طول مبارزه برای رهایی کاتولیک‌ها در دوبلین شناخته شده بودند، به مقام کشیشی منصوب شده بود؛ و اجرای قانون مجازات چنان سختگیرانه بود که دانشجویان برای طلسم نویس انتصاب به مقام کشیشی باید مخفیانه از اصطبل دعانویس فردیس خیابان آیلند به خانه اسقف اعظم برده می‌شدند و سپس به کارهای پست روی می‌آوردند.

در یکی از فرورفتگی‌های این اتاق نشیمن، محرابی قرار داشت که ماگان‌ها آن را به کمد تبدیل کرده بودند. به نظر می‌رسد ویلیام آلینگهام وقتی چند سال بعد نوشت: «خانه در نظرش بوده است.» بیرون، گچ قدیمی، پر از لکه و پاشش، زیر نور آفتاب لکه‌دار دعا و زیر باران رگه‌دار به نظر می‌رسید؛ لبه‌ی پنجره‌ها پر از علف‌های کپک‌زده شد، و شیشه‌های شکسته شده، به عنوان شیشه شناخته می‌شدند. درون آن فرش‌ها و بالش‌هایی از گرد و غبار وجود داشت؛ چوب نیمی پوسیده و فلز نیمی بهترین دعانویس شهر زنگ زده بود. پرده‌های قدیمی - نیمه‌تار عنکبوت - با بی‌تفاوتی تمام آویزان بودند: از زیرزمین تا پشت بام، بهشت ​​عنکبوت بود.

دعانویس درگز

۵ بازديد
اوکانر آمده است. من دیشب با والنس شام خوردم که از او نام برد. دعا [صفحه ۴۵]با معرفی لرد ادوارد[120] و اوکانر به وزیر اینجا[121] در تابستان قبل از اینکه فرانسوی‌ها قصد جادو و طلسمات حمله به ایرلند را داشته باشند.[122] هر دو به سوئیس رفتند، از آنجا اوکانر بهترین دعانویس شهر به فرانسه رفت، با هوچ مصاحبه‌ای داشت و همه چیز برنامه‌ریزی شده بود. من از این می‌ترسیدم که مبادا دولت تصمیم به تصویب جادو و طلسمات قرارداد ما نگیرد، و چون در قدرت آنها بود، به من حق انتخاب می‌دادند که یا به عنوان شاهد طلسم حاضر شوم یا خودم شهادت را بپذیرم. چون هیچ تمایلی به این نوع خروج نداشتم، راه افتادم و به سلامت به اینجا رسیدم، و اکنون از شما خواهش دعانویس درگز می‌کنم اگر در اظهارات من اشتباهی وجود داشته یا توهینی

شده است، به من اطلاع دهید... یکی از نامه‌های بی‌پاسخ فراوان در «مکاتبات کسلری» بهترین دعانویس شهر نکته‌ی اصلی خود را در اینجا می‌یابد. در اوت ۱۷۹۸، ویکهام، از وزارت کشور، به کسلری، که در آن زمان اوکانر را در دوبلین زندانی کرده بود، چنین می‌نویسد:[123] هدف ویکهام، هرچند در هاله‌ای از ابهام قرار داشت، بدون شک بررسی صحت گفته‌های «دوست لرد داونشایر» و سنجش ارزش قابل فروش خدمات او بود: اگر از اوکانر در مورد هدف سفرش به سوئیس به همراه لرد ادوارد فیتزجرالد در سال ۱۷۹۶ و اینکه آیا آنها یا هر یک از آنها در آن زمان در فرانسه بوده‌اند و چه مأموران فرانسوی را غیر از آقای بارتلمی دیده‌اند، دعا سؤال شود، شخصاً برای من دعانویس فریمان بسیار رضایت‌بخش خواهد بود.

من در زمان ورود آنها با ارتش اتریش نبودم، بنابراین فرصت مشاهده حرکات آنها را از طلسم نویس دست دادم.[124] اگر هر یک از آنها به طلسم جادو و طلسمات فرانسه رفته باشند، که من مطمئنم که رفته‌اند، به دلایل بسیار خاص، کنجکاو خواهم بود بدانم که آیا از طریق بازل وارد شده‌اند یا خیر، و آیا گذرنامه‌هایشان به نام خودشان داده شده است یا خیر. [صفحه ۴۶]همانطور که قبلاً گفته‌ام، هیچ بی‌احتیاطی در زیر سوال بردن اوکانر در این موارد وجود ندارد، و انجام این کار برای من بسیار رضایت‌بخش خواهد دعانویس نظرآباد بود.[125] پنجاه صفحه باید ورق زده شود تا پاسخ این نامه برسد.

عنوان آن « محرمانه » است و تاریخ «قلعه دوبلین، ۱۷ آگوست ۱۷۹۸» را دارد. تمام شواهد غیرمستقیم من، که هدفشان نشان دادن این است که ترنر همان مردی است که آقای فرود نتوانسته او را شناسایی کند، در این نامه خلاصه شده است. کسل ری اینگونه به ویکهام پاسخ می‌دهد: «راز. قلعه دوبلین: ۱۷ آگوست ۱۷۹۸». «من تلاش کردم تا از دستورات شما در بازجویی از آقای اوکانر طلسم نویس در مورد هدف سفرش به سوئیس به همراه لرد ادوارد فیتزجرالد پیروی کنم. در ابتدا او از پاسخ به این نکته خودداری کرد دعانویس شاهین شهر و خود را تنها موظف به بیان حقایقی دانست بهترین دعانویس شهر که پس از پیوستن به ایرلندی‌های متحد، که در آن زمان عضو آن نبود، به دست آورده بود.

پس از اصرار، بدون ذکر نام، او اینگونه اظهار داشت: - در تابستان ۱۷۹۶، همانطور که در خاطرات آمده است، مأموری به فرانسه فرستاده شد تا نقشه دعا حمله را با هیئت مدیره ترتیب دهد. این شخص به هامبورگ رفت؛ از آنجا، به همراه دوستش، به سوئیس؛ هیچ‌کدام به پاریس نرفتند، طلسم نویس اما فرد استخدام‌شده در نزدیکی مرز فرانسه با شخصی که از اعتماد بالایی در هیئت مدیره برخوردار بود، ملاقات کرد ؛ پس از تماسی که با او همه چیز حل و فصل شد.[126] دلیل اینکه هیچ‌کدام به پاریس نرفتند این بود که مبادا دولت انگلیس، که قرار بود بیشتر افسران بهترین دعانویس شهر طلسم پاریس از حقوق‌بگیران آن باشند،[127] باشد، باید به این طرح مشکوک دعانویس مشگین شهر شد و افراد را در بازگشت دستگیر کرد.

«این کاملاً با اطلاعات ریچاردسون مطابقت دارد که بیان می‌کند لرد ادوارد و اوکانر با هوچ ملاقات کردند و حمله را ترتیب دادند.» دعا ر—— می‌گوید که اوکانر به فرانسه رفت ؛ اگر هم رفته باشد، فقط برای ملاقات با هوچ بوده و از آنچه اوکانر گفته، بهترین دعانویس شهر به نظر می‌رسد لرد ای. عامل اصلی بوده است.» [صفحه ۴۷] پاراگراف بالا بسیار طلسم نویس مهم است. من کشف کرده‌ام که ریچاردسون یکی دیگر از نام‌های مستعار ترنرِ هیدرا-سر است. به زودی مدرک مشخصی برای این موضوع پیدا خواهد شد. کسل‌ری ادامه می‌دهد: «اگر موفق شوم اطلاعات بیشتری در این مورد از او بگیرم، با کمال دعا میل آن را منتقل خواهم کرد.» او همچنین اظهار داشت که وقتی در کنت دستگیر شد.

