چهارشنبه ۰۶ اسفند ۰۴ ۱۸:۴۴ ۳ بازديد
هر حال به نفع ما بود؛ باعث شد قطار بایستد.» وای، ما داشتیم میخندیدیم. مردی که صاحب آن لباس بود، ایتالیایی بود و داشت سر الاغ داد میزد ایتالیایی تا وادارش کند راه بیفتد. فکر کنم الاغ ایتالیایی نمیفهمید. «فکر کنم الاغ ایتالیایی نمیفهمید.» خیلیها از قطار پیاده شدند و دور و برشان ایستادند و تماشا کردند و مهندس هم پشت پنجرهاش نشسته بود و طوری نگاه میکرد که انگار جادو و طلسمات از دست الاغ خیلی عصبانی است. اما به هر حال الاغ جادو و طلسمات اهمیتی نمیداد. وقتی به اندازه کافی نزدیک دعانویس ارسنجان شدیم، دیدیم که واگن چرخهای سمبادهای برای تیز کردن چاقو و قیچی و داس و چیزهایی از این قبیل دارد و با موتور بنزینی کار میکند.
مرد فریاد میزد: «هی! چی شده؟ برو! هی، چی شده؟» گفتم: «ما باید کسی را داشته باشیم که بتواند ایتالیایی را ترجمه کند. فرض کنید سرش داد بزنید، پی وی؛ اگر این باعث طلسم نشود، هیچ چیز دیگری نمیتواند.» مرد با هیجان مدام لگام الاغ را تکان میداد و فریاد میزد: «هی تو، گیدوپ، چی بهترین دعانویس شهر شده؟» دو یا بهترین دعانویس شهر سه مسافر شروع به کشیدن و تکان دادن الاغ کردند و یکی سعی کرد او را هل دهد، اما فایدهای نداشت. من از آن الاغ بسیار سپاسگزارم. به هر حال او ارادهی دعانویس سروستان خودش را داشت، این یک چیز قطعی است.
حدود شش مسافر مدام او را میکشیدند اما فایدهای نداشت. او بهترین دعانویس شهر فقط پاهایش را محکم گرفت و گذاشت آنها الاغ را بکشند. گفتم: «شاید اگر کمی علف جلویش بگذاریم، دنبالش برود.» اما این کار جواب نداد؛ فکر کنم گرسنه نبود. خیلی زود وارد گفت: طلسم نویس «من یک فکری دارم؛ بیایید او را با موتور بنزینی جابجا طلسم نویس کنیم. آن موتور حدود شش اسب بخار قدرت دارد؛ باید از یک الاغ قویتر باشد.» پی وی فریاد زد: «این یه عایقه!» به او گفتم: «منظورت الهام طلسم نویس است.» مرد دعانویس خرامه ایتالیایی مدام فریاد میزد: «هی، گیدوپ؛ هی تو!» جادو و طلسمات و مدام با شلاق به الاغ ضربه میزد.
گفتم: «بیخیال، این هیچ فایدهای ندارد. لیسیدن الاغ چه فایدهای دارد وقتی که با موتور بنزینی میتوانی او را جابجا کنی؟ بگذار به ما، خودمان جابجایش میکنیم.» مرد گفت: «مووا دِ کُنک؛ هی رئیس، مووا دِ کُنک!» گفتم: «حتماً، جابهجایش دعا میکنیم؛ سینما میرویم و همه چیز را طلسم در مورد جابهجایی میدانیم. طناب داری؟» نمیدانم طناب از کجا آمده بود؛ شاید دعانویس اوز از قطار آمده بود و شاید هم از واگن. به هر حال، آن را از یکی از سوراخهای چرخ لنگر رد کردیم و چند دور دور محور چرخ پیچیدیم. بعد طناب طلسم نویس را به درختی در حاشیه جنگل، پشت واگن، کشیدیم و آنجا بستیم.
