جمعه ۰۸ اسفند ۰۴

دعانویس صدرا

۱ بازديد
در طی آن بیشتر اما نه همه لایه‌های زغال‌سنگ تشکیل شدند، شباهت خانوادگی به انواع خاصی از گیاهانی داشتند که امروزه شکوفا می‌شوند. بسیاری از آنها سرخس بودند که از کوچکترین طلسم نویس گونه تا سرخس‌های درختی بزرگ اندازه داشتند. برخی دیگر با ساقه‌های شیاردار و بندبند خود شبیه دم اسبی‌ها یا نی‌های امروزی ما بودند، اما این کالامیت‌ها ، همانطور که زمین‌شناسان آنها را می‌نامند، به اندازه درختان رشد می‌کردند، گاهی اوقات طلسم هشتاد یا نود فوت ارتفاع. برخی از دعانویس صدرا گیاهان عصر زغال‌سنگ مانند سیکادهای امروزی بودند (از نظر ظاهری بین سرخس‌های درختی و نخل‌ها). برخی مانند جینکو، درختی با برگ‌هایی مانند سرخس موی میدن دعا بودند که به طور گسترده از چین و ژاپن به این کشور دعا وارد شد.

یکی بهترین دعانویس شهر از رایج‌ترین و بزرگترین درختان، لپیدودندرون بود بهترین دعانویس شهر که شباهت زیادی به خزه چماقی یا کاج زمینی طلسم نویس داشت، اما در اندازه بسیار بزرگترش، آن را به خوبی طلسم به عنوان یک دعا تزئین کریسمس می‌شناسیم. حیات جانوری آن دوره، که بقایای فسیلی فراوانی از آنها نیز یافت شده است، شامل نرم‌تنان، ماهی‌ها، سخت‌پوستان، حشرات، عنکبوت‌ها، هزارپاها، حلزون‌ها، طلسم خزندگان و مارمولک‌ها می‌شد. طول برخی از حشرات به یک فوت یا بیشتر می‌رسید. تنها دعانویس کازرون از سوسک‌ها، بیش از پانصد گونه در پیمانه‌های زغال سنگ یافت شده است. تهیه شده توسط هیئت تحریریه انجمن مربیان، جادو و طلسمات تصویرسازی برای مربی.

جلد ۶، شماره ۶، شماره سریال ۱۵۴، حق نشر، ۱۹۱۸. توسط انجمن مربیان، شرکت با احترام، اداره معادن ایالات متحده مشروب الکلی در معدن زغال سنگ قیری گری، ویرجینیای غربی داستان زغال سنگ، معادن زغال طلسم نویس سنگ ایالات متحده دو قتی قحطی زغال‌سنگ گریبان‌گیرمان می‌شود، ذره‌ای آرامش در این اندیشه نهفته است که در زیر خاک این کشور و در عمق ۳۰۰۰ فوتی از سطح زمین، هنوز ۳,۵۳۸,۵۵۴,۰۰۰,۰۰۰ تن زغال‌سنگ نهفته است. این تخمین سازمان زمین‌شناسی ایالات متحده است. ما زغال‌سنگ دعانویس جهرم را با اسراف طلسم استخراج و طلسم با ولخرجی استفاده کرده‌ایم، با این حال تا به امروز تنها کسری از یک درصد از کل مقدار موجود را از زمین برداشت کرده‌ایم.

اگر بتوان کل «ذخایر زغال‌سنگ» ما بهترین دعانویس شهر را استخراج و در یک توده مکعبی بزرگ قرار داد، توده‌ای به طول ۸.۴ مایل، عرض ۸.۴ مایل و ارتفاع ۸.۴ مایل تشکیل خواهد داد. اگر زغال‌سنگ‌هایی که تاکنون استخراج شده‌اند به همین روش روی هم انباشته شوند، مکعب ۷۲۰۰ فوت طول، ۷۲۰۰ فوت عرض و ۷۲۰۰ فوت ارتفاع خواهد داشت.[1] [1]این ارقام توسط آقای ام. آر. کمپبل، از سازمان زمین‌شناسی ایالات متحده، ارائه شده است. این ارقام با ارقامی که قبلاً توسط این سازمان منتشر شده بود، جادو و طلسمات تفاوت دعانویس مرودشت اساسی دارد. مناطق تولیدکننده زغال سنگ کشور جادو و طلسمات به شش بخش بزرگ تقسیم می‌شوند که با نام‌های استان شرقی، استان داخلی، استان خلیج، استان دشت‌های بزرگ شمالی، استان کوه‌های راکی ​​و استان ساحل اقیانوس آرام شناخته می‌شوند.

استان شرقی احتمالاً نه دهم زغال سنگ مرغوب کشور را در خود جای داده است. این استان از مناطق آنتراسیت پنسیلوانیا طلسم نویس و رود آیلند، منطقه ساحل اقیانوس اطلس ویرجینیا و کارولینای شمالی و منطقه بزرگ آپالاچی تشکیل شده است که تمام زغال سنگ قیری و نیمه قیری آنچه که "فرورفتگی آپالاچی" نامیده می‌شود را دعا در بر می‌گیرد. ایالت پنسیلوانیا بهترین دعانویس شهر ۴۷ درصد از کل زغال سنگ استخراج شده در کشور و تقریباً تمام آنتراسیت را تولید می‌کند. منطقه آپالاچی بزرگترین انبار زغال سنگ مرغوب در ایالات متحده، اگر نگوییم در جهان، است. سازمان زمین‌شناسی می‌گوید: «این منبع نزدیک و تقریباً تمام‌نشدنی سوخت مرغوب، پایه و اساس دعانویس راسک توسعه کوره‌های بلند، کارخانه‌های بزرگ آهن و فولاد و شرکت‌های تولیدی بی‌شماری در ایالت‌های شرقی بوده است.» استان داخلی شامل تمام میدان‌ها

و مناطق زغال‌سنگ قیری نزدیک دریاچه‌های بزرگ، در دره بهترین دعانویس شهر می‌سی‌سی‌پی و در تگزاس است و از چهار بخش مجزا تشکیل شده است - شمال (میشیگان)، شرق (ایلینوی، ایندیانا و غرب کنتاکی)، غرب (آیووا، میسوری، کانزاس، اوکلاهما و آرکانزاس) و جنوب غربی (تگزاس). زغال‌سنگ این استان، به طور کلی، به اندازه زغال‌سنگ استان شرقی دعا کیفیت بالایی ندارد، اما به طور گسترده استخراج می‌شود و برای گرمایش و تولید برق در بسیاری از شهرها و شهرستان‌های دره می‌سی‌سی‌پی و منطقه دریاچه‌های بزرگ استفاده می‌شود. در واقع، میدان‌های وسیع زغال‌سنگ در نزدیکی زمین‌های کشاورزی غنی، وجود مراکز تولیدی مانند شیکاگو، سنت لوئیس و کانزاس سیتی را ممکن ساخته و عامل اصلی توسعه سیستم‌های گسترده راه‌آهن غرب میانه بوده‌اند.

دعانویس شاهرود

۲ بازديد
در طول مسیر، آنها هر چند لحظه یکبار برمی‌گشتند تا او را ببینند. پشت سر شاهزاده خانم، شاهزاده‌ی فرضی می‌آمد و پس از او، پری زمین، که در حین رفتن شنلش را محکم به دور خود گرفته بود، مبادا دیوارهای غار او را سیاه کنند. در قسمت وسیع‌تری از غار که تالار غار نامیده می‌شد، جادوگر روی یک صندلی راحتی سیاه بزرگ که به دیوار چسبیده بود، نشسته بود. او بسیار پیر و عبوس بود. موها و ریش سفید و بلند و چرکش روی ردای سیاه گشاد و طلسم نویس شنلی که با زغال مرغوب پوشیده شده بود، افتاده دعانویس شاهرود بود.