دعانویس ملکان

۶ بازديد
را در مرد برهنه با سر خمیده، اثر بیکن، که در گوشه گروه کر قرار دارد، می‌شناسد. در اینجا تعدادی ژنرال و فرمانده سنگین وزن را می‌بینیم که هیچ‌کدام از آنها روحیه‌ای را که توسط پیکره‌های وست‌مینستر به نمایش گذاشته شده دعا است، نشان نمی‌دهند. طلسم با این حال، برخی از آنها جالب توجه هستند، یک یا دو مورد از آثار فلکسمن، مانند اثر هاوارد: دعا با این حال، پیکره‌های ناپیرز وحشتناک هستند. تمام کارهای مدرن نسبتاً بی‌تفاوت هستند. شاهد درهای سیاه مقبره ساختگی باشید که توسط دو پیکره "توده" در دو طرف آن قرار دعانویس ملکان گرفته‌اند. بدتر طلسم از طلسم نویس همه، نقش برجسته‌های آماتوری هستند که به یاد هنگ‌ها، در فضاهای رأسی راهروها قرار گرفته‌اند.

دروازه‌های آهنی راهروهای گروه کر، آثار واقعاً زیبایی هستند، محکم و در عین حال با روح و روان. نحوه‌ی چیدمان گروه کر، تحت بازآرایی‌های مدرن، باعث شده دعا است که این بخش به طرز خارق‌العاده‌ای کوچک شود. ارگ که به دو قسمت تقسیم شده و در هر طرف در ارتفاع قرار گرفته است، به این امر کمک کرده است و جایگاه‌ها بیش از حد به فضا نزدیک شده‌اند. اکنون فراموش شده دعانویس عجب شیر است که گالری پرده‌ای قوسی شکل که در یکی از درها قرار داشت، روبروی آن قرار داشت.{۱۴۳}ورودی گروه کر با ارگ در بالا، کتیبه‌های یادبود نفیسی از رن در پایین نرده‌های محکم و شگفت‌انگیز اطراف بهترین دعانویس شهر کلیسای جامع، تحسین آهن‌ساز را برانگیخته‌اند.

اشاره شده است که نرده‌های سنت مارتینز-این-د-فیلدز ظاهراً از همان کارخانه ریخته‌گری آمده‌اند. مانند هر چیز دیگری که به بهترین دعانویس شهر کلیسای جامع بزرگ مربوط می‌شود، تاریخچه‌ی کوتاهی دارند. قیمت اولیه‌ی آنها تقریباً 10000 پوند است. آنها از یک الگوی عظیم و زیبا برخوردارند تا نشان دهند که خدمتشان شایسته‌ی کلیسایی است که از آن محافظت می‌کنند. اگر بخواهیم دعانویس سردرود نمونه‌هایی از ساخت ضعیف را جادو و طلسمات با آنها مقایسه کنیم، آنها را در دادگاه‌های حقوقی خواهیم یافت که با نرده‌های شکننده و متظاهرانه‌ای محصور شده‌اند، نرده‌هایی که به نظر می‌رسد یک بازوی قوی می‌تواند آنها را در عرض چند لحظه پایین بکشد.

طلسم نویس یک نویسنده هنری در مورد نرده‌های سنت پاول به درستی گفته است: «این نرده‌های مشهور نمونه‌هایی بهترین دعانویس شهر از هنر قدیمی آهن‌کاری هستند که زمانی در انگلستان رونق داشت و تقریباً ناگهان از بین رفت. تاریخچه آنها منحصر به فرد است. هنگامی که کلیسای جامع تکمیل شد، از مناقصه‌گران برای تهیه آهن‌آلات دعوت شد و مشخص شد که یکی از دعانویس اهر مناقصه‌های ارسالی آنقدر پایین‌تر از بقیه بود که فوراً پذیرفته شد. نرده‌ها به موقع تحویل داده شدند و مشخص شد که از جنس چدن هستند. در مشخصات فنی، تصادفاً هرگز به چکش‌کاری یا آهن فرفورژه اشاره نشده بود و تمام شرایط دیگر مقرر رعایت شده بود.

بنابراین نرده‌ها باید پذیرفته می‌شدند؛ و امروزه تقریباً به همان بی‌نقصی هستند که برای اولین بار نصب شدند. ریخته‌گری مطمئناً از بهترین نوع بود. آهن چکش‌کاری شده مدت‌ها پیش خوردگی نشان می‌داد؛ اما پوسته تا حدی از سطح محافظت می‌کرد. در توپ چدنی اوایل تاریخ، پوسته همواره باقی می‌ماند و بنابراین قسمت‌های بیرونی قطعات در واقع زنگ‌زدگی کمتری نسبت دعانویس آذرشهر به قسمت‌های داخلی نشان می‌دهند. نرده‌ای از آهن چکش‌کاری شده جادو و طلسمات که با سرب به روکش سنگی متصل شده است، به زودی تبدیل به ... می‌شود. باتری‌ای که در آن آهن‌آلات دائماً آسیب می‌بینند. رطوبت و مه و باران، که به طور نابرابر بر دو سطح تأثیر می‌گذارند، باعث ایجاد جریان الکتریکی می‌شوند و آهن به تدریج از کار می‌افتد.

اگر آن نرده‌های اطراف سنت پاول به جای بهترین فلز ریخته‌گری، از بهترین جنس ساخته شده بودند، امروز باید شاهد سست شدن و فرسایش پایه‌های آنها مانند تیرک‌هایی بودیم که گوندولاها در درگاه کاخ ونیزی به آنها متصل می‌شوند.» همانطور که گفتیم، بخشی از آن اکنون در طلسم آمریکا است. از میان تمام سوالات فراوانی که دنیای هنر را به خود مشغول کرده است، نحوه‌ی برخورد با گنبد طلسم داخلی کلیسای سنت پاول بیشترین سردرگمی را ایجاد کرده است. آزمایش‌های مختلفی برای بررسی این اثر انجام شده است. تقریباً تمام زوایا با موزاییک‌های گران‌قیمت تزئین شده‌اند، اما هر کسی می‌تواند به وضوح ببیند که نتیجه آن چیزی نیست که انتظار می‌رود یا حداقل رضایت‌بخش نیست.

