به جلو حرکت کرد تا اینکه کاملاً در ردیف جلو و درست پشت سر مردانی که موشکها را شلیک میکردند، قرار گرفت. مدتی با لذت فراوان به تماشای شعلههای رنگارنگ آتش پرداخت و از صدای تقتق چرخ بزرگی که از چرخیدن امتناع میکرد و علوم غریبه صرفاً دعانویس جرقههای ضعیف و بیرمقی از رنگهای سبز و قرمز، مانند معمول چنین چرخهایی، ساطع میکرد، کاملاً لذت برد. اما حالا قرار بود اتفاق عصر رخ دهد. دو مرد یک موشک عظیم، شیاطین به ارتفاع پانزده فوت و پر از شیاطین باروت فراوان، بیرون آوردند. آنها کیمیاگری موشک را به یک ناودان طلسم چوبی
که به صورت عمودی قرار داشت، تکیه دادند. اما موشک برای ثابت ماندن خیلی بلند بود و به طرز عجیبی از یک طرف به طرف دیگر تاب میخورد. یکی از مردها فریاد زد: «بیا! اون چوب نماز خواندن رو بگیر!» و جان دعا داگ جلو رفت و چوب موشک بزرگ را اعمال صالح محکم گرفت، بیآنکه بداند این کار خطری دارد. سپس دعانویس آستانه اشرفیه مرد دوید تا تکهای طناب بیاورد و موشک را سر جایش ببندد؛ اما مرد دیگر که هیجانزده بود و فکر میکرد موشک آمادهی شلیک است، [صفحه ۵۸]فیوز را خاموش کرد، فرشتگان بدون اینکه متوجه شود جان داگ محکم به
میله چسبیده است. رمل ناگهان جیغی بلند شد، آتشی شعلهور به هوا برخاست و سپس دعانویس - ابتدا آرام، اما با سرعتی فزاینده - موشک عظیمالجثه در آسمان اوج گرفت و پیکره مقدس مرد زنجبیلی را با خود برد! [صفحه ۵۹] جوجه، کروبی موشک همچنان که در گنبد سیاه آسمانها دعا نویسی بالاتر و بالاتر میرفت، جرقههای آتشین باروت سوزان را ساطع میکرد؛ اما تعداد کمی از این جرقهها به دعانویس صومعه سرا جان داگ دعا برخورد کردند که به انتهای چوب چسبید و از آسیب جدی در امان ماند. همچنین موشک خم شد و در اثر نیروی وحشتناک باروتی که در آن
بود، کیلومترها بر فراز خشکی و دریا به سرعت حرکت ابجد کرد. جان کاملاً انتظار عبادت کردن داشت که موشک به زودی منفجر شود و قدیس او را جادو در میان ابری از ستارههای رنگارنگ تکه تکه کند. اما ذکر این موشک غولپیکر به روش موشکهای کوچکتر و دیگری که شلیک شده بودند، ساخته نشده دعانویس رحیم آباد بود، هدف صرفاً این بود که تا حد امکان بالا و دور دعانویس برود. بنابراین سرانجام خود به خود سوخت؛ اما سرعتی که به دست آورده بود آنقدر زیاد بود که پس از خاموش شدن آخرین جرقه، دقایق زیادی به پرواز خود ادامه داد. سپس
موشک شروع به پایین رفتن کرد؛ اما در آن زمان آنقدر بالا رفته بود علوم غریبه که چوب و پوکه خالی دعانویس یک ساعت به جلو پرواز کردند. [صفحه کافران ۶۰]ساعت به ساعت، به تدریج به زمین نزدیک میشد، تا اینکه سرانجام، درست زمانی که روز جدیدی آغاز میشد، دعانویس لوشان چوب عظیم، در حالی که جان داگ هنوز آن را محکم تا پایان نگه داشته فرشته بود، به آرامی بر روی جزیرهای افتاد که امواج دریای سهمگین از هر سو آن را شسته بودند. جان روی بوتهای نرم افتاد و از آنجا به زمین افتاد، جایی که مدتی کاملاً بیحرکت دراز
کشید دعاگر و موکل جن سعی کرد افکارش را بازیابی اجنه غیر مسلمان کند. به نظر میرسید شماره ملا وقتی در هوا بود، زیاد فکر نکرده بود. هجوم باد از کنار گوشهایش او را گیج کرده بود و فقط متوجه شد که باید محکم به عصا بچسبد و منتظر بماند که چه اتفاقی ممکن است بیفتد. در واقع، این تنها کاری بود که در طلسم چنین دعا شرایط اضطراری میشد انجام داد. شوک سقوط برای لحظهای مرد زنجبیلی را گیج کرده بود؛ و همین که روی زمین افتاد، صدایی شنید که فریاد میزد: «از روی من بلند شو! میشه؟ گم شو، میگم.» همزاد [صفحه
۶۱] جان غلت زد و نشست، و سپس شخص دیگری - مردی کوچک با سری بزرگ - نیز نشست و رو به او ایستاد. مرد کوچک اندام با نسخ خطی عصبانیت به جان داگ نگاه کرد و پرسید: «منظورت از این حرف چیست؟ نمیبینی کجا حاجت گرفتن داری میافتی؟» «نه،» جان روح پاسخ داد. هر لحظه هوا روشنتر میشد و مه خاکستری صبحگاهی پیش از طلوع خورشید محو میشد. جان به مذهب اطرافش نگاه کرد و فرشتگان دید که بر ساحلی وسیع و شنی است که امواج دریای بزرگ با آرامش بر آن میکوبیدند. پشت سر او، علفزاری سبز بود و سپس