با کمترین حرکتش، ابرهای کوچکی از گرد و غبار سیاه از لباس‌هایش بلند می‌شدند و در اطراف غار شناور می‌شدند. چشمان سیاه براقش چنان تیز در سرش می‌درخشیدند که فوراً متوجه می‌شدی که او کسی نیست که بتوان با او شوخی کرد. پرواز دوده، که با فاصله‌ای محترمانه روی توده‌ای زغال نشسته بود، منتظر آمدن پری زمین بود. او کاملاً مطمئن بود که طلسم این بار برای او از کسی که نمی‌توانست شکست بخورد، کمک گرفته است. چشمانش را به گذرگاه تاریک پیش رویشان دوخت و سرانجام جادو و طلسمات به آرامی فریاد زد: «آنها دعانویس لار می‌آیند، جناب جادوگر، آنها می‌آیند، زیرا من شعله‌ی پرنسس را می‌بینم!» جادوگر فوراً به یکی از بچه دیوهایی که دورش جمع شده بودند اشاره کرد.

او دستور داد: «کوزه بخار را بیاور و معطل نکن.» دیو به همراه دوازده نفر یا بیشتر از همراهانش برای انجام دستور طلسم جادوگر با عجله رفت و خیلی زود صدای غرش آرامی شنیده شد. دیوها در حال بازگشت بودند و همگی یک کوزه سیاه بزرگ را هل می‌دادند و به جلو می‌راندند. یک پوشش سنگین آن را محکم جادو و طلسمات بسته بود و وقتی بچه جن‌ها موفق شده بودند آن را کنار اربابشان بگذارند، فلایینگ سوت دید که آنقدر بلند است که تقریباً تا شانه‌های جادوگر می‌رسد. کناره‌های آن با نوشته‌هایی از جادوی شیطانی پوشیده شده دعانویس استهبان بود. جادوگر آن را با دقت بررسی کرد و مطمئن شد که همان چیزی است که می‌خواست.

سپس خدمتکارانش را به عقب برگرداند و رو به فلایینگ سوت کرد. او گفت: «وقتی این پوشش را بردارم، پری زمین باید به جلو هجوم بیاورد و هر چه می‌خواهد را بردارد، زیرا به محض اینکه شاهزاده با بخار جادویی من روبرو شود، بدون اینکه بتواند کوچکترین مقاومتی در برابر آن نشان دهد، به زمین خواهد افتاد.» دوده پرنده فرصتی برای پاسخ دادن نداشت، زیرا در آن لحظه دعانویس آباده پرنسس شعله سفید، که توسط پری زمین هدایت می‌شد، وحشت‌زده به داخل تالار غار پرید و در گوشه‌ای، در فاصله‌ای دور از جادوگر، آرام گرفت. کمی بعد او پری زمین که گمان می‌کرد شاهزاده رادیانس است نیز ظاهر شد، اما قبل از اینکه بتواند وارد تالار غار شود، جادوگر دستش را به سرعت به سمت کوزه دراز کرد.

با گفتن جادو و طلسمات کلمات عرفانی، سرپوش را برداشت بهترین دعانویس شهر و دعا بلافاصله جریانی از بخار از آن مستقیماً به سمت شاهزاده هجوم آورد. به محض اینکه به او رسید، پیشگویی جادوگر به حقیقت دعانویس داراب پیوست؛ او ظاهراً بدون جان، به صورت توده‌ای بر زمین افتاد. شاهزاده خانم با دیدن این صحنه بهترین دعانویس شهر فریادی گوشخراش سر داد، اما در حالی دعا که طلسم جادوگرش او را در خود گرفته بود، نمی‌توانست از جایش بلند شود. جادوگر درب کوزه را دوباره گذاشت و پری زمین به جلو دوید تا به شاهزاده‌ی درمانده حمله کند. چشمانش از شادی برق می‌زدند وقتی بالاخره جادو و طلسمات شاهزاده را در قدرت خود می‌دیدند.

[193]او شنل او را پاره کرد، مطمئن بود که حجاب افسون‌زدایی زیر آن پنهان شده است، اما به محض اینکه طلسم انگشتانش پیکر افتاده را لمس کرد، ناپدید شد. جایی که قبلاً بود، فقط کف زغالی غار را دید. گیج جادو و طلسمات و مبهوت، به سختی بلند شد و گیج ایستاد و به جایی که آن پیکر دراز کشیده دعا بود نگاه کرد، گویی به سختی می‌توانست حواسش را باور کند. وقتی بالاخره دیگر نتوانست شک کند که شاهزاده واقعاً ناپدید شده است، با خشم فریاد طلسم نویس زد: «این چه جادوی شیطانی است که بر من انجام داده‌ای، ای بدجنس؟ تو همه چیز را با افسون‌های شوم خود نابود کرده‌ای.

دعانویس زهک

۲ بازديد
که توسط یه گربه‌ی وحشی کشته شده بود. رفتیم دنبال گربه‌ی وحشی، یه خرس پیدا کردیم که توسط یه مار زنگی کشته شده بود، لانه‌ی مار زنگی رو پیدا کردیم و چهار تا از اونا رو کشتیم. فکر کنم این به دردت نمی‌خوره؟ اینو به هر جوونی میگم، این ماجراجویی ستاره‌ی ماست، طلسم نویس اما انگار یه جورایی گیر نمیاد. خواهرم فکر می‌کنه می‌دونه دعانویس زهک گربه‌ی وحشی کجا می‌چرخه دعا اما ما وقت نداریم بریم دنبالش.» او با حالتی که انگار می‌خواست صادق باشد، اضافه کرد: «ببینم، ما... ما هم چند تا طلسم عقاب اون بالا داریم. اینا تقریباً تنها انگیزه‌های ماجراجویی احتمالی هستن.

یه پرتگاه هست که اگه بخوای می‌تونی ازش بیفتی پایین. طوفان‌ها اون بالا خیلی بد هستن.» «داریم درخت‌ها رو قطع می‌کنیم و چند تا پله‌ی روستایی می‌سازیم و برای سیم‌های تلفن تیر برق می‌گذاریم و کلی کارهای متفرقه بیرون انجام می‌دیم. دنبال یه طلسم نویس جوون هم‌سن و دعا سال تو هستم که بتونه یه گروه کوچیک از آدم‌های بی‌عرضه رو دعانویس سوران سر و سامون بده و حسابی سرگرمشون کنه و ازشون کار بکشه بیرون؛ نذاره بیفتن.» «البته نمی‌توانم ماجراجویی‌ها را تضمین کنم، فقط می‌توانم حقوق را تضمین کنم، اما آنجا جای خیلی بکری است. در فروشگاه‌های زنجیره‌ای کار پیدا نمی‌شود. دنبال یک جوان هستم که مجبور نباشم مدیریتش کنم، اما بتواند در مدیریت کمک کند.

آقای کارلسون می‌گوید شما یک پیشاهنگ همه فن حریف دعانویس پیشین هستید و عاشق ماجراجویی. اگر اینطور است، فکر کردم ممکن است علاقه‌مند باشید. ما هر چه اینجا گیرتان بیاید و هر ماجراجویی که داشته باشید را به عنوان نوعی امتیاز به شما می‌دهیم.» تام از همان دقیقه اول از این مرد خوشش آمد؛ از شیوه‌ی امیدوارانه و مشتاقانه‌ی او در بیان مزایای نسبتاً طلسم مشکوک زندگی در کوهستان، سرگرم شد. او با نگاهی پرسشگرانه به آقای کارلسون نگاه کرد. مدیر اجرایی گفت: «تامی، همه چیز به خودت بستگی دارد. اگر می‌خواهی به آنجا بروی و به این مردم کمک کنی، ما می‌توانیم با هم کنار بیاییم.

