عبوری درخواست کمک کنند. طبیعتاً! بنابراین - من قبلاً همیشه طلسم نویس مرد صادقی بودهام، هویگنز - گزارش من قدیس این خواهد بود که مستعمره فرشتگان به شکلی که طراحی شیاطین شده بود، غیرعملی بود و به جز سه بازمانده که در سنگرها پناه گرفتند و دعانویس رضوانشهر درخواست کمک کردند، دعانویس غرق و نابود شد. میدانید، آنها این کار طلسم را کردند!» هویگنز با غرغر گفت: «ادامه بده.» «خب،» روآن با لحنی گلهمند گفت، «خب، همینطوری اتفاق افتاد - البته، همینطوری اتفاق افتاد - که یک کشتی که تو و سیتکا و سورداف و فارو نل در آن بودید - و
البته ناگت و سمپر هم - تماس اضطراری را دریافت کرد. پس شما برای کمک به مستعمرهنشینان فرود آمدید. و این کار را کردید. فرشتگان طلسم داستان از این قرار است. بنابراین حضور شما اینجا غیرقانونی نیست. فقط وقتی دعا نویسی به شما نیازی نبود، حضورتان اینجا غیرقانونی بود. اما ما وانمود میکنیم که شما اینجا نبودید.» هویگنس در تاریکی همزاد شب که هر لحظه عمیقتر میشد، از بالای کافران شانهاش نگاهی انداخت. با آرامش گفت: «اگر جادو سیاه خودم این را اعمال صالح میگفتم، باور نمیکردم. رمال فکر میکنی سازمان سنجش این کار را خواهد کرد؟» سید و حاجی روآن با لحنی تند گفت:
«آنها احمق نیستند. البته که احمق روح نخواهند بود! اما وقتی گزارش من میگوید که به دلیل این سلسله اتفاقات بعید، استعمار سیاره عملی است، در حالی که قبلاً اینطور نبود - و وقتی دعانویس تربت جام گزارش من ثابت میکند که یک مستعمره رباتیک به تنهایی کاملاً بیمعنی است، اما با اضافه شدن خرسها و دعا آدمهایی از دنیای شما، میتوان سالانه هزاران مستعمرهنشین را پذیرفت - و وقتی این حرف درست دعانویس سنگر باشد، به هر حال -» به نظر میرسید که هویگنز همچون سایهای تیره در برابر شعلهها کمی میلرزید. کمی دورتر، سورداف با امیدواری هوا را بو شیاطین میکشید.
با نوری درخشان مانند آتش، ممکن بود موجودات پرندهای که در حال حاضر برهنه به نظر میرسند، از هوا به پایین پرتاب شوند. آنها آبدار بودند - برای یک خرس. روآن اصرار کرد: «گزارشهای من ارزش دارند. به هر حال، شیاطین این معامله پیشنهاد خواهد شد! سازماندهندگان کلونی رباتها باید موافقت کنند یا حاجت گرفتن مجبور به کنارهگیری میشوند. این درست است! و افراد شما میتوانند دعانویس آنها را تقریباً برای هر دعاگر شرایطی دعا که انتخاب کنند، متوقف کنند.» لرزش هیگنز قابل درک شد. انگار داشت میخندید. او با خنده جفت روحی گفت: «تو یه دروغگوی کثیفی، روآن. آیا این نابخردانه،
غیرمنطقی و غیرعقلانی نیست که یک عمر صداقتت نماز خواندن را فقط برای خلاص شدن از مخمصه از دست بدهی؟ تو مثل یک حیوان عاقل رفتار نمیکنی، روآن. اما متون کهن فکر میکردم وقتی به اصل فرشتگان مطلب رسیدی، این کار را نکنی.» روآن پوزخندی زد. «این تنها دعانویس کیاشهر راه حلی است که به ذهنم میرسد. اما جواب میدهد.» هویگنز با لبخندی گفت: «قبولش میکنم. با تشکر. فقط به این خاطر که به این معنی است که چند نسل دیگر تعویذ از انسانها مثل انسانها روی سیارهای علوم غریبه زندگی خواهند کرد که رام کردنش کلی طول خواهد نسخ خطی کشید. و - اگر
میخواهید بدانید - به این دلیل که مانع از کشته شدن سورداف و سیتکا و نل و ناگت میشود، چون من شیطانی آنها را غیرقانونی به شماره ملا اینجا آوردهام.» چیزی محکم به روآن دعانویس فشار آورد. ناگت، توله سگ، با اشتیاق به او فشار آورد تا به گوشت معطر در حال پخت نزدیکتر شود. او به جلو پیشینه تاریخی خم شد. روآن از جایی که روی زمین چمباتمه زده بود، غلتید. او روی زمین افتاد. ناگت با لذت بو احضار کشید. بهار بود که بالاخره از کار بیمارستان فرصتی پیدا کردم تا به دوستم، لریخوان پیر، در انزوای روستاییاش سر بزنم،
و کمی به خودم خندیدم، چون داشتم کتابی را از کیفم برمیداشتم که تمام نظریههای خستهکننده و کلیشهای او در مورد جادو و قدرت روح را کاملاً رد میکرد. این نظریهها بسیار متنوع و متعدد بودند و دعانویس اغلب مرا آزار میدادند. در وهله اول، به دلایل حرفهای آنها را تحقیر میکردم، و در وهله دوم، به مقدس این دلیل که هرگز نتوانسته بودم به اندازه کافی خوب استدلال کنم تا حتی در کوچکترین مذهب جزئیات، ایمان او عبادت کردن را متقاعد یا متزلزل کنم، و هر دانش علمی که ارائه میدادم، فقط دادههای تأییدکنندهای را برای او فراهم میکرد. بنابراین،