دلیل آن این است که رنگ‌آمیزی بیش از حد تیره و تار است.{۱۴۴}سنگین است، و نه از آن شخصیت شاد، روشن و درخشانی که موزاییک دعا می‌طلبد. بخش‌های برجسته طلاکاری شده‌اند، اما به شیوه‌ای "ناچیز"، و از آنجایی که سنگ کثیف و لکه‌دار

دعانویس هادیشهر

۵ بازديد
جدید است. این منطقه که به استرند نزدیک است - و بهترین دعانویس شهر در فاصله‌ی کمی از آن قرار دارد - جذابیتی خارق‌العاده از سبک قدیمی دارد. متأسفانه «بازار» پرجنب‌وجوش به سرعت در دعا حال جذب کل منطقه است. دو طرف کامل زمین برای یافتن جایی برای چرخ دستی‌ها و سبزیجات، جارو شده‌اند. به نظر می‌رسد صاحبخانه‌ی محترم زمین از این نظر سیری‌ناپذیر است؛ هرچند باید گفت که مقاومت در برابر پیش‌قدمی‌های فوری دلالان، اگر نگوییم طلسم غیرممکن، دشوار است. گفته می‌شود که یک فضای دعانویس ماکو کوچک یا یک گوشه‌ی دید، در طول بیست و چهار ساعت سه بار به مستاجران متوالی اجاره داده می‌شود.

دادگاه قدیمی خیابان بو و ساختمان‌های کنار آن، به داخل کشیده شده و بلعیده شده‌اند. تالار گل، که قبلاً یک اتاق کنسرت بود، اکنون به یک بازار تبدیل شده است. اجاره‌ی تئاتر دروری لین، که در همان طلسم نویس نزدیکی است، تا چند سال دیگر به پایان می‌رسد و شایعه شده است که تسلیم بازار بی‌رحم خواهد شد. همانطور که گفتم، این چیزی جز فشار شرایط نیست. «حقایق سرسخت هستند»، اما نیروی تجارت مقاومت‌ناپذیر است. ما اغلب از تخریب خانه‌های قدیمی با سنت‌ها سوگواری می‌کنیم، و نویسنده‌ی حاضر نیز اغلب به چنین مرثیه‌هایی پیوسته است. اما آزمون اینجاست. کسی با درآمد متوسط، همانطور که اکثر افراد دارند، مالک یک بنای تاریخی مقدس و دعانویس شاهین دژ عتیقه است - مثلاً خانه‌ی فیرفکس در بریکستون، که در ...

قرار دارد.{55}«محوطه‌های آن». در حال حاضر درخواستی برای این منطقه ارائه شده است؛ سازنده‌ی سوداگر در حال نزدیک شدن است و به زودی مبلغ سنگین و قابل توجهی که می‌تواند حق بیمه‌ی سالیانه را برای کل بنا به همراه داشته باشد، پیشنهاد می‌شود. مالکِ خوش‌ذوق نمی‌تواند مقاومت کند، زیرا به طور منطقی استدلال خواهد کرد که اگر پیشنهاد را رد کند، مبلغی معادل حق بیمه‌ی سالیانه‌ای که برای لذت حفظ بنای قدیمی خود رد می‌کند، پرداخت خواهد کرد. با وجود این روند تخریب بی‌وقفه، چیزهای زیادی جادو و طلسمات برای جلب توجه باقی مانده است و حال و هوای قدیمی این مکان همچنان پابرجاست: همانطور که آقای هیر اشاره می‌کند، حتی نام دعانویس نقده خیابان‌های اطراف آن، که اغلب با بی‌دقتی و به طور خودمانی تلفظ می‌شوند، اهمیت و معنای خاصی دارند.

در واقع، مسافر لندنی یا طلسم مرد متفکر، چه در حال قدم زدن باشد و چه بی‌تفاوت از «تخته‌ی چاقو»ی خود در حالی که نگران حرکت راکد وسیله نقلیه‌اش است، نگاه کند، می‌تواند با گمانه‌زنی در مورد نام خیابان‌هایی که از آنها عبور می‌کند، خود را سرگرم بهترین دعانویس شهر کند. کل زندگی این شهر بزرگ را می‌توان با کمک نام خیابان‌های آن ردیابی کرد. طلسم بنابراین، خیابان فلیت و هولبورن به نام دو رودخانه‌ای که از این معابر عبور می‌کردند، فلیت و بورن، نامیده شدند. فلیت همچنین جادو و طلسمات طلسم نویس نام خود را به زندان شوم خود داد. نامگذاری مدرن خیابان‌ها بیشتر رسمی و مصنوعی است و ویژگی طبیعی خودجوش نام‌های قدیمی‌تر را که به عنوان مصلحت دعانویس پیرانشهر توسط ساکنان محل داده می‌شد، ندارد.

منشأ پیکدیلی آشنا به شدت مورد بحث بوده است. و یک نظریه قابل قبول ارائه شده است - اینکه شخصی به نام هیگینز، یک خرازی، نوعی یقه میخ‌دار اختراع کرده بود که یادآور «پیکادیل» یا نیزه بود و از این طریق دعانویس هادیشهر ثروتی به دست آورد که آن را در خانه‌هایی در امتداد این شاهراه معروف - که در آن طلسم نویس زمان یک کوچه دعا روستایی بود طلسم نویس - سرمایه‌گذاری کرد. محله آدلفی توسط «برادران» آدام، معماران، به این نام نامگذاری شد؛ لندن همچنین تراس آدلفی، میدان پورتلند، میدان فیتزروی، میدان استراتفورد، میدان فینزبوری و سایر ساختمان‌ها را مدیون آنهاست. همانطور که دیدیم، خیابان‌های جان، رابرت و آدام نام‌های خود را به یاد می‌آورند.

در نزدیکی آنها خیابان‌های طلسم جورج، ویلیرز، دوک و باکینگهام را می‌بینیم که نشان می‌دهد همه اینها متعلق به چارلز دوم بوده است. در طرف دیگر استرند، خیابان‌های جادو و طلسمات چارلز، هنریتا و یورک قرار دارند. و بعید است که هرگز به ذهن باغبان بازار یا حتی ناشران باهوشی که در آنجا رونق دارند خطور کند که اینها نام‌های چارلز اول نگون‌بخت، ملکه و برادرش هستند. تعداد زیادی از خیابان‌ها نام خود را از مالکان ارضی گرفته‌اند - مانند بدفورد، آکسفورد، اسکس، آروندل و دیگران. بخشی از تاریخ خانواده توسط خیابان‌های کوچک مختلفی که به استرند متصل هستند، نشان داده شده است.

بنابراین، یکی از اعضای خانواده بدفورد با کاترین، وارث بریجز، لرد چاندوس، ازدواج کرد و بعداً، لرد تاویستاک با دختر لرد ساوت‌همپتون ازدواج کرد.

دعانویس فاروج

۷ بازديد
را به ترتیب و با «آراستن لوح با بازوهایشان» فهرست می‌کند. بیوه دیگری بر روی یک «مس» کهنه و فرسوده، شایستگی‌های یکی از همسرانش، کول، آخرین شریک زندگی‌اش، را به تفصیل شرح می‌دهد؛ که گزیده‌ای از آن چنین است: در پارلمان، یک بورگس کول قرار داده شد در وست‌مینستر، سال‌های زیادی همین‌طور بود؛ اما اکنون، با حضور مقدسین آسمانی، روح او مورد لطف قرار گرفته است، و در محله‌ی بورگس با اشراف بهشتی زندگی می‌کند. همچنین در اینجا سنگ قبر معروف پوپ برای خانم کوربت دیده می‌شود،{6} که دعانویس فاروج بالاترین بهترین دعانویس شهر ستایش دکتر جانسون را برانگیخت، هرچند او ایراد می‌گیرد که نام او در خود سطور ذکر نشده است.

