جمعه ۰۸ اسفند ۰۴ ۱۵:۵۷ ۱ بازديد
در طول مسیر، آنها هر چند لحظه یکبار برمیگشتند تا او را ببینند. پشت سر شاهزاده خانم، شاهزادهی فرضی میآمد و پس از او، پری زمین، که در حین رفتن شنلش را محکم به دور خود گرفته بود، مبادا دیوارهای غار او را سیاه کنند. در قسمت وسیعتری از غار که تالار غار نامیده میشد، جادوگر روی یک صندلی راحتی سیاه بزرگ که به دیوار چسبیده بود، نشسته بود. او بسیار پیر و عبوس بود. موها و ریش سفید و بلند و چرکش روی ردای سیاه گشاد و طلسم نویس شنلی که با زغال مرغوب پوشیده شده بود، افتاده دعانویس شاهرود بود.
با کمترین حرکتش، ابرهای کوچکی از گرد و غبار سیاه از لباسهایش بلند میشدند و در اطراف غار شناور میشدند. چشمان سیاه براقش چنان تیز در سرش میدرخشیدند که فوراً متوجه میشدی که او کسی نیست که بتوان با او شوخی کرد. پرواز دوده، که با فاصلهای محترمانه روی تودهای زغال نشسته بود، منتظر آمدن پری زمین بود. او کاملاً مطمئن بود که طلسم این بار برای او از کسی که نمیتوانست شکست بخورد، کمک گرفته است. چشمانش را به گذرگاه تاریک پیش رویشان دوخت و سرانجام جادو و طلسمات به آرامی فریاد زد: «آنها دعانویس لار میآیند، جناب جادوگر، آنها میآیند، زیرا من شعلهی پرنسس را میبینم!» جادوگر فوراً به یکی از بچه دیوهایی که دورش جمع شده بودند اشاره کرد.
او دستور داد: «کوزه بخار را بیاور و معطل نکن.» دیو به همراه دوازده نفر یا بیشتر از همراهانش برای انجام دستور طلسم جادوگر با عجله رفت و خیلی زود صدای غرش آرامی شنیده شد. دیوها در حال بازگشت بودند و همگی یک کوزه سیاه بزرگ را هل میدادند و به جلو میراندند. یک پوشش سنگین آن را محکم جادو و طلسمات بسته بود و وقتی بچه جنها موفق شده بودند آن را کنار اربابشان بگذارند، فلایینگ سوت دید که آنقدر بلند است که تقریباً تا شانههای جادوگر میرسد. کنارههای آن با نوشتههایی از جادوی شیطانی پوشیده شده دعانویس استهبان بود. جادوگر آن را با دقت بررسی کرد و مطمئن شد که همان چیزی است که میخواست.
سپس خدمتکارانش را به عقب برگرداند و رو به فلایینگ سوت کرد. او گفت: «وقتی این پوشش را بردارم، پری زمین باید به جلو هجوم بیاورد و هر چه میخواهد را بردارد، زیرا به محض اینکه شاهزاده با بخار جادویی من روبرو شود، بدون اینکه بتواند کوچکترین مقاومتی در برابر آن نشان دهد، به زمین خواهد افتاد.» دوده پرنده فرصتی برای پاسخ دادن نداشت، زیرا در آن لحظه دعانویس آباده پرنسس شعله سفید، که توسط پری زمین هدایت میشد، وحشتزده به داخل تالار غار پرید و در گوشهای، در فاصلهای دور از جادوگر، آرام گرفت. کمی بعد او پری زمین که گمان میکرد شاهزاده رادیانس است نیز ظاهر شد، اما قبل از اینکه بتواند وارد تالار غار شود، جادوگر دستش را به سرعت به سمت کوزه دراز کرد.
با گفتن جادو و طلسمات کلمات عرفانی، سرپوش را برداشت بهترین دعانویس شهر و دعا بلافاصله جریانی از بخار از آن مستقیماً به سمت شاهزاده هجوم آورد. به محض اینکه به او رسید، پیشگویی جادوگر به حقیقت دعانویس داراب پیوست؛ او ظاهراً بدون جان، به صورت تودهای بر زمین افتاد. شاهزاده خانم با دیدن این صحنه بهترین دعانویس شهر فریادی گوشخراش سر داد، اما در حالی دعا که طلسم جادوگرش او را در خود گرفته بود، نمیتوانست از جایش بلند شود. جادوگر درب کوزه را دوباره گذاشت و پری زمین به جلو دوید تا به شاهزادهی درمانده حمله کند. چشمانش از شادی برق میزدند وقتی بالاخره جادو و طلسمات شاهزاده را در قدرت خود میدیدند.
[193]او شنل او را پاره کرد، مطمئن بود که حجاب افسونزدایی زیر آن پنهان شده است، اما به محض اینکه طلسم انگشتانش پیکر افتاده را لمس کرد، ناپدید شد. جایی که قبلاً بود، فقط کف زغالی غار را دید. گیج جادو و طلسمات و مبهوت، به سختی بلند شد و گیج ایستاد و به جایی که آن پیکر دراز کشیده دعا بود نگاه کرد، گویی به سختی میتوانست حواسش را باور کند. وقتی بالاخره دیگر نتوانست شک کند که شاهزاده واقعاً ناپدید شده است، با خشم فریاد طلسم نویس زد: «این چه جادوی شیطانی است که بر من انجام دادهای، ای بدجنس؟ تو همه چیز را با افسونهای شوم خود نابود کردهای.
