جمعه ۰۸ اسفند ۰۴ ۱۰:۲۷ ۲ بازديد
که توسط یه گربهی وحشی کشته شده بود. رفتیم دنبال گربهی وحشی، یه خرس پیدا کردیم که توسط یه مار زنگی کشته شده بود، لانهی مار زنگی رو پیدا کردیم و چهار تا از اونا رو کشتیم. فکر کنم این به دردت نمیخوره؟ اینو به هر جوونی میگم، این ماجراجویی ستارهی ماست، طلسم نویس اما انگار یه جورایی گیر نمیاد. خواهرم فکر میکنه میدونه دعانویس زهک گربهی وحشی کجا میچرخه دعا اما ما وقت نداریم بریم دنبالش.» او با حالتی که انگار میخواست صادق باشد، اضافه کرد: «ببینم، ما... ما هم چند تا طلسم عقاب اون بالا داریم. اینا تقریباً تنها انگیزههای ماجراجویی احتمالی هستن.
یه پرتگاه هست که اگه بخوای میتونی ازش بیفتی پایین. طوفانها اون بالا خیلی بد هستن.» «داریم درختها رو قطع میکنیم و چند تا پلهی روستایی میسازیم و برای سیمهای تلفن تیر برق میگذاریم و کلی کارهای متفرقه بیرون انجام میدیم. دنبال یه طلسم نویس جوون همسن و دعا سال تو هستم که بتونه یه گروه کوچیک از آدمهای بیعرضه رو دعانویس سوران سر و سامون بده و حسابی سرگرمشون کنه و ازشون کار بکشه بیرون؛ نذاره بیفتن.» «البته نمیتوانم ماجراجوییها را تضمین کنم، فقط میتوانم حقوق را تضمین کنم، اما آنجا جای خیلی بکری است. در فروشگاههای زنجیرهای کار پیدا نمیشود. دنبال یک جوان هستم که مجبور نباشم مدیریتش کنم، اما بتواند در مدیریت کمک کند.
آقای کارلسون میگوید شما یک پیشاهنگ همه فن حریف دعانویس پیشین هستید و عاشق ماجراجویی. اگر اینطور است، فکر کردم ممکن است علاقهمند باشید. ما هر چه اینجا گیرتان بیاید و هر ماجراجویی که داشته باشید را به عنوان نوعی امتیاز به شما میدهیم.» تام از همان دقیقه اول از این مرد خوشش آمد؛ از شیوهی امیدوارانه و مشتاقانهی او در بیان مزایای نسبتاً طلسم مشکوک زندگی در کوهستان، سرگرم شد. او با نگاهی پرسشگرانه به آقای کارلسون نگاه کرد. مدیر اجرایی گفت: «تامی، همه چیز به خودت بستگی دارد. اگر میخواهی به آنجا بروی و به این مردم کمک کنی، ما میتوانیم با هم کنار بیاییم.
میدانم که قرار است کمی تغییر ایجاد کنی. شاید برایت خوب باشد که یکی دو ماهی از جادو و طلسمات بچهها دور باشی.» تام پرسید: «تو... تو که نمیخواستی من الان باهات بیام، نه؟» «چرا—نه، و بله،» فریس گفت. «بیشتر رفقایی که قول میدهند بیایند، نمیآیند. من در این مورد کمی خرافاتی شدهام. معمولاً اگر بتوانم آنها را میگیرم. البته، شما جزو اراذل دعانویس نیکشهر و اوباش نیستید، اما خب، اگر شما هم بهترین دعانویس شهر بیایید، کمی بهتر است. میدانید، یک پرنده در دست. آیا برایتان جذاب است؟» او اضافه کرد. تام گفت: «خب، فکر کنم بله.» «خواهرم بیرون یه دعا بهترین دعانویس شهر جوکی در مورد اینکه اونا هیچوقت طلسم نمیان تعریف میکنه.
میگه اونایی که به همچین کارهایی نیاز بهترین دعانویس شهر دارن معمولاً از اونایی هستن که نمیشه روشون حساب کرد. اگه بهش بگم دوشنبهی دیگه میای اینجا، فقط میخنده.» تام گفت: «اوه، واقعاً همینطوره؟ خب، فقط برای همین، اگر ده دقیقه صبر کنی تا چند تا چیز توی ساک دستیام بیندازم، میروم. اگر تا دوشنبه صبر کنم، گربه وحشی ممکن است بمیرد.» آقای دعانویس گرمسار کارلسون خندید و گفت: «اولش باید بخندی.» بنابراین اتفاق افتاد که دو بار، حتی قبل از اینکه آنها به هم معرفی شوند، تام از طلسم این دختر جوان کوهستان خندهاش گرفت. بار اول وقتی که دختر خونسردی وقار خود را به اندازه کافی حفظ کرد تا نگاهی دزدکی به او بیندازد.
و بار دوم وقتی که تام آماده شروع به کار شد. تام از این ناراحتی خفیف دختر در این مورد دوم لذت برد. در مورد نگاه دزدکی، تام بیچاره خیلی سادهلوح بود که دوباره به آن فکر کند. فصل چهاردهم کار در کوهستان مسیر رسیدن به قله کوه اورلوک طولانیترین، کندترین و سختترین مسیری بود که تام تا به حال پیموده طلسم نویس بود. از کتسکیل تا وست ساگرتیز اوضاع خیلی بد نبود، هرچند برای کسی که به دعا پرواز پرجنبوجوش عادت دارد، به اندازه کافی طلسم نویس خستهکننده بود. از وست ساگرتیز مجبور بودند چندین مایل در جهت شمال غربی از مسیر خود خارج شوند تا به اداره پست پلات کلاو برسند.
