تنبل، خرد و دانایی جاری شود.» مترسک گفت: «خب، برای اینکه مومبی حرف کافران بزند چه کار کنیم؟ دعانویس مگر اینکه خودش چیزی را که میخواهیم بداند به ما بگوید. دستگیریاش هیچ فایدهای برای ما نخواهد داشت.» مرد حلبیچی پیشنهاد دعانویس دهگلان داد: «فرض کنید مهربانی را امتحان کنیم. شنیدهام که میتوان هر کسی را با مهربانی تسخیر کرد، هر چقدر هم که شیطانی زشت باشد.» با شنیدن این طلسم حرف، جادوگر برگشت شیاطین و چنان با خشم به او نگاه کرد که هیزم شکن حلبی از نماز خواندن خجالت عقب نشینی کرد. گلیندا با دقت در حال بررسی این بود که
چه کاری انجام دهد، و حالا رو به مومبی کرد و گفت: «به تو اطمینان میدهم که با این کار به جادو سیاه چالش کشیدن ما کلیسا چیزی به دست نخواهی آورد. زیرا من مصمم هستم که حقیقت را در مورد دختر اوزما بفهمم، و اگر مشرکان هر آنچه را که میدانی به من نگویی، قطعاً تو کیمیاگری را خواهم کشت.» «اوه، نه! این کار را نکن!» جنگلبان حلبی فریاد زد. «کشتن علوم غریبه هر کسی - حتی مومبی پیر - کار وحشتناکی است!» گلیندا پاسخ داد: «اما این فقط یک تهدید است. من مومبی طلسم را نخواهم کشت، زیرا او ترجیح
میدهد حقیقت را به من بگوید.» مرد حلبی که خیالش خیلی راحت شده بود گفت: «آها، فهمیدم!» [صفحه ۲۶۲] مومبی با چنان ناگهانی که همه را از جا پراند، گفت: «فرض کنید هر چه میخواهید بدانید به شما شماره ملا بگویم. آن وقت با من چه خواهید کرد؟» گلیندا پاسخ داد: «در آن صورت، فقط از تو میخواهم جرعهای قوی بنوشی که باعث شود تمام جادویی را که تا به حال آموختهای فراموش کنی.» «آنوقت من تبدیل دعانویس به یک پیرزن درمانده میشدم!» کلهکدو با دلداری پیشنهاد داد: «اما تو زنده میمانی.» تیپ با نگرانی گفت: «سعی کن ساکت باشی!» جک
پاسخ داد: دعا نویسی «سعیام رمال را میکنم، اما تو اعتراف خواهی کرد که زنده بودن چیز خوبی است.» تعویذ واگِل باگ در حالی که سرش را به نشانهی تأیید تکان میداد، اضافه کرد: «مخصوصاً اگر کسی کاملاً تحصیلکرده باشد.» گلیندا اعمال صالح به مومبی پیر گفت: «میتوانی یکی را انتخاب مقدس جادو کنی، بین مرگ اگر ساکت بمانی، و از دست دادن قدرتهای جادوییات اگر حقیقت را به من بگویی. اما فکر میکنم ترجیح میدهی زنده بمانی.» مومبی نگاهی مضطرب به جادوگر انداخت و دید که او جدی است و نباید با او شوخی کرد. بنابراین به آرامی پاسخ داد: «من
به سوالات شما پاسخ خواهم داد.» گلیندا با خوشرویی گفت: «همین انتظار را داشتم. بهت اطمینان میدم که عاقلانه انتخاب کردی.» سپس به یکی از کاپیتانهایش اشاره کرد که برایش یک تابوت طلایی زیبا آورد. از این[صفحه ۲۶۳] جادوگر مروارید سفید بزرگی را بیرون کشید که به زنجیر باریکی متصل بود جادوگر و آن فرشتگان را طوری دور گردنش انداخت که مروارید روی سینهاش، درست روی قلبش، قرار میگرفت. او گفت: «حالا، اولین سوالم را میپرسم: چرا جادوگر سه بار به شما سر زد؟» مومبی پاسخ داد: پیشینه تاریخی «چون حاجت گرفتن من پیش او نمیآمدم.» گلیندا با لحنی جدی گفت: نسخ خطی