می‌دانم که قرار است کمی تغییر ایجاد کنی. شاید برایت خوب باشد که یکی دو ماهی از جادو و طلسمات بچه‌ها دور باشی.» تام پرسید: «تو... تو که نمی‌خواستی من الان باهات بیام، نه؟» «چرا—نه، و بله،» فریس گفت. «بیشتر رفقایی که قول می‌دهند بیایند، نمی‌آیند. من در این مورد کمی خرافاتی شده‌ام. معمولاً اگر بتوانم آنها را می‌گیرم. البته، شما جزو اراذل دعانویس نیکشهر و اوباش نیستید، اما خب، اگر شما هم بهترین دعانویس شهر بیایید، کمی بهتر است. می‌دانید، یک پرنده در دست. آیا برایتان جذاب است؟» او اضافه کرد. تام گفت: «خب، فکر کنم بله.» «خواهرم بیرون یه دعا بهترین دعانویس شهر جوکی در مورد اینکه اونا هیچوقت طلسم نمیان تعریف می‌کنه.

میگه اونایی که به همچین کارهایی نیاز بهترین دعانویس شهر دارن معمولاً از اونایی هستن که نمیشه روشون حساب کرد. اگه بهش بگم دوشنبه‌ی دیگه میای اینجا، فقط می‌خنده.» تام گفت: «اوه، واقعاً همینطوره؟ خب، فقط برای همین، اگر ده دقیقه صبر کنی تا چند تا چیز توی ساک دستی‌ام بیندازم، می‌روم. اگر تا دوشنبه صبر کنم، گربه وحشی ممکن است بمیرد.» آقای دعانویس گرمسار کارلسون خندید و گفت: «اولش باید بخندی.» بنابراین اتفاق افتاد که دو بار، حتی قبل از اینکه آنها به هم معرفی شوند، تام از طلسم این دختر جوان کوهستان خنده‌اش گرفت. بار اول وقتی که دختر خونسردی وقار خود را به اندازه کافی حفظ کرد تا نگاهی دزدکی به او بیندازد.

و بار دوم وقتی که تام آماده شروع به کار شد. تام از این ناراحتی خفیف دختر در این مورد دوم لذت برد. در مورد نگاه دزدکی، تام بیچاره خیلی ساده‌لوح بود که دوباره به آن فکر کند. فصل چهاردهم کار در کوهستان مسیر رسیدن به قله کوه اورلوک طولانی‌ترین، کندترین و سخت‌ترین مسیری بود که تام تا به حال پیموده طلسم نویس بود. از کتسکیل تا وست ساگرتیز اوضاع خیلی بد نبود، هرچند برای کسی که به دعا پرواز پرجنب‌وجوش عادت دارد، به اندازه کافی طلسم نویس خسته‌کننده بود. از وست ساگرتیز مجبور بودند چندین مایل در جهت شمال غربی از مسیر خود خارج شوند تا به اداره پست پلات کلاو برسند.

از این آبادی، جاده را به سمت جنوب، بر فراز کوه پلاتکیل، که صعود به اندازه کافی طاقت‌فرسا بود، دنبال کردند و طلسم به همین ترتیب از کنار دریاچه اکو، پهنه‌ای آبی تنها و جادو و طلسمات پوشیده از چوب در پایین‌دست اورلوک، گذشتند. از اینجا صعود پادشاه سرسخت به قله‌ی بهترین دعانویس شهر وحشی و پوشیده از سنگ آغاز شد.

دعانویس گراش

۳ بازديد
«خدای من! ده دقیقه وقت داریم تا به قطار برسیم!» چانسی، چانسی اشرافی و اهل چسترفیلد، افسوس که از طلسم نویس نوشتنش خجالت می‌کشم، در یک لحظه جادو و طلسمات فراموش کرد که چنین چیزی به عنوان یک قانون آداب معاشرت روی زمین وجود دارد. او فراموش کرد که چنین شخصی به عنوان کاپیتان پلیس روی زمین وجود دارد. او حتی به او نگاه هم نکرد. دو دوستش در کنارش بودند و او با یک حرکت ناگهانی به سمت در دوید. با این حال، سرنوشت او این نبود که از آن خلاص شود. در طول هیجان، هیچ کس متوجه دعانویس گراش نزدیک شدن یک پیراهن سفید دیگر و میلیونر شماره ۲ که با عجله وارد شده بود، نشد.

دعا شماره ۲ رئیس پلیس را داشت! «شما اینجا یک زندانی به نام اسمیت دارید...» اسمیت با هیجان فریاد زد. «آزادش کنید...» درست در همان لحظه، میلیونر چشمش به چانسی افتاد، و[234] دوباره دست دادن طلسم نویس و عذرخواهی به گوش رسید، و دیگری با عجله دعا جادو و طلسمات به سمت در رفت. چانسی غرید: «بهت می‌گم نمی‌تونم دست از سرم بردارم! قطار رو از دست می‌دم - زود - خدای من، طلسم می‌دونی، خراب می‌شم - من...» دوباره صدای تق‌تق چرخ‌ها از لای در آمد. سرباز نگون بخت با حیرت گفت: «خدای من! دعانویس قصرقند یکی دیگه‌ست! خدای من! شانس با توئه!» در این مدت هیچ صحبتی از جادو و طلسمات گروهبان نگون بخت نشده است.

او در حالی که بیهوش افتاده بود به میزش تکیه داده بود. میلیونر شماره ۳ وارد اتاق شده بود. میلیونر شماره ۳ یک کمیسر پلیس داشت! طلسم او فریاد زد: «شما اینجا یک زندانی به نام اسمیت دارید. آزادش کنید...» این بار عوام ناامید شده بودند. دیگر نمی‌توانستند تحمل کنند. چانسی به زور خودش را به در رساند و به سمت یکی از کالسکه‌ها دوید. او شروع کرد به «رانندگی کن...» و سپس آنقدر ایستاد که کالسکه دیگری را دید که با عجله به سمتش می‌آمد - میلیونر شماره ۴. میلیونر شماره ۴ کسی را داشت - چانسی نمی‌دانست دعانویس بمپور چه کسی.

اما گروهبانِ معذب جادو و طلسمات می‌دانست. این شخصیت، کمتر از جناب شهردار نبود. (جناب شهردار هم عصبانی بود، و شرط می‌بندم گروهبان متوجه شد.) با این حرف، سه دوست جادو و طلسمات ما دیگر کاری نداشتند. آنها سوار کالسکه شدند، میلیونر شماره یک و کاپیتان هم همراهشان بودند تا مطمئن شوند که به خاطر رانندگی با سرعت بالا دستگیر نمی‌شوند. و با سرعت از خیابان دور شدند. چانسی غرید: «خیابان کریستوفر... هفت دقیقه! به جان تو... خدای من!» بعد از آن، بهترین دعانویس شهر کمی خوش گذشت. خیابان‌های دعانویس مهرستان نیویورک برای پیست‌های مسابقه ساخته نشده‌اند، و آنطور که کالسکه تاب می‌خورد و تکان می‌خورد، نوعی هشدار بود.

راننده حرف آنها را باور کرده بود و برای نجات جانش می‌رفت. سه بار کاپیتان مجبور شد از پنجره خم شود تا پلیسی را که سرشان داد می‌زد سرعتشان را کم کنند، ساکت کند. عوام الناس کاری از دستشان برنمی‌آمد جز اینکه بی‌حرکت بنشینند و با اضطراب و لرز منتظر بمانند. عموی چانسی ساعتی در دست داشت که دعا با آن خیابان‌ها و ثانیه‌ها بهترین دعانویس شهر را می‌فهمید. او گفت: «اگر موفق شویم، ده ثانیه هم وقت نداریم. سریع‌تر، خیلی سریع‌تر!» بیچاره دانشجوها نزدیک بود با این حرف از طلسم نویس پا دربیایند طلسم و قلبشان بشکند. مارک ناله کرد: «اگر از دستش بدهیم، برای همیشه از بین رفته‌ایم.»[236] کل داستان لو خواهد رفت و ما را حتماً از آنجا که دعانویس فنوج زنده‌ایم، بیرون خواهند کرد.

