پنجشنبه ۰۷ اسفند ۰۴ ۱۱:۵۴ ۳ بازديد
شود چون ما بیدار شدیم. وقتی ما خواب بودیم، دود آلونک آشپزی خاموش شد. فکر کنم همه آنها داشتند شام را در اردوگاه میپختند. خورشید هم غروب کرده بود. قسمتی از آسمان که خورشید در آن غروب کرده بود، کاملاً روشن بود - تقریباً قرمز. بنابراین میدانستیم که آنجا غرب طلسم است. سقفی که دیده بودیم با آن همتراز نبود، اما دقیقاً نمیتوان گفت که چیزی با بخش دعانویس خنج روشن آسمان همتراز است. ستون دود درست پشت آن سقف کوچک بود، شاید دو مایل از آن فاصله داشت، بنابراین تصمیم گرفتیم از آن سقف به عنوان چراغ دریایی استفاده کنیم. این کار ما را به جاده میرساند و از آنجا من مسیر را از میان جنگلهای دیگر میشناختم.
باید اعتراف کنم که تا آن موقع تقریباً آماده رفتن به خانه بودیم. بعد از آن روز دیوانهوار، همه طلسم ما حسابی خسته بودیم. اگر به دلیل نبود جا، مجبور میشدند گروه جدیدی را اعزام کنند، اتوبوس دوباره به کتسکیل میرفت و من میخواستم به موقع به اردوگاه برسم تا نامهای به خانه بفرستم. دوست نداشتم به اعزام گروه فکر کنم، اما درستش طلسم این بود که از قبل نامه ننوشته بودند. آن تابستان، همه چادرها و همه کلبهها شلوغ بود. به هاروی گفتم: «اگر میخواهی رهبر باشی، باشه، اما از حالا به بعد مستقیماً به کمپ میرویم. قبول دعانویس فراشبند دارم که برای بقیهی ما زیادی هستی.
تو باید توی یک آتشفشان یا یک گردباد یا چیزی شبیه به آن زندگی کنی. من خوبم و خستهام. ببین میتوانی یک خط مستقیم به آن سقف کوچک بکشی و بعد میفهمیم که مستقیماً به کمپ میرویم.» وارد گفت: «و وقتی به کمپ رسیدی، همانجا توقف کن.» گری گفت: «امیدوارم توی آلاچیق بخوابه، این تنها چیزیه که میتونه جلوشو بگیره.» هاروی گفت: «این دفعه، کاملاً تضمین شده است؛ من مستقیماً به سمت غرب میروم تا درست در آن خانه بهترین دعانویس شهر مستقر شوم.» برت گفت: «چشمت به سقف باشه، چون این تنها راهیه که میتونیم مطمئن باشیم داریم درست میریم.» هاروی گفت: «آماده، شروع کن.» آن بار ما بدون هیچ حرف اضافهای مستقیم به راهمان ادامه دعانویس صفاشهر دادیم - درست مستقیم به سمت آن سقف.
وارد گفت: «دوست دارم از سفرهای امروزمان عکسی داشته باشم.» به او گفتم: «مثل رد مار با تلوتلو خوردنهای کور به نظر میرسد. بعد از امروز کمی عقلم را به کار میاندازم.» وارد گفت: «اگر از هاروی ویلتس جادو و طلسمات پیروی کنی، نه.» هاروی گفت: «من یک بازی بهتر بلدم؛ اسمش دوی سرعت با دمپایی لاانگشتی است. تا حالا را امتحان کردی؟ باید در حالی که چشم غربت را بسته نگه داشتهای، به سمت شرق بروی. پرش از سوراخ زمین هم بازی خوبی است. کی میتوانیم آن را امتحان کنیم؟» گفتم: «ما این را پسفردا امتحان دعانویس کوار میکنیم؛ به غرب فکر کن و حواست به آن پشتبام باشد.» هاروی گفت: «قطعاً، قطعاً؛ اگر تلاش کنیم، اشتباه نمیکنیم.» پی وی فریاد زد: «سعی نکن.» گفتم: «مطمئن باش که راه طلسم نویس
درست همیشه بهترین است. برایم مهم نیست آهنگت چه میگوید.» خیلی زود به جایی رسیدیم که جنگل خیلی انبوه نبود و میتوانستیم جادهی پیش رو را ببینیم. دقیقاً نمیتوانستیم آن را ببینیم چون تقریباً در یک گودال بود، اما میتوانستیم گودال را ببینیم، و تا آن زمان میتوانستیم بقیهی خانه، یا بیشتر آن را ببینیم. وارد گفت: «ما درست از میان جنگل پشت آن عبور خواهیم کرد.» گفتم: «خدا طلسم جادو و طلسمات را شکر، پانزده دقیقه دیگر به خانه میرسیم.» هاروی گفت: «دنبالم بیا، اشتباه نمیکنی. من مستقیماً دارم دعانویس لامرد به سمت جایگاهم در میز غذاخوری میروم.» پی وی سر او فریاد زد: «به سمت من نشانه نرو.» سپس هاروی شروع به خواندن کرد: بعضی از پیشاهنگان ترجیح میدهند پیادهروی کنند، ما این کار را نمیکنیم، و کیلومترها و کیلومترها زمین را
بپیماید، ما این کار را نمیکنیم. و پرسه زدن و طلسم نویس پرسه زدن و پرسه زدن و پرسه زدن، و بیشتر پرسه بزنم و پرسه دعا بزنم و پرسه بهترین دعانویس شهر بزنم؛ و هرگز به خانه برنگرد، ما این کار بهترین دعانویس شهر را نمیکنیم. پی وی با تمام قدرت فریاد زد: «نگاه کنید! دود! نگاه کنید! خیلی دور است!» همه نگاه کردیم و شب بخیر ، ستون دود در فاصلهای دور، در شمال ما قرار داشت، و آنجا، همانطور که مطمئنم الان که اینجا نشستهام دعا و مینویسم، آن خانه کوچک درست روبروی ما، حدود پنجاه یارد دورتر، قرار داشت. گفتم: «محوطه داره شلوغتر میشه!» و همینطور که به
باید اعتراف کنم که تا آن موقع تقریباً آماده رفتن به خانه بودیم. بعد از آن روز دیوانهوار، همه طلسم ما حسابی خسته بودیم. اگر به دلیل نبود جا، مجبور میشدند گروه جدیدی را اعزام کنند، اتوبوس دوباره به کتسکیل میرفت و من میخواستم به موقع به اردوگاه برسم تا نامهای به خانه بفرستم. دوست نداشتم به اعزام گروه فکر کنم، اما درستش طلسم این بود که از قبل نامه ننوشته بودند. آن تابستان، همه چادرها و همه کلبهها شلوغ بود. به هاروی گفتم: «اگر میخواهی رهبر باشی، باشه، اما از حالا به بعد مستقیماً به کمپ میرویم. قبول دعانویس فراشبند دارم که برای بقیهی ما زیادی هستی.