همه میخندیدند و ایتالیایی فریاد میزد: «هی، ماکا دِ گاز، رئیس! پولا دِ دانک!» به او گفتیم موتور را روشن کند و بگذارد خیلی آرام کار کند. شب بخیر! میخندی؟ اولش صدای تقتق و جیرجیر آمد، اما میدانستیم که موتور محکم سر جایش است چون درست از طریق یک محفظه موتور سنگین به کف واگن پیچ شده بود. طناب آنقدر محکم بود که انگار میخواست دعانویس قیر پاره شود. خیلی زود الاغ طلسم نویس شروع به احساس کشیده شدن کرد چون پاهای عقبش را محکم گرفته بود؛ قیافهاش خیلی خندهدار شده بود. یکی فریاد زد: دعا «من روی الاغ شرط میبندم.» یکی دیگر گفت: بهترین دعانویس شهر «من روی موتور دعا بنزینی شرط میبندم.» همه میخندیدند و ایتالیایی کاملاً هیجانزده بود، شلاقش را در هوا تکان میداد و فریاد میزد: «هی، گاز بده! پولا دِ
کون!» ناگهان الاغ جا خالی داد و او به دنبال گاری برگشت. او مدام سعی میکرد خودش را محکم کند، اما جادو و طلسمات فایدهای نداشت؛ موتور کوچک با صدای قق، قق، قق، قق، قق، قق، قق، لرزان شروع به کار کرد و الاغ به دنبال گاری برگشت، تا اینکه تمام گروه از ریل خارج شدند. برت وینتون فریاد زد: «او کاملاً از رهبرش پیروی کرد.» گفتم: «بیخیال، ما اینجا وقتی برای تلف کردن نداریم، بیا از الاغ به خاطر لطفی که به ما کرده تشکر کنیم و بعد ببینیم میتوانیم بفهمیم کجا هستیم. جادو و طلسمات احتمالاً به جایی رسیدهایم.» گری گفت: «مطمئناً اگر جایی هستیم، باید بتوانیم به جای دیگری هم برویم.» پی وی گفت: «ما نمیدانیم از کدام طرف برویم.» گفتم: «ما از هر راهی میرویم، و بعد مطمئن میشویم که
به راه درست حمله میکنیم. یک جهت اگر بهتر نباشد، به خوبی جهت دیگر است. بیایید، از رهبرتان پیروی کنید.» بنابراین ما در حالی که آواز میخواندیم به سمت جنگل راهپیمایی کردیم.
مرد فریاد میزد: «هی! چی شده؟ برو! هی، چی شده؟» گفتم: «ما باید کسی را داشته باشیم که بتواند ایتالیایی را ترجمه کند. فرض کنید سرش داد بزنید، پی وی؛ اگر این باعث طلسم نشود، هیچ چیز دیگری نمیتواند.» مرد با هیجان مدام لگام الاغ را تکان میداد و فریاد میزد: «هی تو، گیدوپ، چی بهترین دعانویس شهر شده؟» دو یا بهترین دعانویس شهر سه مسافر شروع به کشیدن و تکان دادن الاغ کردند و یکی سعی کرد او را هل دهد، اما فایدهای نداشت. من از آن الاغ بسیار سپاسگزارم. به هر حال او ارادهی دعانویس سروستان خودش را داشت، این یک چیز قطعی است.
حدود شش مسافر مدام او را میکشیدند اما فایدهای نداشت. او بهترین دعانویس شهر فقط پاهایش را محکم گرفت و گذاشت آنها الاغ را بکشند. گفتم: «شاید اگر کمی علف جلویش بگذاریم، دنبالش برود.» اما این کار جواب نداد؛ فکر کنم گرسنه نبود. خیلی زود وارد گفت: طلسم نویس «من یک فکری دارم؛ بیایید او را با موتور بنزینی جابجا طلسم نویس کنیم. آن موتور حدود شش اسب بخار قدرت دارد؛ باید از یک الاغ قویتر باشد.» پی وی فریاد زد: «این یه عایقه!» به او گفتم: «منظورت الهام طلسم نویس است.» مرد دعانویس خرامه ایتالیایی مدام فریاد میزد: «هی، گیدوپ؛ هی تو!» جادو و طلسمات و مدام با شلاق به الاغ ضربه میزد.