نقل طلسم قول از آن خالی از لطف نیست: اینجا زنی آرمیده است، نیکویی بی‌ریا، برخوردار از خردِ روشن و حسِ هوشیار؛ او جز حس خودش، هیچ فتحی را آرزو نداشت، هیچ هنری نوشته نشده، اما مورد تحسین قرار نگرفته است. دکتر با طنزی تلخ در مورد این بیت می‌گوید: «یک بار شنیدم خانمی بسیار زیبا و خوش‌قیافه اعتراض کرد که این شعر شامل مدیحه‌ای غیرطبیعی و باورنکردنی است - قضاوت در این مورد را به خانم‌ها بسپارید.» شور و غرور برای روحش ناشناخته بود، با این باور که فضیلت تنها از آنِ ماست: ذهنی چنان دعانویس آشخانه بی‌تأثیر و چنان آرام، خیلی محکم، در عین حال طلسم نرم، خیلی قوی، در عین حال بسیار اصلاح شده.

بهشت همچون ناب‌ترین طلایش، با شکنجه‌ها آزموده شده، قدیس آن را تحمل کرد، اما زن مُرد. این جمله برای یک پسر اهل وست‌مینستر، از نوع عجیب و غریبی است: ریچارد نات، ۱۱ ساله. والتر توماس، همکلاسی‌اش، سنگ قبر او را نوشت. عزیز پدر و مادرش اینجا خوابیده است، جوانی که به خاطر تقوایش مورد تحسین قرار گرفته، یازده سالش بود، اما بیشتر می‌دانست از خدا بیش از بسیاری از شصت. بنای یادبود دیگر، بنای یادبود خانم بارنت است که در سال ۱۶۷۴ درگذشت دعا و سالانه ۴۰ پوند برای بیوه‌های طلسم نویس فقیر دعانویس اسفراین به جا گذاشت. یک پودینگ بزرگ جو دوسر در «ضیافت» به یادبود اینکه این «بانوی شایسته» کیک جو دوسر را در درب کلیسا می‌فروخت، داده می‌شود یا می‌شود.

اسکلتون، شاعر، در اینجا دفن طلسم شده است: همچنین توماس چرچ‌یارد، هولار، حکاک معروف، و سرهنگ بلاد از یادگارهای سلطنتی. در اینجا می‌توان مدخل ازدواج میلتون با خانم کاترین وودکاک و ازدواج ادموند والر با آن بنکس را خواند. همچنین غسل تعمید توماس طلسم بترتون، بازیگر، در سال ۱۶۳۵ ثبت شده است. فرزندان تیتوس اوتس، جفریز و اسقف برنت در اینجا غسل دعانویس بردسکن تعمید داده طلسم نویس شدند. اینها پیوندهای جالبی هستند. اما شکوه کل اثر، پنجره‌ی شگفت‌انگیز بالای میز عشای ربانی است، با عمق آبی ملایمش، که برای چشم لذت‌بخش است و آن را با رنگ‌ها اشباع می‌کند. این، گویی، تمام اجراهای مدرن نزدیک به آن را بی‌ارزش می‌کند.

آقای جادو و طلسمات وینستون، متخصص بزرگ شیشه‌های نقاشی‌شده، آن را «زیباترین اثر از این نظر، از نظر رنگ‌آمیزی هماهنگ» می‌داند، که با آن آشنا بود. موضوع، مصلوب شدن مسیح است. این اثر به پنج بخش تقسیم شده است که سه بخش آن با تصاویر منجی ما و دو دزد پر شده است. در زیر بهترین دعانویس شهر آنها زنان مقدس، جمعیتی از سربازان رومی و غیره دعانویس خواف قرار دارند. بالای سر دزد خوب، فرشته‌ای کوچک دیده می‌شود که روح او را به بهشت ​​می‌برد، در حالی که یک دیو کوچک، روح بهترین دعانویس شهر بی‌تاب خود را بر پشت خود دارد.{7}در یک طرف، تصویر پادشاه جوان در حال طلسم نویس دعا، با تاج و شنل، در جادو و طلسمات حالی که سنت جورج مسلح بالای سر اوست، قرار دارد؛ در طرف دیگر، بانویی زانو زده که او نیز بر

فراز سنت کاترین زانو زده است. این جادو و طلسمات پنجره مسیر کاملاً عجیبی از ماجراجویی‌ها را طی کرده است. طبق یک روایت، این پنجره هدیه‌ای از دعا طرف ژنرال هلندی به پادشاه هنری هفتم بود و برای کلیسای زیبای او در نظر گرفته شده بود. روایت دیگری می‌گوید که این پنجره هدیه‌ای از طرف طلسم نویس پادشاه و ملکه اسپانیا، فردیناند و ایزابلا، بوده است. ساخت آن پنج سال طول کشید و تا آن زمان پادشاه هنری هشتم موفق شده بود. چه دیدگاه‌های مذهبی او کاملاً تغییر کرده باشد و چه دلایل دیگری داشته باشد، پنجره نصب نشد و او آن را به صومعه والتهام هدیه داد.

دعانویس سوسنگرد

۷ بازديد
بنابراین، احتمالاً می‌توان از تمایل او به گسترش مزایای نصایحش به حوزه‌ی وسیع‌تری وحشت داشت. نویسنده‌ی حاضر، پس از تجربه‌ای طولانی، دریافته است که حماقت مردانه و زنانه معمولاً در این مورد اساسی با هم تفاوت دارند. مرد نادان به طور مبهمی می‌داند که احمق است و بر این اساس زبانش را نگه می‌دارد؛ یا (اگر غرور جنسی‌اش مانع از رسیدن آگاهانه به چنین یقین یا نتیجه‌ای شود) گمان می‌کند که همانطور که احتیاط بخش بهتری از شجاعت است، سکوت نیز بخش بهتری از آن است.[صفحه ۱۸۸]جامه دعانویس سوسنگرد شایسته خرد، و اینکه هر چه کمتر جواهرات گرانبهای ایده‌هایش را برای دنیایی ناسپاس هدر دهد، اعتبار بیشتری برای کسانی که قرار است در تابوت ذهنش باقی بمانند، خواهد داشت.

