که این موضوع تحریکآمیز نیست، بعد از اینکه قول داد به ما هم کمک کند!» کوتابوس با خس خس سینه گفت: «منظورم پرش تابستانی بود.» و ناگهان دوباره ظاهر شد— «و اگر نمیتوانی، تقصیر تو نیست، پس به سادگی یک حرکت طاقبازی انجام دهید! طلسم با لحنی حزنانگیز احضار تلاوت کرد و تعادلش را از دست داد و از روی نردهها افتاد و با صدای تالاپ روی زمین افتاد. «بفرما! زود باش!» و با مداد تیزی کابومپو را قلقلک داد و گفت: «بعدی یه مسئلهی کوچیک و باحال شیاطین توی کسرهاست.» پمپادور در حالی که کابومپو به مشکل جدید نزدیک
میشد، با خود فکر کرد: «نمیدانم آیا این معنایی دارد دعانویس آزادشهر یا شیطان نه؟ 'اگر نمیتوانی، تقصیر تو نیست، پس فقط یک پرش کوتاه انجام بده.' به هر حال، امتحان کردنش ضرری ندارد. یک دقیقه صبر کن، کابومپو!' ۷۵ شاهزاده از خرطوم فیل زیبا سر خورد و سرش را روی زمین گذاشت و با دقت و عمداً پشتک وارو زد. با اولین حرکتش، «کنت حاجت گرفتن ایت آپ» جیغ بلندی کشید، روی سرش افتاد و نوکش از جا کنده شد، طلسم در حالی که سرهای مجسمه شروع به دویدن به هر طرف کردند. ۷۶ «دوباره بزن! دوباره بزن!» کابومپو با شادی
فریاد زد. بنابراین پومپا دوباره و دوباره و دوباره و دوباره پشتک وارو زد نسخ خطی تا اینکه دیگر هیچ فرشتگان سر مجسمهای دیده شیاطین نشد. حتی سرهای مجسمههای کنار پنجرههای خانهها هم بیرون پریدند و دیوانهوار از فرشتگان گوشه خیابان به سرعت فرار کردند. رمل قبل از اینکه بتوانند برگردند، کابومپو پومپا را گرفت و از میان خیابانهای متروک ریث متیک گذشت تا اینکه به دروازه شیاطین آهنی سیاه در انتهای دیگر شهر کافران دعاگر رسید. فیل زیبا با سرش اعمال صالح آن را باز کرد و از دعا میان آن گذشت و تا کیلومترها دورتر از آنجا، دست مقدس از
دویدن برنداشت. کابومپو بالاخره سرعتش را کم دعا کرد و با پف کردن گفت: «باید طلسم کمی استراحت کنم و برگ بخورم.» «چ... چ!» شاهزاده آهی کشید و گفت: «کاش میتوانستم برگ بخورم.» کابومپو شروع به خوردن ناهار از بالای درختان کرد. «اما، مهم نیست، ما از ریث متیک بیرون آمدهایم! مگر خوششانس نبودیم که کوتابوس دنبالمان آمد؟ من هرگز فکر نمیکردم که با پشتک زدن از دعانویس شر جمعها خلاص شوم. تو چطور؟» فیل زیبا با دهانی پر از دعا نویسی برگ پاسخ داد: «احتمالاً تنها حرف معقولی ابجد که تا به حال زده. پسرم، با سفر کردن چیزهای بیشتری
نسبت به درس خواندن میتوان یاد گرفت. پشتک وارو زدن برای ذکر جمع کردن - بیا همیشه این را به خاطر داشته دعانویس گنبد کاووس باشیم!» پمپا جوابی نداد. از تنه درخت پیشینه تاریخی کابومپو پایین سر ابطال کردن جادو خورد و با نگرانی شروع به گشتن دنبال سید و حاجی چیزی برای خوردن کرد. کمی دورتر، یک درخت گردوی دعانویس سوق بزرگ پیدا کرد و مشتی گردو برداشت، نشست و شروع به شکستن آنها روی تخته مرمر سفیدی در همان نزدیکی کرد. لحظهای بعد کابومپو صدای ضربه و فریاد خفهای شنید. شاهزاده پامپردینک، گویی با جادو ناپدید شده بود. ۷۷ اجنه غیر مسلمان فیل زیبا در حالی که از