«این که جواب نیست. راستش را بگو.» مومبی با چشمانی فروافتاده پاسخ داد: «خب، او به دعانویس بیجار دیدنم ارواح آمد تا فرشتگان طرز تهیه بیسکویت چای را یاد بگیرد.» جادوگر دستور داد: «بالا را نگاه کن!» مومبی اطاعت کرد. گلیندا پرسید: «مروارید من چه رنگی است؟» جادوگر پیر با لحنی متعجب پاسخ داد: «چرا - سیاه است!» گلیندا با عصبانیت فریاد زد: دعانویس بافت «پس به من دروغ شیاطین گفتی! فقط وقتی ابطال کردن جادو حقیقت گفته شود، مروارید جادویی من دعانویس آق قلا به رنگ سفید خالص باقی خواهد ماند.» مومبی حالا میدید که تلاش برای فریب دادن جادوگر طلسم نویس چقدر بیفایده است؛ بنابراین
در حالی که از شکست موکل جن خود اخم کرده بود، گفت: «جادوگر، دختر اوزما را که در آن زمان نوزادی بیش نبود، نزد طلسم من آورد و از من التماس کرد که کودک جادو سیاه را پنهان اجنه غیر مسلمان کنم.» [صفحه ۲۶۴] گلیندا با آرامش اعلام کرد: «من جفت روحی هم همین فکر را میکردم. او در ازای این خدمتی که به او کردی، به تو چه داد؟» «او تمام ترفندهای جادویی که میدانست را به من آموخت. بعضی از آنها ترفندهای خوبی بودند و بعضی شماره ملا دیگر فقط کلاهبرداری؛ اما من به قولم وفادار ماندهام.» گلیندا پرسید: «با دختره چیکار کردی؟» و
با توسل شنیدن این سوال همه به جلو کافر خم شدند و با اشتیاق به جواب گوش دادند. طلسمات مومبی پاسخ داد: «من متون کهن او را جادو کردم.» «از چه نظر؟» «من او را به—به—» تبدیل کردم. گلیندا پرسید: «به چی؟» جادوگر مردد بود.
چه کاری انجام دهد، و حالا رو به مومبی کرد و گفت: «به تو اطمینان میدهم که با این کار به جادو سیاه چالش کشیدن ما کلیسا چیزی به دست نخواهی آورد. زیرا من مصمم هستم که حقیقت را در مورد دختر اوزما بفهمم، و اگر مشرکان هر آنچه را که میدانی به من نگویی، قطعاً تو کیمیاگری را خواهم کشت.» «اوه، نه! این کار را نکن!» جنگلبان حلبی فریاد زد. «کشتن علوم غریبه هر کسی - حتی مومبی پیر - کار وحشتناکی است!» گلیندا پاسخ داد: «اما این فقط یک تهدید است. من مومبی طلسم را نخواهم کشت، زیرا او ترجیح
میدهد حقیقت را به من بگوید.» مرد حلبی که خیالش خیلی راحت شده بود گفت: «آها، فهمیدم!» [صفحه ۲۶۲] مومبی با چنان ناگهانی که همه را از جا پراند، گفت: «فرض کنید هر چه میخواهید بدانید به شما شماره ملا بگویم. آن وقت با من چه خواهید کرد؟» گلیندا پاسخ داد: «در آن صورت، فقط از تو میخواهم جرعهای قوی بنوشی که باعث شود تمام جادویی را که تا به حال آموختهای فراموش کنی.» «آنوقت من تبدیل دعانویس به یک پیرزن درمانده میشدم!» کلهکدو با دلداری پیشنهاد داد: «اما تو زنده میمانی.» تیپ با نگرانی گفت: «سعی کن ساکت باشی!» جک