مردی که زیاد صحبت می‌کند، نه بار از ده بار، فردی باهوش و درخشان است و احتمالاً عمیق‌ترین متفکر است که از گنجینه بی‌پایان تخیل خود چیزهای جدید و قدیمی بیرون می‌آورد. برعکس، یک زن احمق، معمولاً تا زمانی که پیر و زشت نشود و عادت به پرحرفی احمقانه به طور برگشت‌ناپذیری ریشه نگیرد، متوجه نمی‌شود که اصلاً احمق است: احتمالاً به این دلیل ساده که هر چه بیشتر حماقت کند، تحسین‌کنندگان مردش عموماً از گفتار او بیشتر خوشحال می‌شوند. حتی اگر اتفاقاً خود را به طور خاص باهوش یا آگاه نداند، به او آموخته‌اند که باور جادو و طلسمات کند توانایی در یک زن بیشتر نقصی است که باید بهترین دعانویس شهر پنهان شود تا موهبتی که باید به نمایش دعانویس امیدیه گذاشته شود، و همانطور که ضرب‌المثل خردمندانه چینی می‌گوید: «جلال مرد در دانش

است، اما طلسم جلال زن در چشم‌پوشی از دانش است.» بر این اساس، بدون کوچکترین سکوت یا ترس از افشا شدن، از مغز نامرتبش مفاهیمی به همان اندازه پیش پا افتاده و بی‌ارزش که محتویات سبد کار نامرتبش - اینجا یک دکمه و آنجا یک پولک، یک انگشت، کمی قلاب بافی، یک رشته مهره، یک طلسم کلاف ابریشمی درهم و برهم و یک روبان کوچک - بیرون دعانویس رامهرمز می‌ریزد.[صفحه ۱۸۹]با اینچ‌هایی علامت‌گذاری شده‌اند که با آنها می‌توان جهان را اندازه‌گیری کرد. نتیجه‌ی این تفاوت در نمایش حماقت، طبیعتاً به تخمینی بهترین دعانویس شهر تا حدودی اغراق‌آمیز از آن مازاد سستی و دعا سبکسری در مقیاس زنانه رنگ می‌بخشد، که متأسفانه در وجود آن شکی نیست، اما شاید جادو و طلسمات کمتر از آن چیزی باشد که تصور می‌شود، بی‌تناسب با حماقت و کندذهنیِ متناظر در

ترازوی مردانه. همانطور که خانم پویزرِ جاودانه موضوع را جمع‌بندی می‌کند: «زنان احمق هستند . خداوند متعال آنها را چنین آفریده تا با مردان برابری کنند.» بنابراین، حداقل دو استدلال علیه پذیرش زنان در وزارتخانه بر پایه‌های طبیعی و اجتناب‌ناپذیر استوار است: برخی از زنان دعا از نظر جسمی و برخی دیگر از نظر ذهنی، قادر به انجام وظایف خود به طور طلسم نویس کافی دعانویس بهبهان نیستند. و دعا به این دلایل نامطلوب، دلایل دیگری نیز به دلیل شرایط واقعی جامعه، هرچند نه اجتناب‌ناپذیر، اضافه می‌شود. زنان تا به امروز، تقریباً به طور نامحدودی از مردان تحصیلات کمتری داشته‌اند و تنها سرعت جادو و طلسمات و درایت برتر آنها مانع از آن شده است که این نابرابری به طور فاجعه‌باری در زندگی مشترک بروز دعا کند.

در بهترین دعانویس شهر حالی که اگر آنها وظیفه طلسم معلمان عمومی را بر عهده می‌گرفتند، هیچ جادو و طلسمات چیز نمی‌توانست مانع از این امر شود. زنان با ترفند یا حیله، با تدریس کم (و آن تدریس عموماً درجه چهار یا پنجم در نوع خود)، تقریباً به طور کلی موفق شده‌اند که با هم رقابت کنند و ذخیره جادو و طلسمات کنند.[صفحه ۱۹۰]به شیوه‌ای بی‌خیال، مقدار مشخصی طلسم نویس از دانش، مفید و به اندازه کافی زینتی که بتوان از آن گذشت، در خاطراتشان ثبت می‌شود. فرهنگ زنان، هنگامی که زنان تربیت دعانویس جاجرم می‌شوند، گاهی اوقات (شاید بتوان گفت اغلب) وسعت بیشتری نسبت به فرهنگ مردان دارد و شامل موضوعات بسیار زیادی است که به ندرت در برنامه درسی مردان گنجانده می‌شود.

بنابراین، این فرهنگ برای لذت بردن صاحب آن و سرگرمی آشنایان و خوانندگانش بسیار مناسب است؛ اما دقت و قطعیت دانشی که مردان به لطف آموزش کلاسیک و ریاضی بسیار مورد سوءاستفاده خود به دست می‌آورند، همان چیزی است که هر زن تحصیل‌کرده معمولی با ذره‌ای شعور، تا روزی که جنبش بزرگ آموزش عالی زنان، نسلی خوش‌شانس‌تر را پرورش داد، حسرت آن را می‌کشید. حال، کاملاً مطلوب است، اگر نگوییم کاملاً ضروری، که شخصی که ممکن است برای برخورد عمومی و آموزشی، اگر نه بحث‌برانگیز، فراخوانده شود - و بیایید امیدوار باشیم و دعا کنیم که زنان عموماً به بحث و جدل نپردازند!

دعانویس رامشیر

۴ بازديد
از آنِ آن دسته از ملحدانی باد که، تحت چنین فشاری، با این حال با موفقیت و بی‌وقفه برای انجام کار نیک و نه شر در تمام روزهای خود مبارزه می‌کنند، و شجاعانه و آرام می‌میرند، چنگ خود را از زندگی و شادی و عشق رها می‌کنند، طلسم و بدون ناله در زیر آب‌هایی که قرار است آنها را بپوشانند، غرق می‌شوند.[صفحه ۲۳]آنها را برای همیشه. چیزی در شجاعت پرومته‌ای و خودکفا چنین مردی وجود دارد که تحسین ما را برمی‌انگیزد؛ و می‌توانیم به خوبی تصور کنیم که او با دلسوزی بی‌نهایت به همنوعان رنج‌کشیده‌اش، مانند برادران و خواهران یتیم و محرومش، نگاه می‌کند و آنها را مانند بهترین دعانویس شهر خودش محکوم طلسم نویس به فنا می‌داند، در حالی دعانویس رامشیر که تمام آرزوها و توانایی‌هایشان ناامید و برآورده نشده است.

وقف چنین مردی به کارهای خیرخواهانه عملی و تسکین رنجی که او را احاطه کرده است، جایی که معمولاً قوی‌ترین استدلال‌های خود را برای عقیده طلسم نویس متروک خود از آن می‌گیرد، به نظر می‌رسد مناسب‌ترین، اگر نگوییم تنها کار مناسب باشد؛ و وقتی می‌بینیم که او مشغول این کار است (همانطور که در مواردی می‌توانم به راحتی نام ببرم)، تمام قلب ما فضیلت او را کاملاً زیبا و بی‌غرض تشخیص می‌دهد. اما از آنجا که فضیلت یک خداناباور، وقتی که با فضیلت است، بی‌عیب و نقص است، آیا دلیل موجهی وجود دارد دعانویس باغ ملک که بگوییم از فضیلت یک خداباور خالص‌تر است ؟ وظیفه او، همانطور که به راحتی پذیرفته‌ام، سخت‌تر از این دو است.

آنقدر سخت است که به نظر می‌رسد جدی‌ترین دلایل برای ترس از این وجود دارد که اگر چند روح والا بهترین دعانویس شهر آن را انجام دهند، انبوه مردان آزموده و وسوسه‌شده که حتی با دو بال ایمان و امید به سختی می‌توانند خود را از خودخواهی‌شان بلند کنند، وقتی آن بال‌ها شکسته شوند، در باتلاق رذیلت فرو خواهند رفت. اما، از آنجا که[صفحه ۲۴]آیا وظیفه‌ی یک آتئیست بهترین دعانویس شهر دشوارتر است، آیا در نتیجه بهتر انجام می‌شود؟ آیا موسیقی‌ای که او از آن سیمِ نیکوکاری می‌نوازد، شیرین‌تر از دعانویس شیبان آکوردِ کاملِ همه‌ی عواطف مذهبی و اجتماعی با هم جادو و طلسمات است؟ بیایید به نقاط اختلاف بین دو عقیده که در بالا ذکر شد برگردیم.

