جمعه ۲۴ بهمن ۰۴ ۱۵:۰۷ ۶ بازديد
به آنها اشاره میکرد. اما بعد مشخص شد که بچه بیچاره از محیط غمانگیزش چیز دیگری یاد گرفته، کلی حرفهای بد و رکیک و از این قبیل چیزها یاد گرفته. اولین باری که آن بچه حقهباز فریاد خشن «لعنتی!» [خدا کمکت کنه! یا بهتر بگم: لعنت بهت! خاطره فنلاندی] سر داد، پدرش از خنده از روی صندلی افتاد؛ اما بالاخره این حرف او را نگران کرد، چون آنتاناس در هر بهترین دعانویس شهر موقعیت و هر موضوعی از «لعنتی» خودش استفاده میکرد. به محض اینکه دستهای یورگیس خوب شد، دوباره رختخوابش را برداشت و به ساختن نردهها برگشت. ماه آوریل بود و برف به نمنم باران سردی تبدیل شده بهترین دعانویس شهر بود، طوری که خیابان آسفالت نشدهی دعانویس بندرعباس جلوی خانهی آنیل به کانالی گلآلود تبدیل شده بود.
یورگیس مجبور بود برای رسیدن جادو و طلسمات به خانه تا ساق پایش جادو و طلسمات از میان برفها عبور کند و وقتی هوا تاریک میشد، خطر گیر کردن در چالههای خیابان وجود داشت. دعا اما او خیلی به این موضوع اهمیت نمیداد - بالاخره این نشانهی بهار بود. ماریجا هم بالاخره به عنوان "نظافتچی گوشت" در یک کارخانهی کوچک بستهبندی گوشت برگشته بود. حالا، به گفتهی خودش، "درسش را خوب یاد گرفته" و دیگر به سختیهای سرنوشت اهمیتی نمیداد - به طوری که بالاخره به بهترین دعانویس شهر نظر میرسید رنجهای طولانیشان به پایان رسیده است. بهترین دعانویس شهر آنها میتوانستند دوباره پول پسانداز کنند و وقتی زمستان جدید از راه رسید، میتوانستند دعانویس قشم جای بهتری برای زندگی پیدا کنند.
و بچهها میتوانستند خیابانها را ترک کنند و به مدرسه برگردند و عادتهای بدی را طلسم نویس که در سواحل دنیا آموخته بودند، کنار بگذارند. تا یورگیس بتواند دوباره شروع به برنامهریزیهای جدید برای زندگی و رویای روزهای دعا بهتر کند. اما بعد، یک بهترین دعانویس شهر عصر شنبه، وقتی از تراموا پیاده شد و با عجله به خانه رفت، جمعیت زیادی را بیرون خانه آنیل دید. او اقوامش را کنار زد، از پلهها بالا پرید و جمعیتی از زنان مضطرب و آشفته طلسم نویس را در آشپزخانه دید. این منظره چنان او را به وضوح به یاد عصر دیگری دعانویس هرمز انداخت - زمانی که از زندان به خانه آمده بود و اونا را در حال مرگ یافته بود - که ناگهان قلبش ایستاد.
«حالا چی؟» او فریاد زد. سکوت مرگباری بر اتاق حکمفرما شد و دید که همه با نگاهی خیره به او خیره شدهاند. دوباره پرسید: «حالت چطوره؟» و سپس صدای ناله و زاری از بالا شنید - صدای ماریا دعا بود. او از پلهها پایین دوید، اما آنیله بازویش را گرفت. فریاد زد: «زنده، زنده!» «آن بالا نرو!» نفس نفس زنان گفت: «خب، پس چی اونجاست؟» و پیرزن با صدای آهسته به او پاسخ داد: «آنتاناس است. او مرده است. او در خیابان غرق شده است!» فصل بیست و دوم یورگیس این خبر را به طرز عجیبی دریافت کرد. رنگش پرید، اما دعانویس خرم آباد به سختی خود را کنترل کرد و نیم دقیقهای در وسط اتاق ایستاد و دستانش را به هم فشرد.
