جمعه ۰۸ اسفند ۰۴

طلسم نویس شهر دماوند

۸ بازديد
را پایین انداخت و گفت: «ای پدر آسمانی ما، که همه ما فرزندان ضعیف و خطاکار تو هستیم، پسری را که اعترافش را شنیدیم، برکت ده و به او کمک کن تا مانند یک مرد به کلام شرافت خود عمل کند. و به همه ما طلسم نویس شهر دماوند در تمام کشمکش‌هایمان با بدی جادو و طلسمات و خطا کمک کن تا از آنها بهتر، قوی‌تر و پاک‌تر بیرون بیاییم، همانطور که استاد ما از طریق رنج کامل شد، آمین.» همین! شاید درست در آن لحظه چشم‌های خشکی در اتاق وجود داشته است. اگر هم چنین بوده، بهترین دعانویس شهر آنها ظاهر نشده‌اند، آقای برایت پس از لحظه‌ای مکث گفت: «شما می‌توانید به کارتان ادامه دهید.» و دانش‌آموزان دوباره به سراغ کتاب‌هایشان رفتند.

پنج دقیقه‌ی دیگر، همهمه طلسم نویس در کلاس شلوغ مدرسه به گوش می‌رسید، انگار هیچ اتفاق غیرمعمولی نیفتاده بود و کلاس‌ها طبق معمول از حفظ مشغول خواندن بودند. شماس و دیگر اعضای کلیسا تا زنگ تفریح ​​روی سکو نشستند، به تلاوت‌ها گوش دادند و سپس رفتند؛ رئیس کلیسا هنگام خروج آنها به معلم گفت که «به نظر آنها مدرسه خیلی خوب پیش می‌رود!» «داد» و آقای برایت بعد از تعطیلی مدرسه با هم به خانه رفتند. «فکر می‌کنی کجا قایم شدم؟» «داد» پرسید، همینطور که داشتند راه طلسم نویس شهر نسیم شهر می‌رفتند. آقای برایت پاسخ طلسم نویس داد: «اصلاً نمی‌دانم.» «داد» گفت: «به زیرزمین دویدم و از طریق دریچه هوای پشت کوره تا نیمه بالا خزیدم.» و این آخرین چیزی بود که معلم یا شاگرد در مورد این ماجرا گفتند.

فصل هفدهم چند ماه پس از رویدادی که همین الان روایت شد، «داد» به مدرسه آقای برایت رفت و در تمام این مدت، همانطور که یک دانش‌آموز خوب و باوفا باید، خودش را تبعید کرد. اما با بهترین دعانویس شهر جلسه بعدی کنفرانس، کشیش ویور دوباره جابجا شد و قهرمان این داستان را نیز با خود برد. (فکر می‌کنم «داد» را می‌توان به حق قهرمان نامید، زیرا همانطور که گفته شد، شجاعانه در حضور مدرسه و هیئت آموزش و بهترین دعانویس شهر پرورش عمل کرد.) آقای برایت دعا نیز سال بعد امبورگ را ترک کرد و به این طلسم نویس شهر ری ترتیب او و «داد» از هم جدا شدند، همانطور که مردم همیشه در این دنیای پهناور این کار را بهترین دعانویس شهر می‌کنند.

کشیش اکنون آنقدر در خدمت بود که در این چرخش چرخ اقبال کلیسایی به مقام کشیشی شهر ارتقا یافت و به این ترتیب «داد» برای زندگی به شهر رفت. به سختی می‌توانست اتفاق ناگوارتری برای او رخ دهد. با این حال، سرنوشت او مانند سرنوشت اکثر پسرانی بود که از روستا به شهر می‌روند. آنها به شهری می‌روند که همه چیز برایشان جدید، عجیب و نادر است، درست در سنی که کنجکاوترین، شعله‌ورترین و کاملاً رام نشده‌ترین احساسات هستند و کمترین توانایی را در مقاومت در برابر وسوسه دارند. طلسم بنابراین، زرق و برق و زرق و برق زندگی شهری برای آنها جذابیتی دارد که بر جوانانی جادو و طلسمات که از جوانی با چنین مناظری آشنا بوده‌اند، بی‌اثر است و طلسم نویس شهر ورامین شعله‌های بی‌هدف لذت‌های طلایی، آنها را قبل از اینکه متوجه شوند،

به باتلاق گناه می‌کشاند، جایی که انبوهی از آنها در شن‌های روان یک زندگی سریع به کام مرگ جادو و طلسمات فرو می‌روند. "داد" پسر غیرمعمولی نبود. وقتی به شهر رفت، همانطور که پیش از او پیش رفته‌اند، عمل کرد و همانطور که پیش از او نیز پیش خواهد رفت. گمان می‌کنم خدا می‌داند چرا! با این حال، آن مرد جوان به یکباره بهترین دعانویس شهر دعا وارد مسیرهای ممنوعه و فرعی نشد. افراد کمی این کار را می‌کنند. و همچنین آنها با یک جهش طلسم طلسم بزرگ از چنین راه‌هایی بیرون نمی‌آیند. کسانی هستند طلسم نویس شهر قرچک که آموزه متفاوتی را موعظه می‌کنند. یا «داد» یا پدرش هم با رفتن به شهر اشتباه مهلکی مرتکب شدند.

هیچ‌کدام ترتیبی ندادند که پسر به محض ورود به زندگی جدیدش، سر کار برود. بزرگتر فکر می‌کرد پسرش به اندازه کافی بزرگ شده که بتواند از خودش مراقبت کند و «داد» مدتی صبر کرد جادو و طلسمات تا اطراف را ببیند. بنابراین، بین این دو، جام نجاتی که پسر باید می‌نوشید، افتاد و شکست. «داد» روزهای زیادی در شهر پرسه زد و هر چه می‌توانست دید، دید. خاطره‌اش از آقای برایت هنوز تازه و دلچسب بود و اغلب او را از اشتباه باز می‌داشت، جایی که تمایل طبیعی‌اش او را از خط جداکننده‌ی شر از خیر دور نگه می‌داشت. آهنی که خوب گرم شده جادو و طلسمات باشد، مدت‌ها پس از بیرون آوردن از آتش، گرمای خود را حفظ می‌کند.
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در رویا بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.