آیا انسان لزوماً در انجام اراده موجودی که دوستش دارد دعا و به او امید دارد، با خدمت به او و شبیه شدن به او، منفعت شخصی دارد ؟ البته، اگر او به دنبال پاداش - برای سلامتی، ثروت، خوشبختی طلسم در زمین یا جلال طلسم آسمانی - برای هر پاداش اتفاقی خارج از واقعیت بهتر و نزدیک‌تر شدن به خدا باشد، در واقع، خدمت او منفعت شخصی است. او مزدوری در سپاه شهیدان است. در اخلاق سختگیرانه، رفتار او، هر چقدر هم که دقیقاً بهترین دعانویس شهر قانونی باشد، فضیلت‌مندانه نیست. زیرا فضیلت فقط می‌تواند دعانویس شادگان کاملاً بدون نگاه جانبی به سود احتمالی، حال یا آینده باشد.

من فرض می‌کنم وقتی ندانم‌گرایان به برتری بی‌طرفی فضیلتی طلسم نویس که خود نسبت به فضیلت مردان مذهبی القا می‌کنند، می‌بالند، دین را به عنوان این نوع سیستم کار و دستمزد - وظیفه سخت در پایین، افتخار والا در بالا - می‌بینند جادو و طلسمات (و نمی‌توانند خود بهترین دعانویس شهر را از عادت اولیه تفکر رها کنند). شاید پیچیدگی اضافی برخی از آموزه‌های مدرسی در مورد عدالت انتسابی را نیز به آن جادو و طلسمات اضافه کنند. اما وقت آن رسیده است که این سردرگمی باید برطرف شود.[صفحه ۲۵]بس کن. عشق دعانویس هندیجان به نیکی که در خدا تجسم یافته، احساسی بی‌طرفانه‌تر، هرچند طبیعتاً پرشورتر، از عشق به نیکی به صورت انتزاعی نیست.

خداباور، در تلاش خود برای اطاعت از اراده‌ی موجودی که دوستش دارد با اعمال نیک، به سادگی یک خداناباور عمل می‌کند که عاشق عمل نیک است و فکر می‌کند هیچ موجودی بالاتر دعا از خودش در مقیاس هستی، تفاوتی بین خیر و شر قائل نیست. در واقع، خداباور به عشق خود به نیکی، عشق به نیکی که در خدا تجسم یافته را نیز اضافه می‌کند ، خدایی که خواهان انجام اعمال نیک است، [3] و احتمالاً همچنین امیدی دارد که با انجام کار نیک در حال حاضر، قدرت انجام آن را بارها و بارها برای همیشه به او داده شود؛ اما این همان دایره‌ی افسون‌شده‌ی نیکی کردن به خاطر نیکی است که او هرگز از آن به انگیزه‌ای مانند نیکی کردن به خاطر افتخار، رفاه یا سعادت آسمانی در یک

دعانویس هیدج

۶ بازديد
پا به پات بری، می‌تونی دوچرخه‌سواری کنی، اما وقتی شروع به پیاده‌روی می‌کنی، راه درست، راه اشتباه است. فصل سوم هروی و اردوگاه نمی‌دانم، انگار برای ما طبیعی بود که هاروی ویلتس را آن‌طور، دور از بقیه‌ی دیده‌بان‌های اردوگاه، ببینیم. به وستی گفتم که از اینکه اول او را دیدیم، آن‌طور که دیدیم، خوشحال شدم و اینکه در میان جمعیت حاضر در محل فرود نبود. دعانویس هیدج وستی هم همین را گفت. نمی‌دانم چرا این را گفت، اما انگار هروی با بقیه فرق داشت؛ فکر کنم ما هم همین فکر را می‌کردیم. او بیشتر وقت‌ها تنها بود. او دوستان خیلی خیلی زیادی داشت، دعا اما آنها در اردوگاه پیشاهنگ نبودند.

او تمام کشاورزان سراسر کشور طلسم نویس را می‌شناخت و گاهی اوقات تمام شب را در خانه‌هایشان می‌ماند. او با دستفروشان و ولگردها آشنا می‌شد و از آنها طلسم نویس دوری می‌کرد و، خدای من، نمی‌توانستید متولیان را به خاطر عصبانی شدن سرزنش کنید. او از بعضی جهات بامزه بود. او تقریباً هر کاری می‌توانست انجام دهد، اما با این حال هرگز به نشان‌های لیاقت اهمیت نمی‌داد. آقای السورث (او رئیس پیشاهنگی ماست) می‌گفت هروی یک ماجراجو است، نه یک پیشاهنگ. او می‌گفت که او می‌تواند بدلکاری انجام دعانویس قیدار دهد، اما هرگز نمی‌توانست در آزمون‌ها شرکت کند. طلسم نویس آقای السورث می‌گفت پیشاهنگی نوعی افسار است و هروی نمی‌تواند افسار بپوشد.

به هر حال، او هروی را دوست داشت طلسم چون نمی‌توانست جلوی خودش را بگیرد. وقتی فکر می‌کردم چطور روی آن کرکره نشسته بود و جادو و طلسمات منتظر بود تا پایین بیاید تا بتواند بعد از ساعت‌ها شنا کند، به خودم می‌خندیدم. می‌توانست بگوید که افتاده و مجبور شده تا پاگرد شنا کند. اگر قرار بود کسی سرزنش شود، آن کس شکلات دراپ بود که همیشه کرکره را از داخل پایین می‌داد. داشتم فکر می‌کردم هاروی چطور با آن کرکره از آنجا بیرون آمده. حتماً از پشت بام کلبه‌ی آشپزی بالا رفته و خودش را از کنار دعانویس خرمدره دریاچه پایین انداخته. وقتی فکر کردم چقدر خنده‌دار می‌شود وقتی کرکره پایین بیاید و او را ببینیم که عمداً و تصادفی توی دریاچه افتاده، که دقیقاً همان چیزی بود که می‌خواست، خنده‌ام گرفت.

می‌دانستم که طلسم قصد دارد قانون را زیر پا بگذارد، اما وای، نمی‌توانستم جلوی خنده‌ام را بگیرم و جنبه‌ی خنده‌دارش را نبینم. اما به هر حال، خیلی زود همه چیز را فراموش کردیم، چون همه دیده‌بان‌ها برای استقبال از ما به اسکله آمده بودند. فکر کنم هر دیده‌بانی که تا به حال در کمپ تمپل دیده بودم، آنجا بود. برت وینتون و برنت گیلونگ هم بهترین دعانویس شهر آنجا بودند. دعانویس حمیدیه او مثل همیشه لاغر بود و جادو و طلسمات عینکش مثل یک معلم مدرسه تا نیمه روی بینی‌اش پایین آمده بود و همان حالت آرام، کشیده و بامزه را داشت. همیشه وقتی گروه ما به اردوگاه می‌رسد، سر و صدای زیادی به پا می‌شود، چون آقای تمپل، که اردوگاه را راه‌اندازی کرده، طلسم در شهر ما زندگی می‌کند.

