پنجشنبه ۳۰ بهمن ۰۴ ۲۰:۴۱ ۴ بازديد
نشده بود، به این دلیل که خواهر کوچکترش در آنجا فوت کرده بود؛ و سایر آپارتمانهای خانه نیز به دلایلی به همان اندازه عجیب قفل شده بودند. بیمیلی عجیبی برای اجازه دادن به بیاهمیتترین بازدیدکننده برای ورود به آنجا، به طرق مختلف نشان داده میشد. به بهترین دعانویس شهر نظر میرسید یک ربع قرن از زمانی که گودال خاک خالی شده بود، گذشته است و تختههایی در اطراف آن نصب شده بود که به ماگانها اجازه میداد روزانه زباله به آن اضافه کنند ، تا اینکه سرانجام خودشان به خاک تبدیل شدند. وقتی دکتر درهم مالکیت آنجا را به دست گرفت[363] او باغ را پوشیده از خاکسترهایی به عمق چند فوت یافت که از میان آنها گزنههای انبوه مانند نیشهای خودآگاهی دعانویس پارس آباد که زندگی با مگان را به نقطه مقابل گلگونی تبدیل کرده
بود، تقلا میکردند. در گوشهای متروکه، یک آبکش بطری قرار داشت که میلههای چوبی آن در اثر پوسیدگی افتاده بود و با پایین آمدنش، نمادهای صمیمیتی را که زمانی در خود جای داده بود، خرد میکرد و از میان آنها میگذشت. [صفحه ۱۵۰]که به کمک آن ممکن است اسرار سودآوری به دست آمده باشد. فاضلابها و شبکهها جادو و طلسمات مسدود شده بودند؛ و قسمت عمیق پشت خانه با هشت فوت آب راکد پر شده بود. یک سلول زیرزمینی، که در مجاورت این غار قرار داشت و طلسم نویس به طرز محترمانهای «خزانه زغال سنگ» نامیده دعانویس اشنویه میشد، به یک محفظه تاریک دیگر باز میشد؛ بهترین دعانویس شهر و وقتی دکتر، که از روی کنجکاوی مجبور به اندازهگیری عمق آن شده بود، سنگی را به داخل گودال انداخت و گوش داد تا اینکه طلسم صدای پاشیدن
آب از زیر آن به گوش رسید، احساس شگفتی بر او غلبه کرد. لولاهای در راهرو در دوران اجاره خانم ماگان طلسم نویس آنقدر سفت بود که دکتر فلمینگ، که زمانی به عنوان پسرعمو به ملاقات این گوشهنشین ثروتمند دعا رفته بود، مجبور شد برای روغن شیرین به داروخانه همسایه مراجعه کند تا اینکه با فریاد زدن «کنجد باز کن» احساس امنیت کند. این «زن بیپناه» که بر پاگرد سرد، در میان دعانویس تکاب صندوقچههای گنجهای اسرارآمیز نشسته بود، با تمام وجود میلرزید که مبادا دوستانش آن را از چنگش بیرون بکشند، با اندوه سالهای پایانی زندگی پنهانی خود را سپری میکرد. یک بار، با هشدار اشتباه آتشسوزی، رنج او رقتانگیز بود و در کمال تعجب همه، سرپرستی برخی از صندوقچهها را به همسایهای واگذار کرد.[364] آقای کاتن، که البته آنها را فقط
چند طلسم ساعت بازداشت کرد. در خانه همسایه دیگرش، خانم فلانگان، که یک نانوایی قدیمی و جاافتاده داشت، خانم ماگان همیشه اسکناسهایش را عوض میکرد؛ اما خانم فلانگان از ترس اینکه بین واگن سرپوشیدهای که در آن ساکن بود و دری که واگن در آن توقف میکرد، گیر بیفتد، همیشه مجبور بود سوار ماشین شود و معادل فلزی اسکناس نو و ترد بهترین دعانویس شهر را دعانویس کمال شهر در دست سرنشین کوچکش بگذارد. در زمان مرگ خانم ماگان، برخی از اجارههای معوقه انباشته شده بود و یک سال از مدت طلسم اجارهنامه منقضی نشده بود؛ اما ملک او آنقدر متروکه بود که ادعای صاحبخانه قابل قبول نبود.
خانه چنان ویران شده بود جادو و طلسمات که صاحبخانه، سرهنگ کینگ، با کمال میل نیمی از اجاره قبلی را پذیرفت. اگرچه خانه بسیار قدیمی بود، اما تنها یک مستاجر، اسقف اعظم کارپنتر،[365] قبل از مگان آن را اشغال کرد. در [صفحه ۱۵۱]اتاق نشیمن پشتی آن توسط دین لوب و بسیاری دیگر از کشیشان قدیمی که در طول مبارزه برای رهایی کاتولیکها در دوبلین شناخته شده بودند، به مقام کشیشی منصوب شده بود؛ و اجرای قانون مجازات چنان سختگیرانه بود که دانشجویان برای طلسم نویس انتصاب به مقام کشیشی باید مخفیانه از اصطبل دعانویس فردیس خیابان آیلند به خانه اسقف اعظم برده میشدند و سپس به کارهای پست روی میآوردند.