گفتم: «بیخیال، این هیچ فایدهای ندارد. لیسیدن الاغ چه فایدهای دارد وقتی که با موتور بنزینی میتوانی او را جابجا کنی؟ بگذار به ما، خودمان جابجایش میکنیم.» مرد گفت: «مووا دِ کُنک؛ هی رئیس، مووا دِ کُنک!» گفتم: «حتماً، جابهجایش دعا میکنیم؛ سینما میرویم و همه چیز را طلسم در مورد جابهجایی میدانیم. طناب داری؟» نمیدانم طناب از کجا آمده بود؛ شاید دعانویس اوز از قطار آمده بود و شاید هم از واگن. به هر حال، آن را از یکی از سوراخهای چرخ لنگر رد کردیم و چند دور دور محور چرخ پیچیدیم. بعد طناب طلسم نویس را به درختی در حاشیه جنگل، پشت واگن، کشیدیم و آنجا بستیم.
همه میخندیدند و ایتالیایی فریاد میزد: «هی، ماکا دِ گاز، رئیس! پولا دِ دانک!» به او گفتیم موتور را روشن کند و بگذارد خیلی آرام کار کند. شب بخیر! میخندی؟ اولش صدای تقتق و جیرجیر آمد، اما میدانستیم که موتور محکم سر جایش است چون درست از طریق یک محفظه موتور سنگین به کف واگن پیچ شده بود. طناب آنقدر محکم بود که انگار میخواست دعانویس قیر پاره شود. خیلی زود الاغ طلسم نویس شروع به احساس کشیده شدن کرد چون پاهای عقبش را محکم گرفته بود؛ قیافهاش خیلی خندهدار شده بود. یکی فریاد زد: دعا «من روی الاغ شرط میبندم.» یکی دیگر گفت: بهترین دعانویس شهر «من روی موتور دعا بنزینی شرط میبندم.» همه میخندیدند و ایتالیایی کاملاً هیجانزده بود، شلاقش را در هوا تکان میداد و فریاد میزد: «هی، گاز بده! پولا دِ
کون!» ناگهان الاغ جا خالی داد و او به دنبال گاری برگشت. او مدام سعی میکرد خودش را محکم کند، اما جادو و طلسمات فایدهای نداشت؛ موتور کوچک با صدای قق، قق، قق، قق، قق، قق، قق، لرزان شروع به کار کرد و الاغ به دنبال گاری برگشت، تا اینکه تمام گروه از ریل خارج شدند. برت وینتون فریاد زد: «او کاملاً از رهبرش پیروی کرد.» گفتم: «بیخیال، ما اینجا وقتی برای تلف کردن نداریم، بیا از الاغ به خاطر لطفی که به ما کرده تشکر کنیم و بعد ببینیم میتوانیم بفهمیم کجا هستیم. جادو و طلسمات احتمالاً به جایی رسیدهایم.» گری گفت: «مطمئناً اگر جایی هستیم، باید بتوانیم به جای دیگری هم برویم.» پی وی گفت: «ما نمیدانیم از کدام طرف برویم.» گفتم: «ما از هر راهی میرویم، و بعد مطمئن میشویم که
به راه درست حمله میکنیم. یک جهت اگر بهتر نباشد، به خوبی جهت دیگر است. بیایید، از رهبرتان پیروی کنید.» بنابراین ما در حالی که آواز میخواندیم به سمت جنگل راهپیمایی کردیم.
- ۰ ۰
- ۰ نظر