با کمترین حرکتش، ابرهای کوچکی از گرد و غبار سیاه از لباسهایش بلند میشدند و در اطراف غار شناور میشدند. چشمان سیاه براقش چنان تیز در سرش میدرخشیدند که فوراً متوجه میشدی که او کسی نیست که بتوان با او شوخی کرد. پرواز دوده، که با فاصلهای محترمانه روی تودهای زغال نشسته بود، منتظر آمدن پری زمین بود. او کاملاً مطمئن بود که طلسم این بار برای او از کسی که نمیتوانست شکست بخورد، کمک گرفته است. چشمانش را به گذرگاه تاریک پیش رویشان دوخت و سرانجام جادو و طلسمات به آرامی فریاد زد: «آنها دعانویس لار میآیند، جناب جادوگر، آنها میآیند، زیرا من شعلهی پرنسس را میبینم!» جادوگر فوراً به یکی از بچه دیوهایی که دورش جمع شده بودند اشاره کرد.
او دستور داد: «کوزه بخار را بیاور و معطل نکن.» دیو به همراه دوازده نفر یا بیشتر از همراهانش برای انجام دستور طلسم جادوگر با عجله رفت و خیلی زود صدای غرش آرامی شنیده شد. دیوها در حال بازگشت بودند و همگی یک کوزه سیاه بزرگ را هل میدادند و به جلو میراندند. یک پوشش سنگین آن را محکم جادو و طلسمات بسته بود و وقتی بچه جنها موفق شده بودند آن را کنار اربابشان بگذارند، فلایینگ سوت دید که آنقدر بلند است که تقریباً تا شانههای جادوگر میرسد. کنارههای آن با نوشتههایی از جادوی شیطانی پوشیده شده دعانویس استهبان بود. جادوگر آن را با دقت بررسی کرد و مطمئن شد که همان چیزی است که میخواست.
سپس خدمتکارانش را به عقب برگرداند و رو به فلایینگ سوت کرد. او گفت: «وقتی این پوشش را بردارم، پری زمین باید به جلو هجوم بیاورد و هر چه میخواهد را بردارد، زیرا به محض اینکه شاهزاده با بخار جادویی من روبرو شود، بدون اینکه بتواند کوچکترین مقاومتی در برابر آن نشان دهد، به زمین خواهد افتاد.» دوده پرنده فرصتی برای پاسخ دادن نداشت، زیرا در آن لحظه دعانویس آباده پرنسس شعله سفید، که توسط پری زمین هدایت میشد، وحشتزده به داخل تالار غار پرید و در گوشهای، در فاصلهای دور از جادوگر، آرام گرفت. کمی بعد او پری زمین که گمان میکرد شاهزاده رادیانس است نیز ظاهر شد، اما قبل از اینکه بتواند وارد تالار غار شود، جادوگر دستش را به سرعت به سمت کوزه دراز کرد.
با گفتن جادو و طلسمات کلمات عرفانی، سرپوش را برداشت بهترین دعانویس شهر و دعا بلافاصله جریانی از بخار از آن مستقیماً به سمت شاهزاده هجوم آورد. به محض اینکه به او رسید، پیشگویی جادوگر به حقیقت دعانویس داراب پیوست؛ او ظاهراً بدون جان، به صورت تودهای بر زمین افتاد. شاهزاده خانم با دیدن این صحنه بهترین دعانویس شهر فریادی گوشخراش سر داد، اما در حالی دعا که طلسم جادوگرش او را در خود گرفته بود، نمیتوانست از جایش بلند شود. جادوگر درب کوزه را دوباره گذاشت و پری زمین به جلو دوید تا به شاهزادهی درمانده حمله کند. چشمانش از شادی برق میزدند وقتی بالاخره جادو و طلسمات شاهزاده را در قدرت خود میدیدند.
[193]او شنل او را پاره کرد، مطمئن بود که حجاب افسونزدایی زیر آن پنهان شده است، اما به محض اینکه طلسم انگشتانش پیکر افتاده را لمس کرد، ناپدید شد. جایی که قبلاً بود، فقط کف زغالی غار را دید. گیج جادو و طلسمات و مبهوت، به سختی بلند شد و گیج ایستاد و به جایی که آن پیکر دراز کشیده دعا بود نگاه کرد، گویی به سختی میتوانست حواسش را باور کند. وقتی بالاخره دیگر نتوانست شک کند که شاهزاده واقعاً ناپدید شده است، با خشم فریاد طلسم نویس زد: «این چه جادوی شیطانی است که بر من انجام دادهای، ای بدجنس؟ تو همه چیز را با افسونهای شوم خود نابود کردهای.
- ۰ ۰
- ۰ نظر