گفتی ساعت چند بود؟ چانسی غرید: «رانندگی کن، اونجا، رانند!» همه چیز به پایان می‌رسد. آن‌هایی که به پایان نرسیده‌اند، روزی به پایان خواهند رسید. برای عوام رنج‌کشیده، این دوران به نظر طولانی می‌آمد، اما آن دوران سخت بالاخره به پایان رسید. و پایان آن دعا چنان وحشتناک بود که آنها ترجیح می‌دادند در حالت تعلیق باشند. درست زمانی که قایق از اسکله‌اش به آرامی در طلسم حال حرکت بود، کالسکه را بالا کشیدند و جلوی دروازه‌های کشتی متوقف کردند. نگاهی که بر چهره آن سه نفر بود، می‌توانست یک ابوالهول را به گریه بیندازد. آنها دوباره در کالسکه فرو رفتند و دیگر حتی یک کلمه هم حرف نزدند.

همه چیز تمام شده بود. وست پوینت رفته بود. برای آن سه نفر، این به آن معنا بود که زندگی دیگر ارزش زیستن ندارد. به نظر می‌رسید که این اتفاق آنقدر وحشتناک است که باور کردنش سخت است. مارک مالوری خودش را نیشگون گرفت تا مطمئن شود زنده است؛ که تمام این رویا واقعاً اتفاق افتاده است.

دعانویس خنج

۳ بازديد
شود چون ما بیدار شدیم. وقتی ما خواب بودیم، دود آلونک آشپزی خاموش شد. فکر کنم همه آنها داشتند شام را در اردوگاه می‌پختند. خورشید هم غروب کرده بود. قسمتی از آسمان که خورشید در آن غروب کرده بود، کاملاً روشن بود - تقریباً قرمز. بنابراین می‌دانستیم که آنجا غرب طلسم است. سقفی که دیده بودیم با آن هم‌تراز نبود، اما دقیقاً نمی‌توان گفت که چیزی با بخش دعانویس خنج روشن آسمان هم‌تراز است. ستون دود درست پشت آن سقف کوچک بود، شاید دو مایل از آن فاصله داشت، بنابراین تصمیم گرفتیم از آن سقف به عنوان چراغ دریایی استفاده کنیم. این کار ما را به جاده می‌رساند و از آنجا من مسیر را از میان جنگل‌های دیگر می‌شناختم.

باید اعتراف کنم که تا آن موقع تقریباً آماده رفتن به خانه بودیم. بعد از آن روز دیوانه‌وار، همه طلسم ما حسابی خسته بودیم. اگر به دلیل نبود جا، مجبور می‌شدند گروه جدیدی را اعزام کنند، اتوبوس دوباره به کتسکیل می‌رفت و من می‌خواستم به موقع به اردوگاه برسم تا نامه‌ای به خانه بفرستم. دوست نداشتم به اعزام گروه فکر کنم، اما درستش طلسم این بود که از قبل نامه ننوشته بودند. آن تابستان، همه چادرها و همه کلبه‌ها شلوغ بود. به هاروی گفتم: «اگر می‌خواهی رهبر باشی، باشه، اما از حالا به بعد مستقیماً به کمپ می‌رویم. قبول دعانویس فراشبند دارم که برای بقیه‌ی ما زیادی هستی.

تو باید توی یک آتشفشان یا یک گردباد یا چیزی شبیه به آن زندگی کنی. من خوبم و خسته‌ام. ببین می‌توانی یک خط مستقیم به آن سقف کوچک بکشی و بعد می‌فهمیم که مستقیماً به کمپ می‌رویم.» وارد گفت: «و وقتی به کمپ رسیدی، همانجا توقف کن.» گری گفت: «امیدوارم توی آلاچیق بخوابه، این تنها چیزیه که می‌تونه جلوشو بگیره.» هاروی گفت: «این دفعه، کاملاً تضمین شده است؛ من مستقیماً به سمت غرب می‌روم تا درست در آن خانه بهترین دعانویس شهر مستقر شوم.» برت گفت: «چشمت به سقف باشه، چون این تنها راهیه که می‌تونیم مطمئن باشیم داریم درست میریم.» هاروی گفت: «آماده، شروع کن.» آن بار ما بدون هیچ حرف اضافه‌ای مستقیم به راهمان ادامه دعانویس صفاشهر دادیم - درست مستقیم به سمت آن سقف.

وارد گفت: «دوست دارم از سفرهای امروزمان عکسی داشته باشم.» به او گفتم: «مثل رد مار با تلوتلو خوردن‌های کور به نظر می‌رسد. بعد از امروز کمی عقلم را به کار می‌اندازم.» وارد گفت: «اگر از هاروی ویلتس جادو و طلسمات پیروی کنی، نه.» هاروی گفت: «من یک بازی بهتر بلدم؛ اسمش دوی سرعت با دمپایی لاانگشتی است. تا حالا را امتحان کردی؟ باید در حالی که چشم غربت را بسته نگه داشته‌ای، به سمت شرق بروی. پرش از سوراخ زمین هم بازی خوبی است. کی می‌توانیم آن را امتحان کنیم؟» گفتم: «ما این را پس‌فردا امتحان دعانویس کوار می‌کنیم؛ به غرب فکر کن و حواست به آن پشت‌بام باشد.» هاروی گفت: «قطعاً، قطعاً؛ اگر تلاش کنیم، اشتباه نمی‌کنیم.» پی وی فریاد زد: «سعی نکن.» گفتم: «مطمئن باش که راه طلسم نویس

درست همیشه بهترین است. برایم مهم نیست آهنگت چه می‌گوید.» خیلی زود به جایی رسیدیم که جنگل خیلی انبوه نبود و می‌توانستیم جاده‌ی پیش رو را ببینیم. دقیقاً نمی‌توانستیم آن را ببینیم چون تقریباً در یک گودال بود، اما می‌توانستیم گودال را ببینیم، و تا آن زمان می‌توانستیم بقیه‌ی خانه، یا بیشتر آن را ببینیم. وارد گفت: «ما درست از میان جنگل پشت آن عبور خواهیم کرد.» گفتم: «خدا طلسم جادو و طلسمات را شکر، پانزده دقیقه دیگر به خانه می‌رسیم.» هاروی گفت: «دنبالم بیا، اشتباه نمی‌کنی. من مستقیماً دارم دعانویس لامرد به سمت جایگاهم در میز غذاخوری می‌روم.» پی وی سر او فریاد زد: «به سمت من نشانه نرو.» سپس هاروی شروع به خواندن کرد: بعضی از پیشاهنگان ترجیح می‌دهند پیاده‌روی کنند، ما این کار را نمی‌کنیم، و کیلومترها و کیلومترها زمین را

بپیماید، ما این کار را نمی‌کنیم. و پرسه زدن و طلسم نویس پرسه زدن و پرسه زدن و پرسه زدن، و بیشتر پرسه بزنم و پرسه دعا بزنم و پرسه بهترین دعانویس شهر بزنم؛ و هرگز به خانه برنگرد، ما این کار بهترین دعانویس شهر را نمی‌کنیم. پی وی با تمام قدرت فریاد زد: «نگاه کنید! دود! نگاه کنید! خیلی دور است!» همه نگاه کردیم و شب بخیر ، ستون دود در فاصله‌ای دور، در شمال ما قرار داشت، و آنجا، همانطور که مطمئنم الان که اینجا نشسته‌ام دعا و می‌نویسم، آن خانه کوچک درست روبروی ما، حدود پنجاه یارد دورتر، قرار داشت. گفتم: «محوطه داره شلوغ‌تر می‌شه!» و همین‌طور که به

دعانویس ارسنجان

۳ بازديد
هر حال به نفع ما بود؛ باعث شد قطار بایستد.» وای، ما داشتیم می‌خندیدیم. مردی که صاحب آن لباس بود، ایتالیایی بود و داشت سر الاغ داد می‌زد ایتالیایی تا وادارش کند راه بیفتد. فکر کنم الاغ ایتالیایی نمی‌فهمید. «فکر کنم الاغ ایتالیایی نمی‌فهمید.» خیلی‌ها از قطار پیاده شدند و دور و برشان ایستادند و تماشا کردند و مهندس هم پشت پنجره‌اش نشسته بود و طوری نگاه می‌کرد که انگار جادو و طلسمات از دست الاغ خیلی عصبانی است. اما به هر حال الاغ جادو و طلسمات اهمیتی نمی‌داد. وقتی به اندازه کافی نزدیک دعانویس ارسنجان شدیم، دیدیم که واگن چرخ‌های سمباده‌ای برای تیز کردن چاقو و قیچی و داس و چیزهایی از این قبیل دارد و با موتور بنزینی کار می‌کند.

