جمعه ۰۸ اسفند ۰۴

دعانویس گراش

۳ بازديد
«خدای من! ده دقیقه وقت داریم تا به قطار برسیم!» چانسی، چانسی اشرافی و اهل چسترفیلد، افسوس که از طلسم نویس نوشتنش خجالت می‌کشم، در یک لحظه جادو و طلسمات فراموش کرد که چنین چیزی به عنوان یک قانون آداب معاشرت روی زمین وجود دارد. او فراموش کرد که چنین شخصی به عنوان کاپیتان پلیس روی زمین وجود دارد. او حتی به او نگاه هم نکرد. دو دوستش در کنارش بودند و او با یک حرکت ناگهانی به سمت در دوید. با این حال، سرنوشت او این نبود که از آن خلاص شود. در طول هیجان، هیچ کس متوجه دعانویس گراش نزدیک شدن یک پیراهن سفید دیگر و میلیونر شماره ۲ که با عجله وارد شده بود، نشد.

دعا شماره ۲ رئیس پلیس را داشت! «شما اینجا یک زندانی به نام اسمیت دارید...» اسمیت با هیجان فریاد زد. «آزادش کنید...» درست در همان لحظه، میلیونر چشمش به چانسی افتاد، و[234] دوباره دست دادن طلسم نویس و عذرخواهی به گوش رسید، و دیگری با عجله دعا جادو و طلسمات به سمت در رفت. چانسی غرید: «بهت می‌گم نمی‌تونم دست از سرم بردارم! قطار رو از دست می‌دم - زود - خدای من، طلسم می‌دونی، خراب می‌شم - من...» دوباره صدای تق‌تق چرخ‌ها از لای در آمد. سرباز نگون بخت با حیرت گفت: «خدای من! دعانویس قصرقند یکی دیگه‌ست! خدای من! شانس با توئه!» در این مدت هیچ صحبتی از جادو و طلسمات گروهبان نگون بخت نشده است.

او در حالی که بیهوش افتاده بود به میزش تکیه داده بود. میلیونر شماره ۳ وارد اتاق شده بود. میلیونر شماره ۳ یک کمیسر پلیس داشت! طلسم او فریاد زد: «شما اینجا یک زندانی به نام اسمیت دارید. آزادش کنید...» این بار عوام ناامید شده بودند. دیگر نمی‌توانستند تحمل کنند. چانسی به زور خودش را به در رساند و به سمت یکی از کالسکه‌ها دوید. او شروع کرد به «رانندگی کن...» و سپس آنقدر ایستاد که کالسکه دیگری را دید که با عجله به سمتش می‌آمد - میلیونر شماره ۴. میلیونر شماره ۴ کسی را داشت - چانسی نمی‌دانست دعانویس بمپور چه کسی.

اما گروهبانِ معذب جادو و طلسمات می‌دانست. این شخصیت، کمتر از جناب شهردار نبود. (جناب شهردار هم عصبانی بود، و شرط می‌بندم گروهبان متوجه شد.) با این حرف، سه دوست جادو و طلسمات ما دیگر کاری نداشتند. آنها سوار کالسکه شدند، میلیونر شماره یک و کاپیتان هم همراهشان بودند تا مطمئن شوند که به خاطر رانندگی با سرعت بالا دستگیر نمی‌شوند. و با سرعت از خیابان دور شدند. چانسی غرید: «خیابان کریستوفر... هفت دقیقه! به جان تو... خدای من!» بعد از آن، بهترین دعانویس شهر کمی خوش گذشت. خیابان‌های دعانویس مهرستان نیویورک برای پیست‌های مسابقه ساخته نشده‌اند، و آنطور که کالسکه تاب می‌خورد و تکان می‌خورد، نوعی هشدار بود.

راننده حرف آنها را باور کرده بود و برای نجات جانش می‌رفت. سه بار کاپیتان مجبور شد از پنجره خم شود تا پلیسی را که سرشان داد می‌زد سرعتشان را کم کنند، ساکت کند. عوام الناس کاری از دستشان برنمی‌آمد جز اینکه بی‌حرکت بنشینند و با اضطراب و لرز منتظر بمانند. عموی چانسی ساعتی در دست داشت که دعا با آن خیابان‌ها و ثانیه‌ها بهترین دعانویس شهر را می‌فهمید. او گفت: «اگر موفق شویم، ده ثانیه هم وقت نداریم. سریع‌تر، خیلی سریع‌تر!» بیچاره دانشجوها نزدیک بود با این حرف از طلسم نویس پا دربیایند طلسم و قلبشان بشکند. مارک ناله کرد: «اگر از دستش بدهیم، برای همیشه از بین رفته‌ایم.»[236] کل داستان لو خواهد رفت و ما را حتماً از آنجا که دعانویس فنوج زنده‌ایم، بیرون خواهند کرد.

گفتی ساعت چند بود؟ چانسی غرید: «رانندگی کن، اونجا، رانند!» همه چیز به پایان می‌رسد. آن‌هایی که به پایان نرسیده‌اند، روزی به پایان خواهند رسید. برای عوام رنج‌کشیده، این دوران به نظر طولانی می‌آمد، اما آن دوران سخت بالاخره به پایان رسید. و پایان آن دعا چنان وحشتناک بود که آنها ترجیح می‌دادند در حالت تعلیق باشند. درست زمانی که قایق از اسکله‌اش به آرامی در طلسم حال حرکت بود، کالسکه را بالا کشیدند و جلوی دروازه‌های کشتی متوقف کردند. نگاهی که بر چهره آن سه نفر بود، می‌توانست یک ابوالهول را به گریه بیندازد. آنها دوباره در کالسکه فرو رفتند و دیگر حتی یک کلمه هم حرف نزدند.

همه چیز تمام شده بود. وست پوینت رفته بود. برای آن سه نفر، این به آن معنا بود که زندگی دیگر ارزش زیستن ندارد. به نظر می‌رسید که این اتفاق آنقدر وحشتناک است که باور کردنش سخت است. مارک مالوری خودش را نیشگون گرفت تا مطمئن شود زنده است؛ که تمام این رویا واقعاً اتفاق افتاده است.
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در رویا بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.