جمعه ۰۸ اسفند ۰۴

دعانویس ارومیه

۵ بازديد
پرشور گفت: «تا وقتی که چیزی نگی، به قولم عمل می‌کنم. اما بهشون نگو ​​که من... من... نارسایی قلبی دارم... اینو بهشون نگو ​​تا به قولم عمل کنم. قول میدی... میدی؟» تام با کمی نگرانی از مشاهده این جنبه عجیب از شخصیت دوست جوانش، خندید و گفت: «فکر می‌کنم من هم می‌توانم به اندازه تو به قولم عمل کنم.» او به سختی می‌دانست که چگونه با ویلفرد کنار بیاید. به ذهنش رسید که این پسر با این ترکیب عجیب از حساسیت و روحیه بالا، دوران سختی را سپری خواهد کرد. او می‌ترسید که نیروی دعانویس ارومیه جدیدش، که ذاتاً بسیار طلسم نویس ظریف و دست‌نیافتنی است، غرور او را در یک جا زیر پا بگذارد و در جای دیگر سعی کند آن را حفظ کند.

اما تنها چیزی که گفت این بود: «بسیار بهترین دعانویس شهر خب، بیلی، تو دکتر هستی.» فصل ششم شخصیت تنها ویلفرد کاول برای اولین بار کمپ تمپل را دید، طوری که هیچ پسر دیگری تا به حال ندیده بود، زیرا او نه به عنوان یک پیشاهنگ، بلکه برای پیشاهنگ شدن به آنجا رفته بود. این کمپ نه تنها برای او جدید، بلکه دعا عجیب هم بود. او اولین بار آن را زمانی دید که فورد از جاده جنگلی که از بزرگراه به سمت فضای باز امتداد داشت، بیرون آمد. هیچ ماشینی جز یک فورد (که در میان ماشین‌ها، پیشاهنگ پسر است) هرگز به محل دعانویس کاشان کمپ دورافتاده نزدیک نمی‌شد.

طلسم و در اطراف او ساختمان‌ها - کلبه‌ها و آلاچیق‌های روستایی و چادرهایی برای عبور از رودخانه - قرار داشتند. اگر این پرنده جادو و طلسمات طلسم کوچک شکست‌ناپذیر بیست فوت بیشتر حرکت می‌کرد، عصرها در دریاچه شنا می‌کرد. ویلفرد تصور نمی‌کرد دعا که اردوگاه به این سرعت بر او هجوم آورد. ترجیح می‌داد آن را از دور ببیند تا فرصتی برای آماده شدن برای آزمون معرفی داشته باشد. اما می‌توانست خود را از ترس حضور در جمع نجات دهد، زیرا معبد اردوگاه در حال غذا خوردن بود. و وقتی معبد اردوگاه غذا خورد، درسی دعانویس کهریزک در تمرکز به او داد که بی‌نظیر بود.

هیچ دیده‌بانی دیده نمی‌شد، جز یک نفر تنها که در قایقی در وسط جادو و طلسمات دریاچه بی‌هدف پارو می‌زد. ویلفرد از خود می‌پرسید که چرا سر شام نیست. احساس می‌کرد دوست دارد از طریق این شخص تنها به زندگی جدیدش نزدیک شود، قبل از اینکه جمعیت او را ببینند، اول با او باشد. سپس به یاد آورد که نباید به این دریاچه برود - مگر به عنوان یک مسافر بی‌هدف. آیا طلسم نمی‌توانست پارو بزند؟ نمی‌توانست پارو بزند یا شیرجه بزند یا - اما آیا نمی‌توانست پارو بزند؟ خب، نه با شدت بهترین دعانویس شهر - همانطور که دیگران انجام دادند. اما همانطور که آن شخص که در پس‌زمینه کوه سایه طلسم انداخته بود، انجام می‌داد؟ نه، او خودش را در موقعیتی قرار نمی‌داد دعانویس زاهدان که از او انتظار داشته باشند بیش از آنچه

که باید، تلاش کند. او از رفتن به دریاچه اجتناب می‌کرد و به کمین کردن و کار با پوست درخت غان می‌پرداخت. او در دستان قدرت‌های حاکم بود و به قولش عمل می‌کرد . ویلفرد از یک چیز خوشحال بود و آن این بود که او و تام برای شام کوچکی در کینگستون توقف کرده بودند. او مجبور نبود وارد آن کلبه بزرگ شود، جایی که صدای چیزی شبیه به ده میلیارد چاقو و طلسم چنگال و بشقاب از آن می‌آمد. تام پرسید: «مطمئنی که نمی‌خوای غذا بخوری؟» «نه، من به اندازه کافی خوردم.» «خیلی خب، پس بیا جلو.» تام راه را به سمت کلبه‌ی اداری هدایت کرد، جایی که مرد جوانی با لباس پیشاهنگی طلسم نویس از ویلفرد سوالاتی می‌پرسید و پاسخ‌های مربوط به سن، نسب، محل سکونت دعانویس دامغان و غیره

را در فضاهای خالی روی کارت فهرست می‌نوشت. «خانواده‌ات تمام تابستان در این آدرس هستند؟» «چی؟» «آنها نمی‌روند؟» «نه، آقا، آنها در بریج‌بورو می‌مانند.» «شنا بلدی؟» «بله، موافقم.» «اسکناس‌ها را می‌خواهی یا بفرستیمشان برای خانواده‌ات؟» ویلفرد گیج به نظر می‌رسید. این نشان می‌داد که چقدر اطلاعات بهترین دعانویس شهر کمی در مورد پیشاهنگی و زندگی مدرن اردوگاهی پسران دارد، و هرگز به ذهنش (و نه به ذهن مادرش) خطور نکرده بود دعا که اردوگاه‌ها اغلب جوامعی با سازماندهی و مدیریت خوب هستند، جایی که صورتحساب‌ها پرداخت و هزینه اقامت پرداخت می‌شود. پسرک سرخ شد. تام سریع گفت: «اشکالی نداره؛ بعداً در موردش می‌بینمت.» کارمند طلسم نویس پیشاهنگی با خوشرویی گفت: «بله، آقا.» ویلفرد در حالی که بیرون می‌رفتند.
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در رویا بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.