مرد فریاد می‌زد: «هی! چی شده؟ برو! هی، چی شده؟» گفتم: «ما باید کسی را داشته باشیم که بتواند ایتالیایی را ترجمه کند. فرض کنید سرش داد بزنید، پی وی؛ اگر این باعث طلسم نشود، هیچ چیز دیگری نمی‌تواند.» مرد با هیجان مدام لگام الاغ را تکان می‌داد و فریاد می‌زد: «هی تو، گیدوپ، چی بهترین دعانویس شهر شده؟» دو یا بهترین دعانویس شهر سه مسافر شروع به کشیدن و تکان دادن الاغ کردند و یکی سعی کرد او را هل دهد، اما فایده‌ای نداشت. من از آن الاغ بسیار سپاسگزارم. به هر حال او اراده‌ی دعانویس سروستان خودش را داشت، این یک چیز قطعی است.

حدود شش مسافر مدام او را می‌کشیدند اما فایده‌ای نداشت. او بهترین دعانویس شهر فقط پاهایش را محکم گرفت و گذاشت آنها الاغ را بکشند. گفتم: «شاید اگر کمی علف جلویش بگذاریم، دنبالش برود.» اما این کار جواب نداد؛ فکر کنم گرسنه نبود. خیلی زود وارد گفت: طلسم نویس «من یک فکری دارم؛ بیایید او را با موتور بنزینی جابجا طلسم نویس کنیم. آن موتور حدود شش اسب بخار قدرت دارد؛ باید از یک الاغ قوی‌تر باشد.» پی وی فریاد زد: «این یه عایقه!» به او گفتم: «منظورت الهام طلسم نویس است.» مرد دعانویس خرامه ایتالیایی مدام فریاد می‌زد: «هی، گیدوپ؛ هی تو!» جادو و طلسمات و مدام با شلاق به الاغ ضربه می‌زد.

گفتم: «بی‌خیال، این هیچ فایده‌ای ندارد. لیسیدن الاغ چه فایده‌ای دارد وقتی که با موتور بنزینی می‌توانی او را جابجا کنی؟ بگذار به ما، خودمان جابجایش می‌کنیم.» مرد گفت: «مووا دِ کُنک؛ هی رئیس، مووا دِ کُنک!» گفتم: «حتماً، جابه‌جایش دعا می‌کنیم؛ سینما می‌رویم و همه چیز را طلسم در مورد جابه‌جایی می‌دانیم. طناب داری؟» نمی‌دانم طناب از کجا آمده بود؛ شاید دعانویس اوز از قطار آمده بود و شاید هم از واگن. به هر حال، آن را از یکی از سوراخ‌های چرخ لنگر رد کردیم و چند دور دور محور چرخ پیچیدیم. بعد طناب طلسم نویس را به درختی در حاشیه جنگل، پشت واگن، کشیدیم و آنجا بستیم.

همه می‌خندیدند و ایتالیایی فریاد می‌زد: «هی، ماکا دِ گاز، رئیس! پولا دِ دانک!» به او گفتیم موتور را روشن کند و بگذارد خیلی آرام کار کند. شب بخیر! می‌خندی؟ اولش صدای تق‌تق و جیرجیر آمد، اما می‌دانستیم که موتور محکم سر جایش است چون درست از طریق یک محفظه موتور سنگین به کف واگن پیچ شده بود. طناب آنقدر محکم بود که انگار می‌خواست دعانویس قیر پاره شود. خیلی زود الاغ طلسم نویس شروع به احساس کشیده شدن کرد چون پاهای عقبش را محکم گرفته بود؛ قیافه‌اش خیلی خنده‌دار شده بود. یکی فریاد زد: دعا «من روی الاغ شرط می‌بندم.» یکی دیگر گفت: بهترین دعانویس شهر «من روی موتور دعا بنزینی شرط می‌بندم.» همه می‌خندیدند و ایتالیایی کاملاً هیجان‌زده بود، شلاقش را در هوا تکان می‌داد و فریاد می‌زد: «هی، گاز بده! پولا دِ

کون!» ناگهان الاغ جا خالی داد و او به دنبال گاری برگشت. او مدام سعی می‌کرد خودش را محکم کند، اما جادو و طلسمات فایده‌ای نداشت؛ موتور کوچک با صدای قق، قق، قق، قق، قق، قق، قق، لرزان شروع به کار کرد و الاغ به دنبال گاری برگشت، تا اینکه تمام گروه از ریل خارج شدند. برت وینتون فریاد زد: «او کاملاً از رهبرش پیروی کرد.» گفتم: «بیخیال، ما اینجا وقتی برای تلف کردن نداریم، بیا از الاغ به خاطر لطفی که به ما کرده تشکر کنیم و بعد ببینیم می‌توانیم بفهمیم کجا هستیم. جادو و طلسمات احتمالاً به جایی رسیده‌ایم.» گری گفت: «مطمئناً اگر جایی هستیم، باید بتوانیم به جای دیگری هم برویم.» پی وی گفت: «ما نمی‌دانیم از کدام طرف برویم.» گفتم: «ما از هر راهی می‌رویم، و بعد مطمئن می‌شویم که

به راه درست حمله می‌کنیم. یک جهت اگر بهتر نباشد، به خوبی جهت دیگر است. بیایید، از رهبرتان پیروی کنید.» بنابراین ما در حالی که آواز می‌خواندیم به سمت جنگل راهپیمایی کردیم.

دعانویس اقبالیه

۴ بازديد
آنها کاملاً ابتدایی بود. ۲۴۷ سپس یک سیم مسی از کاخ کاهنان به غرفه آما کشیدیم و در هر دو سر آن یک تلفن نصب کردیم. این کار هیجان بی‌پایانی را برانگیخت و همه کاهنان و کاهنان زن و مرد خیلی زود یاد گرفتند که چگونه از آن استفاده کنند. آما هر روز صبح با ما تماس می‌گرفت و از سیم برای رساندن دستوراتش به کاهنان استفاده بهترین دعانویس شهر می‌کرد، به جای اینکه مانند دعانویس اقبالیه قبل با پیک با آنها ارتباط برقرار کند. یک چراغ قوه برقی جیبی تحسین قابل توجهی را برانگیخت، همانطور که برخی از ساعت‌های مچی و دیواری نیز طلسم تحسین برانگیز بودند.

تچا هنوز از ساعت‌های آفتابی برای نشان دادن زمان استفاده می‌کرد. ما دعا چند جعبه موسیقی کوچک که یک آهنگ را پخش می‌کردند، به مقامات مختلف هدیه می‌دادیم و این هدایا مورد توجه بسیاری از ما قرار گرفت. ما همه این موارد را با دقت و تأمل به نمایش گذاشتیم و آنها را به عنوان وسیله‌ای برای مصاحبه‌های فراوان با جادو و طلسمات کاهنه دوست‌داشتنی به کار گرفتیم. در عوض، او با لطف برخی از دستاوردهای تچا را به ما نشان داد. ۲۴۸ ما را به غاری وسیع بردند که حجم زیادی آب با نیرویی مقاومت‌ناپذیر از صخره‌ها فوران دعانویس شریفیه می‌کرد. تچایِ مبتکر مدت‌ها پیش موتور الکتریکی‌ای ساخته بود که با این نیروی آب کار می‌کرد و نور طلسم نویس الکتریکی را برای تمام دره تأمین طلسم نویس می‌کرد.