در یکی از فرورفتگیهای این اتاق نشیمن، محرابی قرار داشت که ماگانها آن را به کمد تبدیل کرده بودند. به نظر میرسد ویلیام آلینگهام وقتی چند سال بعد نوشت: «خانه در نظرش بوده است.» بیرون، گچ قدیمی، پر از لکه و پاشش، زیر نور آفتاب لکهدار دعا و زیر باران رگهدار به نظر میرسید؛ لبهی پنجرهها پر از علفهای کپکزده شد، و شیشههای شکسته شده، به عنوان شیشه شناخته میشدند. درون آن فرشها و بالشهایی از گرد و غبار وجود داشت؛ چوب نیمی پوسیده و فلز نیمی بهترین دعانویس شهر زنگ زده بود. پردههای قدیمی - نیمهتار عنکبوت - با بیتفاوتی تمام آویزان بودند: از زیرزمین تا پشت بام، بهشت عنکبوت بود.
بود، تقلا میکردند. در گوشهای متروکه، یک آبکش بطری قرار داشت که میلههای چوبی آن در اثر پوسیدگی افتاده بود و با پایین آمدنش، نمادهای صمیمیتی را که زمانی در خود جای داده بود، خرد میکرد و از میان آنها میگذشت. [صفحه ۱۵۰]که به کمک آن ممکن است اسرار سودآوری به دست آمده باشد. فاضلابها و شبکهها جادو و طلسمات مسدود شده بودند؛ و قسمت عمیق پشت خانه با هشت فوت آب راکد پر شده بود. یک سلول زیرزمینی، که در مجاورت این غار قرار داشت و طلسم نویس به طرز محترمانهای «خزانه زغال سنگ» نامیده دعانویس اشنویه میشد، به یک محفظه تاریک دیگر باز میشد؛ بهترین دعانویس شهر و وقتی دکتر، که از روی کنجکاوی مجبور به اندازهگیری عمق آن شده بود، سنگی را به داخل گودال انداخت و گوش داد تا اینکه طلسم صدای پاشیدن
آب از زیر آن به گوش رسید، احساس شگفتی بر او غلبه کرد. لولاهای در راهرو در دوران اجاره خانم ماگان طلسم نویس آنقدر سفت بود که دکتر فلمینگ، که زمانی به عنوان پسرعمو به ملاقات این گوشهنشین ثروتمند دعا رفته بود، مجبور شد برای روغن شیرین به داروخانه همسایه مراجعه کند تا اینکه با فریاد زدن «کنجد باز کن» احساس امنیت کند. این «زن بیپناه» که بر پاگرد سرد، در میان دعانویس تکاب صندوقچههای گنجهای اسرارآمیز نشسته بود، با تمام وجود میلرزید که مبادا دوستانش آن را از چنگش بیرون بکشند، با اندوه سالهای پایانی زندگی پنهانی خود را سپری میکرد. یک بار، با هشدار اشتباه آتشسوزی، رنج او رقتانگیز بود و در کمال تعجب همه، سرپرستی برخی از صندوقچهها را به همسایهای واگذار کرد.[364] آقای کاتن، که البته آنها را فقط
چند طلسم ساعت بازداشت کرد. در خانه همسایه دیگرش، خانم فلانگان، که یک نانوایی قدیمی و جاافتاده داشت، خانم ماگان همیشه اسکناسهایش را عوض میکرد؛ اما خانم فلانگان از ترس اینکه بین واگن سرپوشیدهای که در آن ساکن بود و دری که واگن در آن توقف میکرد، گیر بیفتد، همیشه مجبور بود سوار ماشین شود و معادل فلزی اسکناس نو و ترد بهترین دعانویس شهر را دعانویس کمال شهر در دست سرنشین کوچکش بگذارد. در زمان مرگ خانم ماگان، برخی از اجارههای معوقه انباشته شده بود و یک سال از مدت طلسم اجارهنامه منقضی نشده بود؛ اما ملک او آنقدر متروکه بود که ادعای صاحبخانه قابل قبول نبود.
خانه چنان ویران شده بود جادو و طلسمات که صاحبخانه، سرهنگ کینگ، با کمال میل نیمی از اجاره قبلی را پذیرفت. اگرچه خانه بسیار قدیمی بود، اما تنها یک مستاجر، اسقف اعظم کارپنتر،[365] قبل از مگان آن را اشغال کرد. در [صفحه ۱۵۱]اتاق نشیمن پشتی آن توسط دین لوب و بسیاری دیگر از کشیشان قدیمی که در طول مبارزه برای رهایی کاتولیکها در دوبلین شناخته شده بودند، به مقام کشیشی منصوب شده بود؛ و اجرای قانون مجازات چنان سختگیرانه بود که دانشجویان برای طلسم نویس انتصاب به مقام کشیشی باید مخفیانه از اصطبل دعانویس فردیس خیابان آیلند به خانه اسقف اعظم برده میشدند و سپس به کارهای پست روی میآوردند.
در یکی از فرورفتگیهای این اتاق نشیمن، محرابی قرار داشت که ماگانها آن را به کمد تبدیل کرده بودند. به نظر میرسد ویلیام آلینگهام وقتی چند سال بعد نوشت: «خانه در نظرش بوده است.» بیرون، گچ قدیمی، پر از لکه و پاشش، زیر نور آفتاب لکهدار دعا و زیر باران رگهدار به نظر میرسید؛ لبهی پنجرهها پر از علفهای کپکزده شد، و شیشههای شکسته شده، به عنوان شیشه شناخته میشدند. درون آن فرشها و بالشهایی از گرد و غبار وجود داشت؛ چوب نیمی پوسیده و فلز نیمی بهترین دعانویس شهر زنگ زده بود. پردههای قدیمی - نیمهتار عنکبوت - با بیتفاوتی تمام آویزان بودند: از زیرزمین تا پشت بام، بهشت عنکبوت بود.
- ۰ ۰
- ۰ نظر