از استراحت در خندق قدم میزدم، به یک چهره تاریک برخوردم که مذهب مشغول فرشتگان بررسی ماشینآلات دروازه و پل متحرک من جادو سیاه بود. با این حال، شروع غافلگیری او و نحوهی طلسم فرارش به تاریکی، به سرعت مرا به ذکر منشأ زمینیاش متقاعد کرد و من او را به عنوان ستایشگر یکی از خدمتکاران زن خود که در حال سوگواری بر شماره ملا فراز هلسپونت گلآلود بود و او را از عشقش جدا میکرد، در نظر گرفتم. او هر که بود، ناپدید شد و دیگر برنگشت، اگرچه من مدتی در آنجا پرسه زدم به این امید که نگاهی اجمالی به
او بیندازم و حقوق فئودالی خود را بر او اعمال کنم. جک بروکت به قولش عمل کرد. سایههای یک عصر شیطانی دیگر در اطراف گورستورپ گرنج شروع به تاریک شدن میکردند که ناگهان صدای زنگوله شیطان بیرونی و صدای مگسی که به سمت بالا کشیده میشد، ورود آقای آبراهامز طلسم را اعلام کرد. با عجله به سمتش رفتم، تقریباً انتظار داشتم مجموعهای از ارواح را ببینم که پشت سرش جمع شدهاند. با این حال، دلال ارواح به جای اینکه مردی با چهرهای زرد و چشمانی غمگین باشد که برای خودم تصور کرده بودم، مردی کوچک، تنومند و چاق بود، با
یک جفت چشم درخشان و فوقالعاده دعانویس تیز و دهانی که دائماً با لبخندی خوشخلق، هرچند تا حدودی مصنوعی، کشیده میشد. به نظر میرسید تنها دارایی او یک کیف چرمی کوچک بود که با دقت قفل و بسته شده بود و هنگام قرار گرفتن روی پرچمهای سنگی سالن، شکافی فلزی ایجاد میکرد. «و حال شما پیشینه تاریخی چطور همزاد است، آقا؟» او در حالی که دستم را با نهایت اشتیاق میفشرد، پرسید. «و خانم، حالشان چطور است؟ و بقیه - حال همهشان چطور است؟» من اشاره کردم که حال همه ما در بهترین حالت ممکن است؛ اما آقای آبراهامز اتفاقاً از
دور نگاهی اجمالی به خانم داود انداخت و دعا فوراً با رشته دیگری از سوالات در مورد سلامتیاش به او حمله کرد، سوالاتی که آنقدر با صدای بلند و با چنان جدیتی شدید مطرح دعانویس شد که تقریباً انتظار داشتم با گرفتن نبض و درخواست دیدن زبانش، بازجوییاش را تمام کند. در تمام این مدت، چشمان کوچکش مدام میچرخید فرشته و مدام از کف اتاق به سقف و از سقف به دیوارها جابهجا میشد و ظاهراً با یک نگاه جامع، تمام وسایل اتاق را بررسی میکرد. آقای آبراهامز که مطمئن شده بود هیچکدام از ما حال مساعدی نداریم، اجازه داد
او را به طبقه بالا ببرم، جایی که برایش ضیافتی ترتیب داده بودند کافران و او به اندازه کافی از آن پذیرایی طلسم کرد. دعا آن کیسه کوچک مرموز را که شیاطین با جادوگر خود حمل میکرد، موقع غذا خوردن زیر صندلیاش گذاشت. تا وقتی که میز جمع نشده بود و ما کنار هم بودیم، او موضوعی را که به خاطرش پایین آمده بود، مطرح نکرد. او با لحنی حاکی از سلطهی احضار سهجانبهی مردان، اظهار داشت: «میدانم که روح برای تجهیز این خانه با یک شبح مقدس به کمک من نیاز دارید.» ابجد من درستی حدسش را تصدیق کردم،
در حالی که در کلیسا ذهنم به چشمان بیقرارش خیره شده بودم که هنوز در اتاق دعانویس حسن آباد میچرخیدند، گویی داشت فهرستی از محتویات اتاق تهیه میکرد. همراهم ادامه طلسم نویس داد: «و تو مرد بهتری برای این کار پیدا نخواهی کرد، هرچند که من این را آنطور که باید نمیگویم. من به آن مرد جوان که در جفر بار «سگ لنگ» با من صحبت کرد چه گفتم؟ عبادت کردن او طلسم دعانویس جلفا میگوید: دین «میتوانی حرز این کار را انجام دهی؟» من میگویم: «من را امتحان کن، من و کیفم را. فقط من را امتحان کن.» نمیتوانستم منصفانهتر از این بگویم.» احترام
متون کهن من برای تواناییهای تجاری جک بروکت به طور قابل توجهی افزایش یافت. به نظر میرسید که او جادو قطعاً این موضوع را به طرز شگفتآوری فرشتگان خوب مدیریت کرده است. با خجالت گفتم: «منظورت جفت روحی این نیست که میگویی ارواح را در کیسهها حمل میکنی؟» آقای آبراهامز لبخندی از روی دانش برتر زد. گفت: «صبر کن؛ مکان و دعانویس جنت آباد ساعت مناسب را به من بده، با کمی از عصاره دعانویس مراغه لوکوپتولیکوس» دعا نویسی - در اینجا یک بطری کوچک از جیب جلیقهاش بیرون آورد - «و هیچ روحی را که من از پسش برنیایم، پیدا شماره ملا نخواهی کرد. خودت آنها