آنها لامپ‌هایشان را خاموش نمی‌کردند، بلکه اجازه می‌دادند تا بهترین دعانویس شهر زمانی که رشته‌هایشان بسوزد، روشن بمانند و وقتی به روشنایی نیازی نبود، آنها را با سپر می‌پوشاندند. آرچی به آنها نشان داد که چگونه یک برش دعانویس آبیک ایجاد جادو و طلسمات کنند و همچنین شکل لامپ‌هایشان را بهبود بخشید. شیشه‌گران و صنعتگران بومی به طور کلی آنقدر پذیرا و ماهر بودند که خیلی طلسم نویس زود کل کارخانه خود را بر اساس اصول مدرن بازسازی کردند. آنها یک باتری ذخیره‌سازی بسیار عالی ساختند که به وسیله آن ارابه‌های کاهن اعظم و اشراف او، تقریباً به همان روشی که اتومبیل‌های ما حرکت می‌کنند، جادو و طلسمات به حرکت در می‌آمدند.

درست است که آنها زمخت و کند بودند، اما به طرز عجیبی این وسیله الکتریکی و سایر وسایلی که آنها استفاده می‌کردند، مربوط به زمان خروج آنها از آتلانتیس بود. سوابق به طور قطعی ثابت کردند که طلسم نویس برق در دعانویس الوند آن قاره گمشده شناخته شده و مورد استفاده قرار می‌گرفته است. ۲۴۹ طلایی که در دره بسیار فراوان بود، از معادنی در مرکز یکی از کوه‌های همسایه که توسط یک تونل عریض به شهر پنهان متصل بود، استخراج می‌شد. این دعا ذخایر عملاً پایان‌ناپذیر بودند. فلزات دیگری نیز در دیوارهای آئوتا یافت شدند و این دلیل وجود بسیاری از غارهایی بود که طلسم ما مشاهده کردیم.

ما فهمیدیم که یاقوت‌های زیبا از زیر خاک خود دره می‌آیند و تچاها با مهارت آنها را تراشیده و صیقل می‌دادند و از آنها برای تزئین حتی معمولی‌ترین وسایل استفاده می‌کردند. وقتی آما دید جادو و طلسمات که ما یاقوت‌ها را تحسین می‌کنیم، ما را به ساختمان جواهرتراشان برد و هر کدام از سنگ‌های مرغوب و درخشان را به اندازه کافی غنیمت به دعا ما داد - غنیمتی که می‌توانستیم دعانویس قادرآباد برای سفر پرماجرایمان جبران کنیم، اگر می‌توانستیم آن را طلسم با خود ببریم. اما اگر قرار بود برای خدای خونخوار آنها، خورشید، قربانی شویم، دیگر هرگز به یاقوت نیازی نداشتیم. برای آما بسیار سخت بود که تصمیم بگیرد کدام یک از غریبه‌ها به عنوان پاداش نجات جانش از قربانی شدن نجات داده شود.

به نظر می‌رسید که با گذشت روزها، او کاملاً به دعا چاکا علاقه‌مند شده بود. او اغلب مانند اتللو، داستان زندگی و ماجراجویی‌هایش را جلوی پای آما می‌نشست و آما با علاقه‌ای مجذوبانه به آنها گوش می‌داد. علاوه بر این، او «آتکایما»ی ایتزاکس بود و بنابراین از هر یک از ما که نمی‌توانستیم چنین عناوین والایی را ادعا کنیم، بسیار برتر بود. ۲۵۰ همانطور که اشاره کردم، چاکا مردی بسیار خوش‌قیافه بود و هر وقت چشمان قهوه‌ای ملایمش را به کاهن دلربا می‌دوخت، ابراز احساسات می‌کرد. آما اجازه داشت - بلکه مجبور بود - ازدواج کند و از آنجایی جادو و طلسمات که در بهترین دعانویس شهر میان نژاد خود برتر بود، می‌توانست شوهر خود را انتخاب کند.

گاهی اوقات از خود می‌پرسیدم که آیا سرنوشت آتکایما جوان این خواهد بود که شوهر طلسم نویس آما شود؟ اما پاول هم بود، و دوست ما، ستوان، در این زمان به همان اندازه چاکا، عاشق کاهن دخترنما شده بود.

دعانویس برازجان

۴ بازديد
با تحقیری که به سختی قابل تحمل و قطعاً ناراحت بهترین دعانویس شهر جادو و طلسمات کننده بود، نگاه می‌کردند. با طلسم نویس این حال، ناکس و بریونیا بلافاصله مورد توجه قرار گرفتند - بدون شک به دلیل رنگ پوستشان؛ شاید به دلیل هیکل با ابهت و رفتار خونسردشان. مورد اخیر بی‌شباهت به یکی از ویژگی‌های قابل توجه جنگجویان ایتزاکس نبود. پاول، که ما را رهبری می‌کرد، دست راستش را روی شانه چپ رئیس قبیله، گچا، گذاشت که در واقع سلام و درود بومیان به نشانه صلح و دوستی بود. پیرمرد خوشحال دعانویس برازجان به نظر می‌رسید و با جدیت پاسخ طلسم داد. من هم از او پیروی طلسم کردم، چون می‌دانستم این رسم مورد انتظار است، و بهترین دعانویس شهر بنابراین همه ما به نوبت به جنگجو سلام کردیم، که بعداً فهمیدیم مشهورترین ژنرال ملت است.

۱۲۴ سپس، بدون هیچ معطلی بیشتری، راه افتادیم و گروه ما در کنار آتکایما چاکا در مرکز قرار گرفت. آتکایما با وقاری که به تازگی به خود گرفته بود، به طرز خنده‌داری همراه ما می‌آمد، هرچند باید اعتراف کنم که آن پسر همیشه وقار قابل توجهی از خود نشان می‌داد. بدون شک ایتزاکس‌ها قبلاً مردان سفیدپوست را دیده بودند، یا حداقل نام آنها را شنیده بودند؛ با این حال دعا مطمئنم که شیوه عجیب لباس پوشیدن ما آنها را شگفت‌زده کرد. نه اینکه به خودشان اجازه دهند تعجب بهترین دعانویس شهر کنند؛ طلسم نویس آنها برای این کار خیلی خونسرد بودند؛ اما حتی این نژاد منزوی هم متوجه شده بود که قبلاً چنین لباس عجیبی توسط موجودات انسانی، چه سفید و چه سیاه، پوشیده نشده دعانویس چهارباغ است و از آنجایی که دلیلی برای دعا

خندیدن به ما نداشتند، حتماً تحت تأثیر این واقعیت قرار گرفته بودند که ما کاملاً غیرمعمول بودیم. به نظر می‌رسید که هرگونه خطر فعلی برای ما اکنون برطرف شده است، زیرا با این اسکورت عالی مطمئناً می‌توانستیم به قلب ایتزلان، جایی که پایتختی به نام ایتزا در آن قرار داشت، نفوذ کنیم. چاکا آن را دو روز سفر از اینجا نامیده بود؛ اما ایتزاکس‌ها با چنان گام‌های بلند و پرجنب‌وجوشی حرکت کردند که سریع‌تر از آنچه قبلاً می‌توانستیم، زمین را طی کردند. ۱۲۵ بهترین دعانویس شهر فصل یازدهم وارد شهر ایتزا می‌شویم در طول مسیر هیچ گفتگوی غیرضروری با یکدیگر نداشتیم، و نگران نبودیم که در مقابل این بومیان خاموش، پرحرف به نظر برسیم؛ اما وقتی شب را در یک فضای باز دعانویس شهر بابک کوچک دیگر اردو زدیم و هنگام غروب به آن رسیدیم،