پی-وی می‌گوید آقای تمپل اردوگاه را اهدا کرده و فکر می‌کند این یعنی او به آن دونات داده است. دلیل اینکه آقای تمپل اردوگاه را دونات‌پزی کرده این است که وقتی تام اسلید در شهر ما یک خلافکار بود، او به او علاقه‌مند دعانویس گتوند بود. تام اسلید قبلاً جزو گروه ما بود، اما حالا همیشه در کمپ طلسم نویس تمپل می‌ماند، و دستیار مدیر تحت نظر عمو جب راشمور است، و دعا عمو جب قبلاً تله‌گذار بود، و با ژنرال کاستر جنگید، و پی-وی فکر می‌کند که ژنرال کاستر به خاطر کاستاردهای فنجانی نامگذاری شده است، و ژنرال کاستر با سرخپوستان جنگید، و اگر سرخپوستان نبودند، ما هیچ پودینگ هندی نداشتیم، و این دسر مورد علاقه من است.

خب، این من را به جایی می‌رساند که شب اولی طلسم که به کمپ تمپل رسیدیم، همگی مشغول خوردن دسر بودیم. شام همه تمام شده بود و به خاطر تاریکی هوا و تاریک بودن سالن غذاخوری زیر درختان، غرفه طلسم نویس غذا کاملاً در اختیار ما بود. فکر کنم همه چیز را در مورد دسته‌ای که من عضوش هستم می‌دانید. این اولین دسته‌ی بریج‌بورو از بریج‌بورو، نیوجرسی است. اگر می‌خواهید بدانید نیوجرسی کجاست، بهترین دعانویس شهر در صفحه‌ی بیست و هفتم جغرافیا آمده است. اینها سه گشت در گروه ما هستند و تقریباً دعا دو بار در دقیقه، پی-وی گشت دیگری را شروع می‌کند.

اما به گشت‌هایی که او شروع می‌کند توجه نکنید، زیرا هیچ ارزشی ندارند. تنها گشت‌های موجه و واقعی در گروه ما، کلاغ‌های هار (او یکی از آنهاست، منظورم این است که

دعانویس ارومیه

۴ بازديد
پرشور گفت: «تا وقتی که چیزی نگی، به قولم عمل می‌کنم. اما بهشون نگو ​​که من... من... نارسایی قلبی دارم... اینو بهشون نگو ​​تا به قولم عمل کنم. قول میدی... میدی؟» تام با کمی نگرانی از مشاهده این جنبه عجیب از شخصیت دوست جوانش، خندید و گفت: «فکر می‌کنم من هم می‌توانم به اندازه تو به قولم عمل کنم.» او به سختی می‌دانست که چگونه با ویلفرد کنار بیاید. به ذهنش رسید که این پسر با این ترکیب عجیب از حساسیت و روحیه بالا، دوران سختی را سپری خواهد کرد. او می‌ترسید که نیروی دعانویس ارومیه جدیدش، که ذاتاً بسیار طلسم نویس ظریف و دست‌نیافتنی است، غرور او را در یک جا زیر پا بگذارد و در جای دیگر سعی کند آن را حفظ کند.

اما تنها چیزی که گفت این بود: «بسیار بهترین دعانویس شهر خب، بیلی، تو دکتر هستی.» فصل ششم شخصیت تنها ویلفرد کاول برای اولین بار کمپ تمپل را دید، طوری که هیچ پسر دیگری تا به حال ندیده بود، زیرا او نه به عنوان یک پیشاهنگ، بلکه برای پیشاهنگ شدن به آنجا رفته بود. این کمپ نه تنها برای او جدید، بلکه دعا عجیب هم بود. او اولین بار آن را زمانی دید که فورد از جاده جنگلی که از بزرگراه به سمت فضای باز امتداد داشت، بیرون آمد. هیچ ماشینی جز یک فورد (که در میان ماشین‌ها، پیشاهنگ پسر است) هرگز به محل دعانویس کاشان کمپ دورافتاده نزدیک نمی‌شد.

طلسم و در اطراف او ساختمان‌ها - کلبه‌ها و آلاچیق‌های روستایی و چادرهایی برای عبور از رودخانه - قرار داشتند. اگر این پرنده جادو و طلسمات طلسم کوچک شکست‌ناپذیر بیست فوت بیشتر حرکت می‌کرد، عصرها در دریاچه شنا می‌کرد. ویلفرد تصور نمی‌کرد دعا که اردوگاه به این سرعت بر او هجوم آورد. ترجیح می‌داد آن را از دور ببیند تا فرصتی برای آماده شدن برای آزمون معرفی داشته باشد. اما می‌توانست خود را از ترس حضور در جمع نجات دهد، زیرا معبد اردوگاه در حال غذا خوردن بود. و وقتی معبد اردوگاه غذا خورد، درسی دعانویس کهریزک در تمرکز به او داد که بی‌نظیر بود.

هیچ دیده‌بانی دیده نمی‌شد، جز یک نفر تنها که در قایقی در وسط جادو و طلسمات دریاچه بی‌هدف پارو می‌زد. ویلفرد از خود می‌پرسید که چرا سر شام نیست. احساس می‌کرد دوست دارد از طریق این شخص تنها به زندگی جدیدش نزدیک شود، قبل از اینکه جمعیت او را ببینند، اول با او باشد. سپس به یاد آورد که نباید به این دریاچه برود - مگر به عنوان یک مسافر بی‌هدف. آیا طلسم نمی‌توانست پارو بزند؟ نمی‌توانست پارو بزند یا شیرجه بزند یا - اما آیا نمی‌توانست پارو بزند؟ خب، نه با شدت بهترین دعانویس شهر - همانطور که دیگران انجام دادند. اما همانطور که آن شخص که در پس‌زمینه کوه سایه طلسم انداخته بود، انجام می‌داد؟ نه، او خودش را در موقعیتی قرار نمی‌داد دعانویس زاهدان که از او انتظار داشته باشند بیش از آنچه

که باید، تلاش کند. او از رفتن به دریاچه اجتناب می‌کرد و به کمین کردن و کار با پوست درخت غان می‌پرداخت. او در دستان قدرت‌های حاکم بود و به قولش عمل می‌کرد . ویلفرد از یک چیز خوشحال بود و آن این بود که او و تام برای شام کوچکی در کینگستون توقف کرده بودند. او مجبور نبود وارد آن کلبه بزرگ شود، جایی که صدای چیزی شبیه به ده میلیارد چاقو و طلسم چنگال و بشقاب از آن می‌آمد. تام پرسید: «مطمئنی که نمی‌خوای غذا بخوری؟» «نه، من به اندازه کافی خوردم.» «خیلی خب، پس بیا جلو.» تام راه را به سمت کلبه‌ی اداری هدایت کرد، جایی که مرد جوانی با لباس پیشاهنگی طلسم نویس از ویلفرد سوالاتی می‌پرسید و پاسخ‌های مربوط به سن، نسب، محل سکونت دعانویس دامغان و غیره

را در فضاهای خالی روی کارت فهرست می‌نوشت. «خانواده‌ات تمام تابستان در این آدرس هستند؟» «چی؟» «آنها نمی‌روند؟» «نه، آقا، آنها در بریج‌بورو می‌مانند.» «شنا بلدی؟» «بله، موافقم.» «اسکناس‌ها را می‌خواهی یا بفرستیمشان برای خانواده‌ات؟» ویلفرد گیج به نظر می‌رسید. این نشان می‌داد که چقدر اطلاعات بهترین دعانویس شهر کمی در مورد پیشاهنگی و زندگی مدرن اردوگاهی پسران دارد، و هرگز به ذهنش (و نه به ذهن مادرش) خطور نکرده بود دعا که اردوگاه‌ها اغلب جوامعی با سازماندهی و مدیریت خوب هستند، جایی که صورتحساب‌ها پرداخت و هزینه اقامت پرداخت می‌شود. پسرک سرخ شد. تام سریع گفت: «اشکالی نداره؛ بعداً در موردش می‌بینمت.» کارمند طلسم نویس پیشاهنگی با خوشرویی گفت: «بله، آقا.» ویلفرد در حالی که بیرون می‌رفتند.