را خواهی دید و خودت انتخاب تعویذ خواهی قدیس کرد، و من نمیتوانم منصفانهتر از این بگویم.» از آنجایی که تمام ادعاهای انصاف آقای آبراهام با دعانویس نگاهی زیرکانه و چشمکی از یکی از چشمان کوچک و شرورش همراه بود، تأثیر صداقت تا حدودی
او بیندازم و حقوق فئودالی خود را بر او اعمال کنم. جک بروکت به قولش عمل کرد. سایههای یک عصر شیطانی دیگر در اطراف گورستورپ گرنج شروع به تاریک شدن میکردند که ناگهان صدای زنگوله شیطان بیرونی و صدای مگسی که به سمت بالا کشیده میشد، ورود آقای آبراهامز طلسم را اعلام کرد. با عجله به سمتش رفتم، تقریباً انتظار داشتم مجموعهای از ارواح را ببینم که پشت سرش جمع شدهاند. با این حال، دلال ارواح به جای اینکه مردی با چهرهای زرد و چشمانی غمگین باشد که برای خودم تصور کرده بودم، مردی کوچک، تنومند و چاق بود، با
یک جفت چشم درخشان و فوقالعاده دعانویس تیز و دهانی که دائماً با لبخندی خوشخلق، هرچند تا حدودی مصنوعی، کشیده میشد. به نظر میرسید تنها دارایی او یک کیف چرمی کوچک بود که با دقت قفل و بسته شده بود و هنگام قرار گرفتن روی پرچمهای سنگی سالن، شکافی فلزی ایجاد میکرد. «و حال شما پیشینه تاریخی چطور همزاد است، آقا؟» او در حالی که دستم را با نهایت اشتیاق میفشرد، پرسید. «و خانم، حالشان چطور است؟ و بقیه - حال همهشان چطور است؟» من اشاره کردم که حال همه ما در بهترین حالت ممکن است؛ اما آقای آبراهامز اتفاقاً از
دور نگاهی اجمالی به خانم داود انداخت و دعا فوراً با رشته دیگری از سوالات در مورد سلامتیاش به او حمله کرد، سوالاتی که آنقدر با صدای بلند و با چنان جدیتی شدید مطرح دعانویس شد که تقریباً انتظار داشتم با گرفتن نبض و درخواست دیدن زبانش، بازجوییاش را تمام کند. در تمام این مدت، چشمان کوچکش مدام میچرخید فرشته و مدام از کف اتاق به سقف و از سقف به دیوارها جابهجا میشد و ظاهراً با یک نگاه جامع، تمام وسایل اتاق را بررسی میکرد. آقای آبراهامز که مطمئن شده بود هیچکدام از ما حال مساعدی نداریم، اجازه داد
او را به طبقه بالا ببرم، جایی که برایش ضیافتی ترتیب داده بودند کافران و او به اندازه کافی از آن پذیرایی طلسم کرد. دعا آن کیسه کوچک مرموز را که شیاطین با جادوگر خود حمل میکرد، موقع غذا خوردن زیر صندلیاش گذاشت. تا وقتی که میز جمع نشده بود و ما کنار هم بودیم، او موضوعی را که به خاطرش پایین آمده بود، مطرح نکرد. او با لحنی حاکی از سلطهی احضار سهجانبهی مردان، اظهار داشت: «میدانم که روح برای تجهیز این خانه با یک شبح مقدس به کمک من نیاز دارید.» ابجد من درستی حدسش را تصدیق کردم،
در حالی که در کلیسا ذهنم به چشمان بیقرارش خیره شده بودم که هنوز در اتاق دعانویس حسن آباد میچرخیدند، گویی داشت فهرستی از محتویات اتاق تهیه میکرد. همراهم ادامه طلسم نویس داد: «و تو مرد بهتری برای این کار پیدا نخواهی کرد، هرچند که من این را آنطور که باید نمیگویم. من به آن مرد جوان که در جفر بار «سگ لنگ» با من صحبت کرد چه گفتم؟ عبادت کردن او طلسم دعانویس جلفا میگوید: دین «میتوانی حرز این کار را انجام دهی؟» من میگویم: «من را امتحان کن، من و کیفم را. فقط من را امتحان کن.» نمیتوانستم منصفانهتر از این بگویم.» احترام
متون کهن من برای تواناییهای تجاری جک بروکت به طور قابل توجهی افزایش یافت. به نظر میرسید که او جادو قطعاً این موضوع را به طرز شگفتآوری فرشتگان خوب مدیریت کرده است. با خجالت گفتم: «منظورت جفت روحی این نیست که میگویی ارواح را در کیسهها حمل میکنی؟» آقای آبراهامز لبخندی از روی دانش برتر زد. گفت: «صبر کن؛ مکان و دعانویس جنت آباد ساعت مناسب را به من بده، با کمی از عصاره دعانویس مراغه لوکوپتولیکوس» دعا نویسی - در اینجا یک بطری کوچک از جیب جلیقهاش بیرون آورد - «و هیچ روحی را که من از پسش برنیایم، پیدا شماره ملا نخواهی کرد. خودت آنها
را خواهی دید و خودت انتخاب تعویذ خواهی قدیس کرد، و من نمیتوانم منصفانهتر از این بگویم.» از آنجایی که تمام ادعاهای انصاف آقای آبراهام با دعانویس نگاهی زیرکانه و چشمکی از یکی از چشمان کوچک و شرورش همراه بود، تأثیر صداقت تا حدودی
- پنجشنبه ۲۲ مرداد ۰۵ ۲۱:۱۳
- ۱۰ بازديد
- ۰ ۰
- ۰ نظر