میان بوتهها میگذشت فریاد زد: «کجایی؟» کابومپو نفس زنان به سمت تخته سنگ مرمر دوید و گفت: «پمپا! پمپا! او ناپدید شده است.» هیچ نشانهای توسل از شاهزاده رمال سلطنتی پمپردینک در هیچ کجا نبود، اما این کلمات متون کهن با دقت روی سنگ سفید حک شده بودند: لطفا قبل از اینکه بیفتی، دعا در بزن. کابومپو با چشمانی دعانویس گرد شده، پوزخندی زد و گفت: «بافت تو! گوچِ بزرگ!» ۷۸ فصل 6 تاریخچه راگدو در شش صخره در کافر همان شبی نماز خواندن که شاهزاده پمپا و کابومپو از پمپردینک ناپدید شدند، یک گنوم جفر کوچک خاکستری در یک اتاق جادو سیاه
عمیق، که در زیر شهر زمرد حفر شده بود، چمباتمه زده بود و با زحمت حروفی را فرشته روی یک سنگ بزرگ حکاکی میکرد. این راگدو، پادشاه پیر گنومها بود که حکاکی میکرد و غرغر میکرد و غرغر میکرد و حکاکی میکرد و هر چند دقیقه مکث میکرد تا پیپش را با زغال داغی که برای همین منظور در جیبش نگه میداشت، روشن کند. یک چراغ زمرد بزرگ، نور سبز رنگی تعویذ را بر فراز غار عجیب میتاباند و گنوم را شبیه یک جن سبز بدجنس میکرد، که در واقع هم دعانویس بود. ۷۹ گنوم فریاد زد: «بجنب!» و ناگهان
اسکنهاش را زمین انداخت. «کجایی، ای شرور گوش دراز؟» در انتهای غار جنب و جوش خفیفی فرشتگان به پا شد و خرگوشی، تقریباً هماندازهی گنوم، به آرامی به جلو خیز برداشت. در حالی که با پنجهاش یک چشمش را میمالید، پرسید: «چی میخوای؟»
میشد، با خود فکر کرد: «نمیدانم آیا این معنایی دارد دعانویس آزادشهر یا شیطان نه؟ 'اگر نمیتوانی، تقصیر تو نیست، پس فقط یک پرش کوتاه انجام بده.' به هر حال، امتحان کردنش ضرری ندارد. یک دقیقه صبر کن، کابومپو!' ۷۵ شاهزاده از خرطوم فیل زیبا سر خورد و سرش را روی زمین گذاشت و با دقت و عمداً پشتک وارو زد. با اولین حرکتش، «کنت حاجت گرفتن ایت آپ» جیغ بلندی کشید، روی سرش افتاد و نوکش از جا کنده شد، طلسم در حالی که سرهای مجسمه شروع به دویدن به هر طرف کردند. ۷۶ «دوباره بزن! دوباره بزن!» کابومپو با شادی
فریاد زد. بنابراین پومپا دوباره و دوباره و دوباره و دوباره پشتک وارو زد نسخ خطی تا اینکه دیگر هیچ فرشتگان سر مجسمهای دیده شیاطین نشد. حتی سرهای مجسمههای کنار پنجرههای خانهها هم بیرون پریدند و دیوانهوار از فرشتگان گوشه خیابان به سرعت فرار کردند. رمل قبل از اینکه بتوانند برگردند، کابومپو پومپا را گرفت و از میان خیابانهای متروک ریث متیک گذشت تا اینکه به دروازه شیاطین آهنی سیاه در انتهای دیگر شهر کافران دعاگر رسید. فیل زیبا با سرش اعمال صالح آن را باز کرد و از دعا میان آن گذشت و تا کیلومترها دورتر از آنجا، دست مقدس از