پاسخ داد: دعا نویسی «سعیام رمال را میکنم، اما تو اعتراف خواهی کرد که زنده بودن چیز خوبی است.» تعویذ واگِل باگ در حالی که سرش را به نشانهی تأیید تکان میداد، اضافه کرد: «مخصوصاً اگر کسی کاملاً تحصیلکرده باشد.» گلیندا اعمال صالح به مومبی پیر گفت: «میتوانی یکی را انتخاب مقدس جادو کنی، بین مرگ اگر ساکت بمانی، و از دست دادن قدرتهای جادوییات اگر حقیقت را به من بگویی. اما فکر میکنم ترجیح میدهی زنده بمانی.» مومبی نگاهی مضطرب به جادوگر انداخت و دید که او جدی است و نباید با او شوخی کرد. بنابراین به آرامی پاسخ داد: «من
به سوالات شما پاسخ خواهم داد.» گلیندا با خوشرویی گفت: «همین انتظار را داشتم. بهت اطمینان میدم که عاقلانه انتخاب کردی.» سپس به یکی از کاپیتانهایش اشاره کرد که برایش یک تابوت طلایی زیبا آورد. از این[صفحه ۲۶۳] جادوگر مروارید سفید بزرگی را بیرون کشید که به زنجیر باریکی متصل بود جادوگر و آن فرشتگان را طوری دور گردنش انداخت که مروارید روی سینهاش، درست روی قلبش، قرار میگرفت. او گفت: «حالا، اولین سوالم را میپرسم: چرا جادوگر سه بار به شما سر زد؟» مومبی پاسخ داد: پیشینه تاریخی «چون حاجت گرفتن من پیش او نمیآمدم.» گلیندا با لحنی جدی گفت: نسخ خطی
«این که جواب نیست. راستش را بگو.» مومبی با چشمانی فروافتاده پاسخ داد: «خب، او به دعانویس بیجار دیدنم ارواح آمد تا فرشتگان طرز تهیه بیسکویت چای را یاد بگیرد.» جادوگر دستور داد: «بالا را نگاه کن!» مومبی اطاعت کرد. گلیندا پرسید: «مروارید من چه رنگی است؟» جادوگر پیر با لحنی متعجب پاسخ داد: «چرا - سیاه است!» گلیندا با عصبانیت فریاد زد: دعانویس بافت «پس به من دروغ شیاطین گفتی! فقط وقتی ابطال کردن جادو حقیقت گفته شود، مروارید جادویی من دعانویس آق قلا به رنگ سفید خالص باقی خواهد ماند.» مومبی حالا میدید که تلاش برای فریب دادن جادوگر طلسم نویس چقدر بیفایده است؛ بنابراین
در حالی که از شکست موکل جن خود اخم کرده بود، گفت: «جادوگر، دختر اوزما را که در آن زمان نوزادی بیش نبود، نزد طلسم من آورد و از من التماس کرد که کودک جادو سیاه را پنهان اجنه غیر مسلمان کنم.» [صفحه ۲۶۴] گلیندا با آرامش اعلام کرد: «من جفت روحی هم همین فکر را میکردم. او در ازای این خدمتی که به او کردی، به تو چه داد؟» «او تمام ترفندهای جادویی که میدانست را به من آموخت. بعضی از آنها ترفندهای خوبی بودند و بعضی شماره ملا دیگر فقط کلاهبرداری؛ اما من به قولم وفادار ماندهام.» گلیندا پرسید: «با دختره چیکار کردی؟» و
با توسل شنیدن این سوال همه به جلو کافر خم شدند و با اشتیاق به جواب گوش دادند. طلسمات مومبی پاسخ داد: «من متون کهن او را جادو کردم.» «از چه نظر؟» «من او را به—به—» تبدیل کردم. گلیندا پرسید: «به چی؟» جادوگر مردد بود.
- دوشنبه ۱۹ مرداد ۰۵ ۱۸:۴۷
- ۸ بازديد
- ۰ ۰
- ۰ نظر