کوههایی که تا آسمان سر به فلک کشیده بودند. او دوباره رو به مرد کوچک کرد و پرسید: «چطور شد مشرکان جفر جایی که من افتادم، تو بودی؟» شیطانی دیگری در حالی که سرش را با جدیت تکان میداد، پاسخ داد: «من همیشه روی
که به صورت عمودی قرار داشت، تکیه دادند. اما موشک برای ثابت ماندن خیلی بلند بود و به طرز عجیبی از یک طرف به طرف دیگر تاب میخورد. یکی از مردها فریاد زد: «بیا! اون چوب نماز خواندن رو بگیر!» و جان دعا داگ جلو رفت و چوب موشک بزرگ را اعمال صالح محکم گرفت، بیآنکه بداند این کار خطری دارد. سپس دعانویس آستانه اشرفیه مرد دوید تا تکهای طناب بیاورد و موشک را سر جایش ببندد؛ اما مرد دیگر که هیجانزده بود و فکر میکرد موشک آمادهی شلیک است، [صفحه ۵۸]فیوز را خاموش کرد، فرشتگان بدون اینکه متوجه شود جان داگ محکم به
میله چسبیده است. رمل ناگهان جیغی بلند شد، آتشی شعلهور به هوا برخاست و سپس دعانویس - ابتدا آرام، اما با سرعتی فزاینده - موشک عظیمالجثه در آسمان اوج گرفت و پیکره مقدس مرد زنجبیلی را با خود برد! [صفحه ۵۹] جوجه، کروبی موشک همچنان که در گنبد سیاه آسمانها دعا نویسی بالاتر و بالاتر میرفت، جرقههای آتشین باروت سوزان را ساطع میکرد؛ اما تعداد کمی از این جرقهها به دعانویس صومعه سرا جان داگ دعا برخورد کردند که به انتهای چوب چسبید و از آسیب جدی در امان ماند. همچنین موشک خم شد و در اثر نیروی وحشتناک باروتی که در آن
بود، کیلومترها بر فراز خشکی و دریا به سرعت حرکت ابجد کرد. جان کاملاً انتظار عبادت کردن داشت که موشک به زودی منفجر شود و قدیس او را جادو در میان ابری از ستارههای رنگارنگ تکه تکه کند. اما ذکر این موشک غولپیکر به روش موشکهای کوچکتر و دیگری که شلیک شده بودند، ساخته نشده دعانویس رحیم آباد بود، هدف صرفاً این بود که تا حد امکان بالا و دور دعانویس برود. بنابراین سرانجام خود به خود سوخت؛ اما سرعتی که به دست آورده بود آنقدر زیاد بود که پس از خاموش شدن آخرین جرقه، دقایق زیادی به پرواز خود ادامه داد. سپس
موشک شروع به پایین رفتن کرد؛ اما در آن زمان آنقدر بالا رفته بود علوم غریبه که چوب و پوکه خالی دعانویس یک ساعت به جلو پرواز کردند. [صفحه کافران ۶۰]ساعت به ساعت، به تدریج به زمین نزدیک میشد، تا اینکه سرانجام، درست زمانی که روز جدیدی آغاز میشد، دعانویس لوشان چوب عظیم، در حالی که جان داگ هنوز آن را محکم تا پایان نگه داشته فرشته بود، به آرامی بر روی جزیرهای افتاد که امواج دریای سهمگین از هر سو آن را شسته بودند. جان روی بوتهای نرم افتاد و از آنجا به زمین افتاد، جایی که مدتی کاملاً بیحرکت دراز
کشید دعاگر و موکل جن سعی کرد افکارش را بازیابی اجنه غیر مسلمان کند. به نظر میرسید شماره ملا وقتی در هوا بود، زیاد فکر نکرده بود. هجوم باد از کنار گوشهایش او را گیج کرده بود و فقط متوجه شد که باید محکم به عصا بچسبد و منتظر بماند که چه اتفاقی ممکن است بیفتد. در واقع، این تنها کاری بود که در طلسم چنین دعا شرایط اضطراری میشد انجام داد. شوک سقوط برای لحظهای مرد زنجبیلی را گیج کرده بود؛ و همین که روی زمین افتاد، صدایی شنید که فریاد میزد: «از روی من بلند شو! میشه؟ گم شو، میگم.» همزاد [صفحه
۶۱] جان غلت زد و نشست، و سپس شخص دیگری - مردی کوچک با سری بزرگ - نیز نشست و رو به او ایستاد. مرد کوچک اندام با نسخ خطی عصبانیت به جان داگ نگاه کرد و پرسید: «منظورت از این حرف چیست؟ نمیبینی کجا حاجت گرفتن داری میافتی؟» «نه،» جان روح پاسخ داد. هر لحظه هوا روشنتر میشد و مه خاکستری صبحگاهی پیش از طلوع خورشید محو میشد. جان به مذهب اطرافش نگاه کرد و فرشتگان دید که بر ساحلی وسیع و شنی است که امواج دریای بزرگ با آرامش بر آن میکوبیدند. پشت سر او، علفزاری سبز بود و سپس
کوههایی که تا آسمان سر به فلک کشیده بودند. او دوباره رو به مرد کوچک کرد و پرسید: «چطور شد مشرکان جفر جایی که من افتادم، تو بودی؟» شیطانی دیگری در حالی که سرش را با جدیت تکان میداد، پاسخ داد: «من همیشه روی
- چهارشنبه ۲۱ مرداد ۰۵ ۱۸:۴۲
- ۱۴ بازديد
- ۰ ۰
- ۰ نظر