یافتن چنین کتابی و دانستن اینکه در کیفم به طور ایمن، در کاغذ قهوهای پیچیده شده و خطاب موکل جن به اوست، شادی عمیق و رضایتبخشی بود، و در طول سفر زیاد فکر میکردم که او چگونه با استدلالهای قاطعی که در آن علیه وجود
البته ناگت و سمپر هم - تماس اضطراری را دریافت کرد. پس شما برای کمک به مستعمرهنشینان فرود آمدید. و این کار را کردید. فرشتگان طلسم داستان از این قرار است. بنابراین حضور شما اینجا غیرقانونی نیست. فقط وقتی دعا نویسی به شما نیازی نبود، حضورتان اینجا غیرقانونی بود. اما ما وانمود میکنیم که شما اینجا نبودید.» هویگنس در تاریکی همزاد شب که هر لحظه عمیقتر میشد، از بالای کافران شانهاش نگاهی انداخت. با آرامش گفت: «اگر جادو سیاه خودم این را اعمال صالح میگفتم، باور نمیکردم. رمال فکر میکنی سازمان سنجش این کار را خواهد کرد؟» سید و حاجی روآن با لحنی تند گفت:
«آنها احمق نیستند. البته که احمق روح نخواهند بود! اما وقتی گزارش من میگوید که به دلیل این سلسله اتفاقات بعید، استعمار سیاره عملی است، در حالی که قبلاً اینطور نبود - و وقتی دعانویس تربت جام گزارش من ثابت میکند که یک مستعمره رباتیک به تنهایی کاملاً بیمعنی است، اما با اضافه شدن خرسها و دعا آدمهایی از دنیای شما، میتوان سالانه هزاران مستعمرهنشین را پذیرفت - و وقتی این حرف درست دعانویس سنگر باشد، به هر حال -» به نظر میرسید که هویگنز همچون سایهای تیره در برابر شعلهها کمی میلرزید. کمی دورتر، سورداف با امیدواری هوا را بو شیاطین میکشید.
با نوری درخشان مانند آتش، ممکن بود موجودات پرندهای که در حال حاضر برهنه به نظر میرسند، از هوا به پایین پرتاب شوند. آنها آبدار بودند - برای یک خرس. روآن اصرار کرد: «گزارشهای من ارزش دارند. به هر حال، شیاطین این معامله پیشنهاد خواهد شد! سازماندهندگان کلونی رباتها باید موافقت کنند یا حاجت گرفتن مجبور به کنارهگیری میشوند. این درست است! و افراد شما میتوانند دعانویس آنها را تقریباً برای هر دعاگر شرایطی دعا که انتخاب کنند، متوقف کنند.» لرزش هیگنز قابل درک شد. انگار داشت میخندید. او با خنده جفت روحی گفت: «تو یه دروغگوی کثیفی، روآن. آیا این نابخردانه،
غیرمنطقی و غیرعقلانی نیست که یک عمر صداقتت نماز خواندن را فقط برای خلاص شدن از مخمصه از دست بدهی؟ تو مثل یک حیوان عاقل رفتار نمیکنی، روآن. اما متون کهن فکر میکردم وقتی به اصل فرشتگان مطلب رسیدی، این کار را نکنی.» روآن پوزخندی زد. «این تنها دعانویس کیاشهر راه حلی است که به ذهنم میرسد. اما جواب میدهد.» هویگنز با لبخندی گفت: «قبولش میکنم. با تشکر. فقط به این خاطر که به این معنی است که چند نسل دیگر تعویذ از انسانها مثل انسانها روی سیارهای علوم غریبه زندگی خواهند کرد که رام کردنش کلی طول خواهد نسخ خطی کشید. و - اگر
میخواهید بدانید - به این دلیل که مانع از کشته شدن سورداف و سیتکا و نل و ناگت میشود، چون من شیطانی آنها را غیرقانونی به شماره ملا اینجا آوردهام.» چیزی محکم به روآن دعانویس فشار آورد. ناگت، توله سگ، با اشتیاق به او فشار آورد تا به گوشت معطر در حال پخت نزدیکتر شود. او به جلو پیشینه تاریخی خم شد. روآن از جایی که روی زمین چمباتمه زده بود، غلتید. او روی زمین افتاد. ناگت با لذت بو احضار کشید. بهار بود که بالاخره از کار بیمارستان فرصتی پیدا کردم تا به دوستم، لریخوان پیر، در انزوای روستاییاش سر بزنم،
و کمی به خودم خندیدم، چون داشتم کتابی را از کیفم برمیداشتم که تمام نظریههای خستهکننده و کلیشهای او در مورد جادو و قدرت روح را کاملاً رد میکرد. این نظریهها بسیار متنوع و متعدد بودند و دعانویس اغلب مرا آزار میدادند. در وهله اول، به دلایل حرفهای آنها را تحقیر میکردم، و در وهله دوم، به مقدس این دلیل که هرگز نتوانسته بودم به اندازه کافی خوب استدلال کنم تا حتی در کوچکترین مذهب جزئیات، ایمان او عبادت کردن را متقاعد یا متزلزل کنم، و هر دانش علمی که ارائه میدادم، فقط دادههای تأییدکنندهای را برای او فراهم میکرد. بنابراین،
یافتن چنین کتابی و دانستن اینکه در کیفم به طور ایمن، در کاغذ قهوهای پیچیده شده و خطاب موکل جن به اوست، شادی عمیق و رضایتبخشی بود، و در طول سفر زیاد فکر میکردم که او چگونه با استدلالهای قاطعی که در آن علیه وجود
- پنجشنبه ۲۲ مرداد ۰۵ ۱۵:۱۹
- ۱۱ بازديد
- ۰ ۰
- ۰ نظر