تو باید توی یک آتشفشان یا یک گردباد یا چیزی شبیه به آن زندگی کنی. من خوبم و خستهام. ببین میتوانی یک خط مستقیم به آن سقف کوچک بکشی و بعد میفهمیم که مستقیماً به کمپ میرویم.» وارد گفت: «و وقتی به کمپ رسیدی، همانجا توقف کن.» گری گفت: «امیدوارم توی آلاچیق بخوابه، این تنها چیزیه که میتونه جلوشو بگیره.» هاروی گفت: «این دفعه، کاملاً تضمین شده است؛ من مستقیماً به سمت غرب میروم تا درست در آن خانه بهترین دعانویس شهر مستقر شوم.» برت گفت: «چشمت به سقف باشه، چون این تنها راهیه که میتونیم مطمئن باشیم داریم درست میریم.» هاروی گفت: «آماده، شروع کن.» آن بار ما بدون هیچ حرف اضافهای مستقیم به راهمان ادامه دعانویس صفاشهر دادیم - درست مستقیم به سمت آن سقف.
وارد گفت: «دوست دارم از سفرهای امروزمان عکسی داشته باشم.» به او گفتم: «مثل رد مار با تلوتلو خوردنهای کور به نظر میرسد. بعد از امروز کمی عقلم را به کار میاندازم.» وارد گفت: «اگر از هاروی ویلتس جادو و طلسمات پیروی کنی، نه.» هاروی گفت: «من یک بازی بهتر بلدم؛ اسمش دوی سرعت با دمپایی لاانگشتی است. تا حالا را امتحان کردی؟ باید در حالی که چشم غربت را بسته نگه داشتهای، به سمت شرق بروی. پرش از سوراخ زمین هم بازی خوبی است. کی میتوانیم آن را امتحان کنیم؟» گفتم: «ما این را پسفردا امتحان دعانویس کوار میکنیم؛ به غرب فکر کن و حواست به آن پشتبام باشد.» هاروی گفت: «قطعاً، قطعاً؛ اگر تلاش کنیم، اشتباه نمیکنیم.» پی وی فریاد زد: «سعی نکن.» گفتم: «مطمئن باش که راه طلسم نویس
درست همیشه بهترین است. برایم مهم نیست آهنگت چه میگوید.» خیلی زود به جایی رسیدیم که جنگل خیلی انبوه نبود و میتوانستیم جادهی پیش رو را ببینیم. دقیقاً نمیتوانستیم آن را ببینیم چون تقریباً در یک گودال بود، اما میتوانستیم گودال را ببینیم، و تا آن زمان میتوانستیم بقیهی خانه، یا بیشتر آن را ببینیم. وارد گفت: «ما درست از میان جنگل پشت آن عبور خواهیم کرد.» گفتم: «خدا طلسم جادو و طلسمات را شکر، پانزده دقیقه دیگر به خانه میرسیم.» هاروی گفت: «دنبالم بیا، اشتباه نمیکنی. من مستقیماً دارم دعانویس لامرد به سمت جایگاهم در میز غذاخوری میروم.» پی وی سر او فریاد زد: «به سمت من نشانه نرو.» سپس هاروی شروع به خواندن کرد: بعضی از پیشاهنگان ترجیح میدهند پیادهروی کنند، ما این کار را نمیکنیم، و کیلومترها و کیلومترها زمین را
بپیماید، ما این کار را نمیکنیم. و پرسه زدن و طلسم نویس پرسه زدن و پرسه زدن و پرسه زدن، و بیشتر پرسه بزنم و پرسه دعا بزنم و پرسه بهترین دعانویس شهر بزنم؛ و هرگز به خانه برنگرد، ما این کار بهترین دعانویس شهر را نمیکنیم. پی وی با تمام قدرت فریاد زد: «نگاه کنید! دود! نگاه کنید! خیلی دور است!» همه نگاه کردیم و شب بخیر ، ستون دود در فاصلهای دور، در شمال ما قرار داشت، و آنجا، همانطور که مطمئنم الان که اینجا نشستهام دعا و مینویسم، آن خانه کوچک درست روبروی ما، حدود پنجاه یارد دورتر، قرار داشت. گفتم: «محوطه داره شلوغتر میشه!» و همینطور که به
- ۰ ۰
- ۰ نظر