در یک گروه جمع شدیم و به انگلیسی درباره ماجراجویی‌های روز و چشم‌اندازهای آینده‌مان صحبت کردیم. چاکا پس از گفتگوی نسبتاً طولانی با گاچا، رئیس قبیله، آمد و کنار ما نشست، و او بسیار جدی و متفکر به نظر می‌رسید. او گفت: «پدرم با گروه کوچکی از دوازده نفر به شکار رفته بود که موپان‌ها، که مدت‌ها در کمین بودند، او را دستگیر و ترور کردند. یکی از جنگجویان فرار کرد و شهر را بیدار کرد، بنابراین گاتچا افرادش را جمع کرد طلسم نویس و به جادو و طلسمات تعقیب او پرداخت. با این حال، قبل از طلسم اینکه ایتزا را ترک کند، دعانویس بیدستان رئیس قبیله به من گفت که عمویم داتچاپا، با این باور که من، مانند پدرم، مرده‌ام، خودش را آتکایما اعلام کرده است.

این بد است، دوستان من، چون فعلاً داتچاپا از دیدن من خوشحال نخواهد شد.» ۱۲۶ پرسیدم: «اون هم به این بدی هست؟» چاکا به آرامی پاسخ داد: «عمویم داتچاپا، مردی پیر و در عین حال خردمند است. او به عنوان یک جنگجو و سیاستمدار شهرت دارد دعا و مردم من به او احترام زیادی می‌گذارند. او همچنین جاه‌طلب است و مادرم در کودکی به من هشدار داد که از او دوری کنم، مبادا برای جانشینی پدرم بهترین دعانویس شهر به عنوان آتکایما، به دنبال مرگ من باشد. گاتچا که هیچ طلسم علاقه‌ای به داتچاپا ندارد، اما از دعانویس مهرگان او می‌ترسد، به من دعا می‌گوید که پدرم نیز برادر جاه‌طلب خود را با دقت زیر نظر داشت و از اعتماد به او در راس ارتش می‌ترسید.

طلسم نویس گاتچا مطمئن نیست که عمویم مخفیانه موپان‌ها طلسم نویس را احضار نکرده و سپس آتکایما تچلتزادا را با تعداد انگشت‌شماری از پیروانش به شکار وادار نکرده باشد. اگر این درست جادو و طلسمات باشد - اما امیدوارم که درست نباشد - آنگاه داتچاپا وقتی برگردم بسیار ناامید خواهد شد.» پاول با لحنی آرامش‌بخش گفت: «بی‌خیال. برادرم چاکا، پادشاه است.» «داچپا هم سلطنتی است.» پاسخ داده شد. «او برادر پدرم است. اما قوانین جادو و طلسمات ما او را تا زمانی که پسر جادو و طلسمات برادرش زنده است، از تبدیل شدن به آتکایما منع می‌کند.»

دعانویس گلبهار

۵ بازديد
به خاطر کمی احساس خصومت نسبت به شهرهای بزرگ و پولدار که مانند مأموران مالیات جادو و طلسمات هر ساله به ما نزدیک می‌شوند و از محصولات پسران و دختران ما - که انتخاب اول ما نیز هستند - عشر می‌گیرند، سرزنش کنید. اما البته ما به شدت به مردم هومبورگ خود افتخار می‌کنیم که بیرون می‌روند و به اداره جهان کمک می‌کنند و ما مانند شاهین‌ها دعانویس گلبهار به حرفه آنها نگاه می‌کنیم. وقتی چستر آرنت برای یک مقام ایالتی در غرب کاندید می‌شد، شرط می‌بندم بیست خانواده هومبورگ برای خواندن درباره او مشترک یک روزنامه دنور شدند. و وقتی دیکون وایت در وال استریت سرمایه‌گذاری‌های طلسم بزرگی انجام می‌داد، هومبورگ جادو و طلسمات ابتدا به صفحه مالی روزنامه‌های شیکاگو نگاه می‌کرد و سپس اخبار بیسبال را می‌خواند.

ما از موفقیت آنها آنقدر خوشحال می‌شویم که انگار فرزندان ما هستند - اما همیشه برای مدتی خجالت‌آور است که یک مرد هومبورگی که کارهای خوبی انجام داده است، از راه می‌رسد.[صفحه ۱۳۱]برگشتیم تا در شهر قدیمی همدیگر را ببینیم. دلمان می‌خواهد سریع برویم و دستش را بگیریم، اما اول می‌خواهیم بدانیم که او چه احساسی دارد. یکی دو تجربه باعث دعانویس گناباد شده که ما خیلی خجالتی باشیم. نمی‌توانیم لایلا انبرایت را فراموش کنیم که سال‌ها پیش با خانواده‌اش از آنجا نقل مکان کرد و با یک بانک ملی یا چیزی شبیه طلسم به آن بهترین دعانویس شهر در شرق ازدواج کرد. او ده سال به خانه برنگشت، اما بالاخره پدر خانواده فوت کرد و لایلا برای فروش املاکش برگشت.

خیلی از ما با لایلا پای گل درست کرده دعا بودیم و با اینکه در این کار یا طلسم هر کار دیگری نبوغ خاصی از خودش نشان نداده بود، اما خیلی خوشحال بود و ما از او خوشمان می‌آمد، بنابراین سعی کردیم سریع برویم و با شور و شوق از او استقبال کنیم. آنهایی که این طلسم نویس کار را نکردند می‌گویند یکی از خنده‌دارترین اتفاقاتی بود که تا به حال در هومبورگ افتاده، اما من در آن زمان نمی‌توانستم آن را ببینم. من یکی از دوندگان بودم. لایلا صبر کرد تا دست دراز شده‌ام به فاصله‌ی قابل دسترس برسد، و سپس یک لورگنت دعانویس چناران روی من کشید.

بگو، جادو و طلسمات جیم، این کار را کرد[صفحه ۱۳۲]تا حالا شده درست توی تیررس هر دو لوله‌ی یه تفنگ گاتلینگِ بی‌خاصیت با حدود هزار دلار جنس خشک و یه ذره عقل و شعور قرار بگیری؟ اگه نوبت من بشه که با یه توپ گاتلینگ روبرو بشم، امیدوارم مثل یه آدم کوچولو به سمتش برم - اما تفنگ‌های گاتلینگ؟ نه! هر ارتش متخاصمی می‌تونه با نشانه گرفتن تفنگ‌های گاتلینگ بهترین دعانویس شهر به سمتش، هومبورگ رو نابود کنه. یه نگاهی به اون انداختم و روی زمین افتادم و فرار کردم. تا یه هفته با سیم بون حرف دعانویس سرخس نزدم چون می‌خندید. اما بعد از اینکه کمی حالم بهتر شد، با عجله دنبال ******** فریزر رفتم و بهش گفتم لایلا می‌خواد ببینتش.

با این کار، حدود دوازده تا جوک عملی با ******** گفتم. وقتی به تیررس اون تفنگ جادو و طلسمات رسید، گفت "خدای من!" و واقعاً فرار کرد. بعد ما بازماندگان صف کشیدیم و یه کم خیالمون راحت شد و تماشا کردیم که بقیه چطور دعانویس لردگان تفنگ‌هاشون رو می‌گیرن. همانطور که گفتم، لایلا و یکی دو نفر دیگر که موجودات مادی دعا شکوفا و گسترش‌یافته خود را به خانه آورده‌اند، و هیچ چیز دیگری[صفحه ۱۳۳]چیزهای دیگری که می‌توان در موردشان صحبت کرد، باعث شده که ما در استقبال از محصولات موفق خود کمی خجالتی باشیم. ما کاملاً آماده‌ی عمل هستیم، اما به تشویق نیاز داریم.