دویدن برنداشت. کابومپو بالاخره سرعتش را کم دعا کرد و با پف کردن گفت: «باید طلسم کمی استراحت کنم و برگ بخورم.» «چ... چ!» شاهزاده آهی کشید و گفت: «کاش میتوانستم برگ بخورم.» کابومپو شروع به خوردن ناهار از بالای درختان کرد. «اما، مهم نیست، ما از ریث متیک بیرون آمدهایم! مگر خوششانس نبودیم که کوتابوس دنبالمان آمد؟ من هرگز فکر نمیکردم که با پشتک زدن از دعانویس شر جمعها خلاص شوم. تو چطور؟» فیل زیبا با دهانی پر از دعا نویسی برگ پاسخ داد: «احتمالاً تنها حرف معقولی ابجد که تا به حال زده. پسرم، با سفر کردن چیزهای بیشتری
نسبت به درس خواندن میتوان یاد گرفت. پشتک وارو زدن برای ذکر جمع کردن - بیا همیشه این را به خاطر داشته دعانویس گنبد کاووس باشیم!» پمپا جوابی نداد. از تنه درخت پیشینه تاریخی کابومپو پایین سر ابطال کردن جادو خورد و با نگرانی شروع به گشتن دنبال سید و حاجی چیزی برای خوردن کرد. کمی دورتر، یک درخت گردوی دعانویس سوق بزرگ پیدا کرد و مشتی گردو برداشت، نشست و شروع به شکستن آنها روی تخته مرمر سفیدی در همان نزدیکی کرد. لحظهای بعد کابومپو صدای ضربه و فریاد خفهای شنید. شاهزاده پامپردینک، گویی با جادو ناپدید شده بود. ۷۷ اجنه غیر مسلمان فیل زیبا در حالی که از
میان بوتهها میگذشت فریاد زد: «کجایی؟» کابومپو نفس زنان به سمت تخته سنگ مرمر دوید و گفت: «پمپا! پمپا! او ناپدید شده است.» هیچ نشانهای توسل از شاهزاده رمال سلطنتی پمپردینک در هیچ کجا نبود، اما این کلمات متون کهن با دقت روی سنگ سفید حک شده بودند: لطفا قبل از اینکه بیفتی، دعا در بزن. کابومپو با چشمانی دعانویس گرد شده، پوزخندی زد و گفت: «بافت تو! گوچِ بزرگ!» ۷۸ فصل 6 تاریخچه راگدو در شش صخره در کافر همان شبی نماز خواندن که شاهزاده پمپا و کابومپو از پمپردینک ناپدید شدند، یک گنوم جفر کوچک خاکستری در یک اتاق جادو سیاه
عمیق، که در زیر شهر زمرد حفر شده بود، چمباتمه زده بود و با زحمت حروفی را فرشته روی یک سنگ بزرگ حکاکی میکرد. این راگدو، پادشاه پیر گنومها بود که حکاکی میکرد و غرغر میکرد و غرغر میکرد و حکاکی میکرد و هر چند دقیقه مکث میکرد تا پیپش را با زغال داغی که برای همین منظور در جیبش نگه میداشت، روشن کند. یک چراغ زمرد بزرگ، نور سبز رنگی تعویذ را بر فراز غار عجیب میتاباند و گنوم را شبیه یک جن سبز بدجنس میکرد، که در واقع هم دعانویس بود. ۷۹ گنوم فریاد زد: «بجنب!» و ناگهان
اسکنهاش را زمین انداخت. «کجایی، ای شرور گوش دراز؟» در انتهای غار جنب و جوش خفیفی فرشتگان به پا شد و خرگوشی، تقریباً هماندازهی گنوم، به آرامی به جلو خیز برداشت. در حالی که با پنجهاش یک چشمش را میمالید، پرسید: «چی میخوای؟»
- سه شنبه ۲۰ مرداد ۰۵ ۲۱:۰۰
- ۱۰ بازديد
- ۰ ۰
- ۰ نظر