دوشنبه ۰۴ اسفند ۰۴ ۱۲:۰۵ ۵ بازديد
با تحقیری که به سختی قابل تحمل و قطعاً ناراحت بهترین دعانویس شهر جادو و طلسمات کننده بود، نگاه میکردند. با طلسم نویس این حال، ناکس و بریونیا بلافاصله مورد توجه قرار گرفتند - بدون شک به دلیل رنگ پوستشان؛ شاید به دلیل هیکل با ابهت و رفتار خونسردشان. مورد اخیر بیشباهت به یکی از ویژگیهای قابل توجه جنگجویان ایتزاکس نبود. پاول، که ما را رهبری میکرد، دست راستش را روی شانه چپ رئیس قبیله، گچا، گذاشت که در واقع سلام و درود بومیان به نشانه صلح و دوستی بود. پیرمرد خوشحال دعانویس برازجان به نظر میرسید و با جدیت پاسخ طلسم داد. من هم از او پیروی طلسم کردم، چون میدانستم این رسم مورد انتظار است، و بهترین دعانویس شهر بنابراین همه ما به نوبت به جنگجو سلام کردیم، که بعداً فهمیدیم مشهورترین ژنرال ملت است.
۱۲۴ سپس، بدون هیچ معطلی بیشتری، راه افتادیم و گروه ما در کنار آتکایما چاکا در مرکز قرار گرفت. آتکایما با وقاری که به تازگی به خود گرفته بود، به طرز خندهداری همراه ما میآمد، هرچند باید اعتراف کنم که آن پسر همیشه وقار قابل توجهی از خود نشان میداد. بدون شک ایتزاکسها قبلاً مردان سفیدپوست را دیده بودند، یا حداقل نام آنها را شنیده بودند؛ با این حال دعا مطمئنم که شیوه عجیب لباس پوشیدن ما آنها را شگفتزده کرد. نه اینکه به خودشان اجازه دهند تعجب بهترین دعانویس شهر کنند؛ طلسم نویس آنها برای این کار خیلی خونسرد بودند؛ اما حتی این نژاد منزوی هم متوجه شده بود که قبلاً چنین لباس عجیبی توسط موجودات انسانی، چه سفید و چه سیاه، پوشیده نشده دعانویس چهارباغ است و از آنجایی که دلیلی برای دعا
خندیدن به ما نداشتند، حتماً تحت تأثیر این واقعیت قرار گرفته بودند که ما کاملاً غیرمعمول بودیم. به نظر میرسید که هرگونه خطر فعلی برای ما اکنون برطرف شده است، زیرا با این اسکورت عالی مطمئناً میتوانستیم به قلب ایتزلان، جایی که پایتختی به نام ایتزا در آن قرار داشت، نفوذ کنیم. چاکا آن را دو روز سفر از اینجا نامیده بود؛ اما ایتزاکسها با چنان گامهای بلند و پرجنبوجوشی حرکت کردند که سریعتر از آنچه قبلاً میتوانستیم، زمین را طی کردند. ۱۲۵ بهترین دعانویس شهر فصل یازدهم وارد شهر ایتزا میشویم در طول مسیر هیچ گفتگوی غیرضروری با یکدیگر نداشتیم، و نگران نبودیم که در مقابل این بومیان خاموش، پرحرف به نظر برسیم؛ اما وقتی شب را در یک فضای باز دعانویس شهر بابک کوچک دیگر اردو زدیم و هنگام غروب به آن رسیدیم،
در یک گروه جمع شدیم و به انگلیسی درباره ماجراجوییهای روز و چشماندازهای آیندهمان صحبت کردیم. چاکا پس از گفتگوی نسبتاً طولانی با گاچا، رئیس قبیله، آمد و کنار ما نشست، و او بسیار جدی و متفکر به نظر میرسید. او گفت: «پدرم با گروه کوچکی از دوازده نفر به شکار رفته بود که موپانها، که مدتها در کمین بودند، او را دستگیر و ترور کردند. یکی از جنگجویان فرار کرد و شهر را بیدار کرد، بنابراین گاتچا افرادش را جمع کرد طلسم نویس و به جادو و طلسمات تعقیب او پرداخت. با این حال، قبل از طلسم اینکه ایتزا را ترک کند، دعانویس بیدستان رئیس قبیله به من گفت که عمویم داتچاپا، با این باور که من، مانند پدرم، مردهام، خودش را آتکایما اعلام کرده است.
این بد است، دوستان من، چون فعلاً داتچاپا از دیدن من خوشحال نخواهد شد.» ۱۲۶ پرسیدم: «اون هم به این بدی هست؟» چاکا به آرامی پاسخ داد: «عمویم داتچاپا، مردی پیر و در عین حال خردمند است. او به عنوان یک جنگجو و سیاستمدار شهرت دارد دعا و مردم من به او احترام زیادی میگذارند. او همچنین جاهطلب است و مادرم در کودکی به من هشدار داد که از او دوری کنم، مبادا برای جانشینی پدرم بهترین دعانویس شهر به عنوان آتکایما، به دنبال مرگ من باشد. گاتچا که هیچ طلسم علاقهای به داتچاپا ندارد، اما از دعانویس مهرگان او میترسد، به من دعا میگوید که پدرم نیز برادر جاهطلب خود را با دقت زیر نظر داشت و از اعتماد به او در راس ارتش میترسید.