از این آبادی، جاده را به سمت جنوب، بر فراز کوه پلاتکیل، که صعود به اندازه کافی طاقتفرسا بود، دنبال کردند و طلسم به همین ترتیب از کنار دریاچه اکو، پهنهای آبی تنها و جادو و طلسمات پوشیده از چوب در پاییندست اورلوک، گذشتند. از اینجا صعود پادشاه سرسخت به قلهی بهترین دعانویس شهر وحشی و پوشیده از سنگ آغاز شد.
یه پرتگاه هست که اگه بخوای میتونی ازش بیفتی پایین. طوفانها اون بالا خیلی بد هستن.» «داریم درختها رو قطع میکنیم و چند تا پلهی روستایی میسازیم و برای سیمهای تلفن تیر برق میگذاریم و کلی کارهای متفرقه بیرون انجام میدیم. دنبال یه طلسم نویس جوون همسن و دعا سال تو هستم که بتونه یه گروه کوچیک از آدمهای بیعرضه رو دعانویس سوران سر و سامون بده و حسابی سرگرمشون کنه و ازشون کار بکشه بیرون؛ نذاره بیفتن.» «البته نمیتوانم ماجراجوییها را تضمین کنم، فقط میتوانم حقوق را تضمین کنم، اما آنجا جای خیلی بکری است. در فروشگاههای زنجیرهای کار پیدا نمیشود. دنبال یک جوان هستم که مجبور نباشم مدیریتش کنم، اما بتواند در مدیریت کمک کند.
آقای کارلسون میگوید شما یک پیشاهنگ همه فن حریف دعانویس پیشین هستید و عاشق ماجراجویی. اگر اینطور است، فکر کردم ممکن است علاقهمند باشید. ما هر چه اینجا گیرتان بیاید و هر ماجراجویی که داشته باشید را به عنوان نوعی امتیاز به شما میدهیم.» تام از همان دقیقه اول از این مرد خوشش آمد؛ از شیوهی امیدوارانه و مشتاقانهی او در بیان مزایای نسبتاً طلسم مشکوک زندگی در کوهستان، سرگرم شد. او با نگاهی پرسشگرانه به آقای کارلسون نگاه کرد. مدیر اجرایی گفت: «تامی، همه چیز به خودت بستگی دارد. اگر میخواهی به آنجا بروی و به این مردم کمک کنی، ما میتوانیم با هم کنار بیاییم.
میدانم که قرار است کمی تغییر ایجاد کنی. شاید برایت خوب باشد که یکی دو ماهی از جادو و طلسمات بچهها دور باشی.» تام پرسید: «تو... تو که نمیخواستی من الان باهات بیام، نه؟» «چرا—نه، و بله،» فریس گفت. «بیشتر رفقایی که قول میدهند بیایند، نمیآیند. من در این مورد کمی خرافاتی شدهام. معمولاً اگر بتوانم آنها را میگیرم. البته، شما جزو اراذل دعانویس نیکشهر و اوباش نیستید، اما خب، اگر شما هم بهترین دعانویس شهر بیایید، کمی بهتر است. میدانید، یک پرنده در دست. آیا برایتان جذاب است؟» او اضافه کرد. تام گفت: «خب، فکر کنم بله.» «خواهرم بیرون یه دعا بهترین دعانویس شهر جوکی در مورد اینکه اونا هیچوقت طلسم نمیان تعریف میکنه.
میگه اونایی که به همچین کارهایی نیاز بهترین دعانویس شهر دارن معمولاً از اونایی هستن که نمیشه روشون حساب کرد. اگه بهش بگم دوشنبهی دیگه میای اینجا، فقط میخنده.» تام گفت: «اوه، واقعاً همینطوره؟ خب، فقط برای همین، اگر ده دقیقه صبر کنی تا چند تا چیز توی ساک دستیام بیندازم، میروم. اگر تا دوشنبه صبر کنم، گربه وحشی ممکن است بمیرد.» آقای دعانویس گرمسار کارلسون خندید و گفت: «اولش باید بخندی.» بنابراین اتفاق افتاد که دو بار، حتی قبل از اینکه آنها به هم معرفی شوند، تام از طلسم این دختر جوان کوهستان خندهاش گرفت. بار اول وقتی که دختر خونسردی وقار خود را به اندازه کافی حفظ کرد تا نگاهی دزدکی به او بیندازد.
و بار دوم وقتی که تام آماده شروع به کار شد. تام از این ناراحتی خفیف دختر در این مورد دوم لذت برد. در مورد نگاه دزدکی، تام بیچاره خیلی سادهلوح بود که دوباره به آن فکر کند. فصل چهاردهم کار در کوهستان مسیر رسیدن به قله کوه اورلوک طولانیترین، کندترین و سختترین مسیری بود که تام تا به حال پیموده طلسم نویس بود. از کتسکیل تا وست ساگرتیز اوضاع خیلی بد نبود، هرچند برای کسی که به دعا پرواز پرجنبوجوش عادت دارد، به اندازه کافی طلسم نویس خستهکننده بود. از وست ساگرتیز مجبور بودند چندین مایل در جهت شمال غربی از مسیر خود خارج شوند تا به اداره پست پلات کلاو برسند.
از این آبادی، جاده را به سمت جنوب، بر فراز کوه پلاتکیل، که صعود به اندازه کافی طاقتفرسا بود، دنبال کردند و طلسم به همین ترتیب از کنار دریاچه اکو، پهنهای آبی تنها و جادو و طلسمات پوشیده از چوب در پاییندست اورلوک، گذشتند. از اینجا صعود پادشاه سرسخت به قلهی بهترین دعانویس شهر وحشی و پوشیده از سنگ آغاز شد.
- ۰ ۰
- ۰ نظر