ما برای طلسم نویس یک مزرعه حرف اول را نمی‌زنیم. ما منتظر می‌مانیم تا یک یاوه‌گوی بی‌احساس یخ را بشکند. گیب اوگل معمولاً این کار را می‌کند. گیب بدون ذره‌ای تردید به جادو و طلسمات عنوان کمیته‌ی پذیرایی فرشته جبرئیل عمل می‌کرد. او همیشه بهترین دعانویس شهر در خیابان است، در حال بهترین دعانویس شهر سرپا نگه داشتن یک ساختمان یا جای دیگر، و همیشه حاضر است به یک فرماندار یا سرمایه‌دار طلسم نویس یا تاجر جوان تازه از کار برگشته نزدیک شود و پنجه‌هایش را دراز کند، در حالی که ما نفسمان را حبس می‌کنیم و منتظر نتیجه هستیم. معمولاً تشویق است. پسرهای هومبورگی ما یک بار از بیست بار زمین نمی‌خورند.

مهم نیست مهمان چه کسی باشد، او دست اوگل را می‌گیرد و فریاد می‌زند: «سلام گیب، چاق و رذل، پایت چطور است؟» بعد دور هم جمع می‌شویم و برای نوبت بعدی دعوا می‌کنیم و به خانه می‌رویم و با دعا عجله خبر را پخش می‌کنیم.

دعانویس درچه

۷ بازديد
مدرسه در خارج از کشور است و من به او اعتماد دارم که با طلسم سلاح سردش در مقابل سربازی با آرایش نظامی کامل مسلح بهترین دعانویس شهر است»، این ایده بهترین دعانویس شهر را به معنایی والاتر از آنچه می‌توانست در مورد آقای پرین و «دستور زبان» او صدق جادو و طلسمات کند، به کار برد، کسی که هرچند ظاهراً بی‌سروصدا بوده، باعث بهترین دعانویس شهر نگرانی لرد کلر، مردی که از همه دشوارتر آشفته کردنش بود، شده بود. [594]«من هرگونه اثر ناشناس را رد می‌کنم.» - ضمیمه‌ای بر رساله‌های دعانویس درچه متفرقه او باکلی می‌گوید که این پیشنهاد در دوبلین به اولیری داده شد ( لایف ، ص ۳۵۴ ).

از آنجایی که می‌توان از این پاراگراف برداشتی از یک خدمت سیاسی یا دیپلماتیک داشت، فکر کردم فقط برای اولیری است جادو و طلسمات که کتابی را که «شامادو» از آن نقل قول می‌کند، ببیند. این واقعه توسط خانم بلامی در «عذرخواهی برای زندگی‌اش »، جلد دوم ۲۴۶-۷ (چاپ دوبلین ۱۷۸۵) شرح داده شده است. او شکایت می‌کند که با بقایای کنت هاسلانگ با احترام دعانویس راوند لازم رفتار دعا نشده است؛ و اینکه یک کشیش جدید، که به سفیر باواریا منصوب شده بود، با «کشیشان و خدمتکاران کنت فقید با تکبر غیرمردانه رفتار طلسم نویس کرده است... اگر به موقع از راه نرسیده بود، آن شخصیت برجسته و به حق محترم، پدر اولیری»، روایت او چندان واضح نیست.

سال مرگ هاسلانگ ذکر نشده است؛ اما مجله جنتلمن آن زمان چند تاریخ و واقعیت را ذکر می‌کند. کنت هاسلانگ در ۲۹ مه ۱۷۸۳، پس از چهل و دو سال سفارت، در میدان گلدن لندن درگذشت (صفحه طلسم ۴۵۴). جرج دوم در هانوفر برای او وابستگی ایجاد کرده و او را به لندن آورده بود. پسر هاسلانگ نخست وزیر باواریا بود، در حالی که پدرش، در بحرانی در تاریخ این ایالت، سمت سفیر در انگلستان را بر عهده داشت. در ۵ ژوئن دعا ۱۷۸۳، مرثیه‌ای رسمی با حضور تمام هیئت دیپلماتیک لندن در کلیسای خیابان وارویک (RC) خوانده دعانویس قهدریجان شد؛ اما «به دلیل اختلاف بر سر مزار [در کلیسای قدیمی سنت پانکراس]، چندین نفر از سفیران بدون حمایت از تابوت به خانه بازگشتند.» این اختلاف که توضیحی برای جادو و طلسمات آن ارائه

نشده است، سرانجام کشیش آنگلیکان را مجبور کرد تا مراسم تدفین را بر سر فرستاده متوفی یک قدرت کاتولیک بخواند. اولیری، در نهایت طلسم برای حل مشکلات، ممکن است یک مأموریت دیپلماتیک الهام گرفته از خیابان داونینگ را بهترین دعانویس شهر مرخص کرده باشد. خانم بلامی به توهین‌هایی که حتی به خدمتکاران کنت هاسلانگ می‌شد اشاره می‌کند. اینکه توهین حتی به طلسم یک خدمتکار سفیر باواریا چقدر جدی بوده است، توسط مجله جنتلمن ، xxv. 232-3 نشان داده شده است. در سال 1755، متوجه می‌شویم که «تی. رندال، که در گذشته افسر کلانتر میدلسکس بود، به دنبال حکمش برای دستگیری خدمتکار کنت هاسلانگ، از نیوگیت به خانه جنابش در میدان طلایی دعانویس داران آورده شد، در حالی که کاغذی بر طلسم نویس سینه داشت که اعلام می‌کرد توسط لرد صدراعظم هاردویک و روسای دادگاه‌ها به

عنوان ناقض قوانین ملت‌ها و برهم زننده آرامش عمومی محکوم شده و به همین دلیل محکوم شده است.» رندال به نیوگیت بازگردانده شد. خانم بلامی، با اشاره‌ای مبهم به توهین‌هایی که حتی به خدمتکاران کنت هاسلانگ می‌شد، بدون شک خودش را نیز شامل می‌شود، زیرا هاسلانگ او را «خانه‌دار» خود توصیف می‌کند ( زندگی ، ii. 104). این زن، دختر طبیعی لرد تیراولی، دعانویس فولاد شهر سفیر در لیسبون، توسط خواهرش وارد جامعه شد؛ به فردی بسیار تأثیرگذار تبدیل شد و اعتماد فاکس و دیگر چهره‌های ویگ را به جادو و طلسمات خود جلب کرد. او اولری را توصیف می‌کند (ii. 8): «... کسی که با تقوای بی‌پیرایه، از آن شادی معصومانه‌ای برخوردار است که در کنار شوخ‌طبعی درخشان و دعا فهم درستش، او را به عزیز تحسین‌شده‌ی همه کسانی که سعادت آشنایی با او

را دارند، تبدیل می‌کند.» خانه کنت هاسلانگ در میدان طلایی، از سال ۱۷۸۹، محل اقامت کشیش‌های کلیسای جامع خیابان وارویک بوده است؛ و انتقال آن به کاربری‌های محلی نیز از همان سال آغاز شده است. [597]پیشین ، ص ۲۱۳ . [598]فریمن ، ارگان یارانه‌ای دولت ایرلند، پس از ستایش اولیری، در ۱۲ مه ۱۷۸۵ افزود: «صمیمانه آرزو می‌شد که این نویسنده‌ی عالی و فیلسوف مسیحی بار دیگر بنشیند و استعدادهای خود را در خدمت کشورش و ادبیات به طور کلی به کار جادو و طلسمات گیرد.» در سال بعد، یعنی ۱۷۸۶ طلسم نویس ، او به بررسی یک «مناقشه فراموش‌شده»، از جمله دفاع از پاپ کلمنت چهاردهم در سرکوب یسوعیان، پرداخت.