طلسم نویس گاتچا مطمئن نیست که عمویم مخفیانه موپانها طلسم نویس را احضار نکرده و سپس آتکایما تچلتزادا را با تعداد انگشتشماری از پیروانش به شکار وادار نکرده باشد. اگر این درست جادو و طلسمات باشد - اما امیدوارم که درست نباشد - آنگاه داتچاپا وقتی برگردم بسیار ناامید خواهد شد.» پاول با لحنی آرامشبخش گفت: «بیخیال. برادرم چاکا، پادشاه است.» «داچپا هم سلطنتی است.» پاسخ داده شد. «او برادر پدرم است. اما قوانین جادو و طلسمات ما او را تا زمانی که پسر جادو و طلسمات برادرش زنده است، از تبدیل شدن به آتکایما منع میکند.»
۱۲۴ سپس، بدون هیچ معطلی بیشتری، راه افتادیم و گروه ما در کنار آتکایما چاکا در مرکز قرار گرفت. آتکایما با وقاری که به تازگی به خود گرفته بود، به طرز خندهداری همراه ما میآمد، هرچند باید اعتراف کنم که آن پسر همیشه وقار قابل توجهی از خود نشان میداد. بدون شک ایتزاکسها قبلاً مردان سفیدپوست را دیده بودند، یا حداقل نام آنها را شنیده بودند؛ با این حال دعا مطمئنم که شیوه عجیب لباس پوشیدن ما آنها را شگفتزده کرد. نه اینکه به خودشان اجازه دهند تعجب بهترین دعانویس شهر کنند؛ طلسم نویس آنها برای این کار خیلی خونسرد بودند؛ اما حتی این نژاد منزوی هم متوجه شده بود که قبلاً چنین لباس عجیبی توسط موجودات انسانی، چه سفید و چه سیاه، پوشیده نشده دعانویس چهارباغ است و از آنجایی که دلیلی برای دعا
خندیدن به ما نداشتند، حتماً تحت تأثیر این واقعیت قرار گرفته بودند که ما کاملاً غیرمعمول بودیم. به نظر میرسید که هرگونه خطر فعلی برای ما اکنون برطرف شده است، زیرا با این اسکورت عالی مطمئناً میتوانستیم به قلب ایتزلان، جایی که پایتختی به نام ایتزا در آن قرار داشت، نفوذ کنیم. چاکا آن را دو روز سفر از اینجا نامیده بود؛ اما ایتزاکسها با چنان گامهای بلند و پرجنبوجوشی حرکت کردند که سریعتر از آنچه قبلاً میتوانستیم، زمین را طی کردند. ۱۲۵ بهترین دعانویس شهر فصل یازدهم وارد شهر ایتزا میشویم در طول مسیر هیچ گفتگوی غیرضروری با یکدیگر نداشتیم، و نگران نبودیم که در مقابل این بومیان خاموش، پرحرف به نظر برسیم؛ اما وقتی شب را در یک فضای باز دعانویس شهر بابک کوچک دیگر اردو زدیم و هنگام غروب به آن رسیدیم،
در یک گروه جمع شدیم و به انگلیسی درباره ماجراجوییهای روز و چشماندازهای آیندهمان صحبت کردیم. چاکا پس از گفتگوی نسبتاً طولانی با گاچا، رئیس قبیله، آمد و کنار ما نشست، و او بسیار جدی و متفکر به نظر میرسید. او گفت: «پدرم با گروه کوچکی از دوازده نفر به شکار رفته بود که موپانها، که مدتها در کمین بودند، او را دستگیر و ترور کردند. یکی از جنگجویان فرار کرد و شهر را بیدار کرد، بنابراین گاتچا افرادش را جمع کرد طلسم نویس و به جادو و طلسمات تعقیب او پرداخت. با این حال، قبل از طلسم اینکه ایتزا را ترک کند، دعانویس بیدستان رئیس قبیله به من گفت که عمویم داتچاپا، با این باور که من، مانند پدرم، مردهام، خودش را آتکایما اعلام کرده است.
این بد است، دوستان من، چون فعلاً داتچاپا از دیدن من خوشحال نخواهد شد.» ۱۲۶ پرسیدم: «اون هم به این بدی هست؟» چاکا به آرامی پاسخ داد: «عمویم داتچاپا، مردی پیر و در عین حال خردمند است. او به عنوان یک جنگجو و سیاستمدار شهرت دارد دعا و مردم من به او احترام زیادی میگذارند. او همچنین جاهطلب است و مادرم در کودکی به من هشدار داد که از او دوری کنم، مبادا برای جانشینی پدرم بهترین دعانویس شهر به عنوان آتکایما، به دنبال مرگ من باشد. گاتچا که هیچ طلسم علاقهای به داتچاپا ندارد، اما از دعانویس مهرگان او میترسد، به من دعا میگوید که پدرم نیز برادر جاهطلب خود را با دقت زیر نظر داشت و از اعتماد به او در راس ارتش میترسید.
طلسم نویس گاتچا مطمئن نیست که عمویم مخفیانه موپانها طلسم نویس را احضار نکرده و سپس آتکایما تچلتزادا را با تعداد انگشتشماری از پیروانش به شکار وادار نکرده باشد. اگر این درست جادو و طلسمات باشد - اما امیدوارم که درست نباشد - آنگاه داتچاپا وقتی برگردم بسیار ناامید خواهد شد.» پاول با لحنی آرامشبخش گفت: «بیخیال. برادرم چاکا، پادشاه است.» «داچپا هم سلطنتی است.» پاسخ داده شد. «او برادر پدرم است. اما قوانین جادو و طلسمات ما او را تا زمانی که پسر جادو و طلسمات برادرش زنده است، از تبدیل شدن به آتکایما منع میکند.»
- ۰ ۰
- ۰ نظر