جمعه ۰۸ اسفند ۰۴

دعانویس هیدج

۷ بازديد
پا به پات بری، می‌تونی دوچرخه‌سواری کنی، اما وقتی شروع به پیاده‌روی می‌کنی، راه درست، راه اشتباه است. فصل سوم هروی و اردوگاه نمی‌دانم، انگار برای ما طبیعی بود که هاروی ویلتس را آن‌طور، دور از بقیه‌ی دیده‌بان‌های اردوگاه، ببینیم. به وستی گفتم که از اینکه اول او را دیدیم، آن‌طور که دیدیم، خوشحال شدم و اینکه در میان جمعیت حاضر در محل فرود نبود. دعانویس هیدج وستی هم همین را گفت. نمی‌دانم چرا این را گفت، اما انگار هروی با بقیه فرق داشت؛ فکر کنم ما هم همین فکر را می‌کردیم. او بیشتر وقت‌ها تنها بود. او دوستان خیلی خیلی زیادی داشت، دعا اما آنها در اردوگاه پیشاهنگ نبودند.

او تمام کشاورزان سراسر کشور طلسم نویس را می‌شناخت و گاهی اوقات تمام شب را در خانه‌هایشان می‌ماند. او با دستفروشان و ولگردها آشنا می‌شد و از آنها طلسم نویس دوری می‌کرد و، خدای من، نمی‌توانستید متولیان را به خاطر عصبانی شدن سرزنش کنید. او از بعضی جهات بامزه بود. او تقریباً هر کاری می‌توانست انجام دهد، اما با این حال هرگز به نشان‌های لیاقت اهمیت نمی‌داد. آقای السورث (او رئیس پیشاهنگی ماست) می‌گفت هروی یک ماجراجو است، نه یک پیشاهنگ. او می‌گفت که او می‌تواند بدلکاری انجام دعانویس قیدار دهد، اما هرگز نمی‌توانست در آزمون‌ها شرکت کند. طلسم نویس آقای السورث می‌گفت پیشاهنگی نوعی افسار است و هروی نمی‌تواند افسار بپوشد.

به هر حال، او هروی را دوست داشت طلسم چون نمی‌توانست جلوی خودش را بگیرد. وقتی فکر می‌کردم چطور روی آن کرکره نشسته بود و جادو و طلسمات منتظر بود تا پایین بیاید تا بتواند بعد از ساعت‌ها شنا کند، به خودم می‌خندیدم. می‌توانست بگوید که افتاده و مجبور شده تا پاگرد شنا کند. اگر قرار بود کسی سرزنش شود، آن کس شکلات دراپ بود که همیشه کرکره را از داخل پایین می‌داد. داشتم فکر می‌کردم هاروی چطور با آن کرکره از آنجا بیرون آمده. حتماً از پشت بام کلبه‌ی آشپزی بالا رفته و خودش را از کنار دعانویس خرمدره دریاچه پایین انداخته. وقتی فکر کردم چقدر خنده‌دار می‌شود وقتی کرکره پایین بیاید و او را ببینیم که عمداً و تصادفی توی دریاچه افتاده، که دقیقاً همان چیزی بود که می‌خواست، خنده‌ام گرفت.

می‌دانستم که طلسم قصد دارد قانون را زیر پا بگذارد، اما وای، نمی‌توانستم جلوی خنده‌ام را بگیرم و جنبه‌ی خنده‌دارش را نبینم. اما به هر حال، خیلی زود همه چیز را فراموش کردیم، چون همه دیده‌بان‌ها برای استقبال از ما به اسکله آمده بودند. فکر کنم هر دیده‌بانی که تا به حال در کمپ تمپل دیده بودم، آنجا بود. برت وینتون و برنت گیلونگ هم بهترین دعانویس شهر آنجا بودند. دعانویس حمیدیه او مثل همیشه لاغر بود و جادو و طلسمات عینکش مثل یک معلم مدرسه تا نیمه روی بینی‌اش پایین آمده بود و همان حالت آرام، کشیده و بامزه را داشت. همیشه وقتی گروه ما به اردوگاه می‌رسد، سر و صدای زیادی به پا می‌شود، چون آقای تمپل، که اردوگاه را راه‌اندازی کرده، طلسم در شهر ما زندگی می‌کند.

پی-وی می‌گوید آقای تمپل اردوگاه را اهدا کرده و فکر می‌کند این یعنی او به آن دونات داده است. دلیل اینکه آقای تمپل اردوگاه را دونات‌پزی کرده این است که وقتی تام اسلید در شهر ما یک خلافکار بود، او به او علاقه‌مند دعانویس گتوند بود. تام اسلید قبلاً جزو گروه ما بود، اما حالا همیشه در کمپ طلسم نویس تمپل می‌ماند، و دستیار مدیر تحت نظر عمو جب راشمور است، و دعا عمو جب قبلاً تله‌گذار بود، و با ژنرال کاستر جنگید، و پی-وی فکر می‌کند که ژنرال کاستر به خاطر کاستاردهای فنجانی نامگذاری شده است، و ژنرال کاستر با سرخپوستان جنگید، و اگر سرخپوستان نبودند، ما هیچ پودینگ هندی نداشتیم، و این دسر مورد علاقه من است.

خب، این من را به جایی می‌رساند که شب اولی طلسم که به کمپ تمپل رسیدیم، همگی مشغول خوردن دسر بودیم. شام همه تمام شده بود و به خاطر تاریکی هوا و تاریک بودن سالن غذاخوری زیر درختان، غرفه طلسم نویس غذا کاملاً در اختیار ما بود. فکر کنم همه چیز را در مورد دسته‌ای که من عضوش هستم می‌دانید. این اولین دسته‌ی بریج‌بورو از بریج‌بورو، نیوجرسی است. اگر می‌خواهید بدانید نیوجرسی کجاست، بهترین دعانویس شهر در صفحه‌ی بیست و هفتم جغرافیا آمده است. اینها سه گشت در گروه ما هستند و تقریباً دعا دو بار در دقیقه، پی-وی گشت دیگری را شروع می‌کند.

اما به گشت‌هایی که او شروع می‌کند توجه نکنید، زیرا هیچ ارزشی ندارند. تنها گشت‌های موجه و واقعی در گروه ما، کلاغ‌های هار (او یکی از آنهاست، منظورم این است که
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در رویا بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.