طلسم نویس شهر دماوند

۷ بازديد
را پایین انداخت و گفت: «ای پدر آسمانی ما، که همه ما فرزندان ضعیف و خطاکار تو هستیم، پسری را که اعترافش را شنیدیم، برکت ده و به او کمک کن تا مانند یک مرد به کلام شرافت خود عمل کند. و به همه ما طلسم نویس شهر دماوند در تمام کشمکش‌هایمان با بدی جادو و طلسمات و خطا کمک کن تا از آنها بهتر، قوی‌تر و پاک‌تر بیرون بیاییم، همانطور که استاد ما از طریق رنج کامل شد، آمین.» همین! شاید درست در آن لحظه چشم‌های خشکی در اتاق وجود داشته است. اگر هم چنین بوده، بهترین دعانویس شهر آنها ظاهر نشده‌اند، آقای برایت پس از لحظه‌ای مکث گفت: «شما می‌توانید به کارتان ادامه دهید.» و دانش‌آموزان دوباره به سراغ کتاب‌هایشان رفتند.

پنج دقیقه‌ی دیگر، همهمه طلسم نویس در کلاس شلوغ مدرسه به گوش می‌رسید، انگار هیچ اتفاق غیرمعمولی نیفتاده بود و کلاس‌ها طبق معمول از حفظ مشغول خواندن بودند. شماس و دیگر اعضای کلیسا تا زنگ تفریح ​​روی سکو نشستند، به تلاوت‌ها گوش دادند و سپس رفتند؛ رئیس کلیسا هنگام خروج آنها به معلم گفت که «به نظر آنها مدرسه خیلی خوب پیش می‌رود!» «داد» و آقای برایت بعد از تعطیلی مدرسه با هم به خانه رفتند. «فکر می‌کنی کجا قایم شدم؟» «داد» پرسید، همینطور که داشتند راه طلسم نویس شهر نسیم شهر می‌رفتند. آقای برایت پاسخ طلسم نویس داد: «اصلاً نمی‌دانم.» «داد» گفت: «به زیرزمین دویدم و از طریق دریچه هوای پشت کوره تا نیمه بالا خزیدم.» و این آخرین چیزی بود که معلم یا شاگرد در مورد این ماجرا گفتند.

فصل هفدهم چند ماه پس از رویدادی که همین الان روایت شد، «داد» به مدرسه آقای برایت رفت و در تمام این مدت، همانطور که یک دانش‌آموز خوب و باوفا باید، خودش را تبعید کرد. اما با بهترین دعانویس شهر جلسه بعدی کنفرانس، کشیش ویور دوباره جابجا شد و قهرمان این داستان را نیز با خود برد. (فکر می‌کنم «داد» را می‌توان به حق قهرمان نامید، زیرا همانطور که گفته شد، شجاعانه در حضور مدرسه و هیئت آموزش و بهترین دعانویس شهر پرورش عمل کرد.) آقای برایت دعا نیز سال بعد امبورگ را ترک کرد و به این طلسم نویس شهر ری ترتیب او و «داد» از هم جدا شدند، همانطور که مردم همیشه در این دنیای پهناور این کار را بهترین دعانویس شهر می‌کنند.

کشیش اکنون آنقدر در خدمت بود که در این چرخش چرخ اقبال کلیسایی به مقام کشیشی شهر ارتقا یافت و به این ترتیب «داد» برای زندگی به شهر رفت. به سختی می‌توانست اتفاق ناگوارتری برای او رخ دهد. با این حال، سرنوشت او مانند سرنوشت اکثر پسرانی بود که از روستا به شهر می‌روند. آنها به شهری می‌روند که همه چیز برایشان جدید، عجیب و نادر است، درست در سنی که کنجکاوترین، شعله‌ورترین و کاملاً رام نشده‌ترین احساسات هستند و کمترین توانایی را در مقاومت در برابر وسوسه دارند. طلسم بنابراین، زرق و برق و زرق و برق زندگی شهری برای آنها جذابیتی دارد که بر جوانانی جادو و طلسمات که از جوانی با چنین مناظری آشنا بوده‌اند، بی‌اثر است و طلسم نویس شهر ورامین شعله‌های بی‌هدف لذت‌های طلایی، آنها را قبل از اینکه متوجه شوند،

به باتلاق گناه می‌کشاند، جایی که انبوهی از آنها در شن‌های روان یک زندگی سریع به کام مرگ جادو و طلسمات فرو می‌روند. "داد" پسر غیرمعمولی نبود. وقتی به شهر رفت، همانطور که پیش از او پیش رفته‌اند، عمل کرد و همانطور که پیش از او نیز پیش خواهد رفت. گمان می‌کنم خدا می‌داند چرا! با این حال، آن مرد جوان به یکباره بهترین دعانویس شهر دعا وارد مسیرهای ممنوعه و فرعی نشد. افراد کمی این کار را می‌کنند. و همچنین آنها با یک جهش طلسم طلسم بزرگ از چنین راه‌هایی بیرون نمی‌آیند. کسانی هستند طلسم نویس شهر قرچک که آموزه متفاوتی را موعظه می‌کنند. یا «داد» یا پدرش هم با رفتن به شهر اشتباه مهلکی مرتکب شدند.

هیچ‌کدام ترتیبی ندادند که پسر به محض ورود به زندگی جدیدش، سر کار برود. بزرگتر فکر می‌کرد پسرش به اندازه کافی بزرگ شده که بتواند از خودش مراقبت کند و «داد» مدتی صبر کرد جادو و طلسمات تا اطراف را ببیند. بنابراین، بین این دو، جام نجاتی که پسر باید می‌نوشید، افتاد و شکست. «داد» روزهای زیادی در شهر پرسه زد و هر چه می‌توانست دید، دید. خاطره‌اش از آقای برایت هنوز تازه و دلچسب بود و اغلب او را از اشتباه باز می‌داشت، جایی که تمایل طبیعی‌اش او را از خط جداکننده‌ی شر از خیر دور نگه می‌داشت. آهنی که خوب گرم شده جادو و طلسمات باشد، مدت‌ها پس از بیرون آوردن از آتش، گرمای خود را حفظ می‌کند.