سپس آنیله را کنار زد، به اتاق بعدی دوید و از پلهها بالا رفت. در اتاق دعانویس آمل بالا، تختی محقر قرار داشت که با پتوی پشمی سفیدی پوشیده شده بود و در کنار آن، الزبیتا، رو به پایین روی زمین افتاده بود - همانطور که یورگیس طلسم دید، گیج و منگ. ماریا نیز به دنبال او وارد اتاق شده بود و اکنون آنجا ایستاده بود، هق هق میکرد و دستانش را به هم میفشرد. یورگیس مشتهایش را طلسم نویس محکم گره کرد و با صدای خشن پرسید: «چطور اتفاق افتاد؟» ماریا با وجود رنج و عذابش به سختی میتوانست صدای او را بشنود.
یورگیس سوال خود را با صدای بلندتر و خشنتری تکرار کرد. ماریا بالاخره جواب داد: «از پیادهرو افتاد.» پیادهرو جلوی خانه سکویی بود که از تختههای نیمهپوسیده ساخته شده بود و حدود یک و نیم متر بالاتر از سطح مسیر ورودی فرورفته قرار داشت. یورگیس پرسید: «چطور به آنجا رسیده؟» ماریا با طلسم هق هق و صدایی گرفته پاسخ داد: «او رفت - او برای بازی بیرون رفت. ما نتوانستیم او را داخل نگه داریم. او حتماً زمین خورده و در گل فرو رفته است.» یورگیس پرسید: «مطمئنی که مرده؟» ماریا فریاد زد: «اوه، اوه! البته که مرده؛ دکتر به اینجا آمده.» یورگیس لحظهای در سکوت و تفکر ایستاد.
یورگیس مجبور بود برای رسیدن جادو و طلسمات به خانه تا ساق پایش جادو و طلسمات از میان برفها عبور کند و وقتی هوا تاریک میشد، خطر گیر کردن در چالههای خیابان وجود داشت. دعا اما او خیلی به این موضوع اهمیت نمیداد - بالاخره این نشانهی بهار بود. ماریجا هم بالاخره به عنوان "نظافتچی گوشت" در یک کارخانهی کوچک بستهبندی گوشت برگشته بود. حالا، به گفتهی خودش، "درسش را خوب یاد گرفته" و دیگر به سختیهای سرنوشت اهمیتی نمیداد - به طوری که بالاخره به بهترین دعانویس شهر نظر میرسید رنجهای طولانیشان به پایان رسیده است. بهترین دعانویس شهر آنها میتوانستند دوباره پول پسانداز کنند و وقتی زمستان جدید از راه رسید، میتوانستند دعانویس قشم جای بهتری برای زندگی پیدا کنند.
و بچهها میتوانستند خیابانها را ترک کنند و به مدرسه برگردند و عادتهای بدی را طلسم نویس که در سواحل دنیا آموخته بودند، کنار بگذارند. تا یورگیس بتواند دوباره شروع به برنامهریزیهای جدید برای زندگی و رویای روزهای دعا بهتر کند. اما بعد، یک بهترین دعانویس شهر عصر شنبه، وقتی از تراموا پیاده شد و با عجله به خانه رفت، جمعیت زیادی را بیرون خانه آنیل دید. او اقوامش را کنار زد، از پلهها بالا پرید و جمعیتی از زنان مضطرب و آشفته طلسم نویس را در آشپزخانه دید. این منظره چنان او را به وضوح به یاد عصر دیگری دعانویس هرمز انداخت - زمانی که از زندان به خانه آمده بود و اونا را در حال مرگ یافته بود - که ناگهان قلبش ایستاد.
«حالا چی؟» او فریاد زد. سکوت مرگباری بر اتاق حکمفرما شد و دید که همه با نگاهی خیره به او خیره شدهاند. دوباره پرسید: «حالت چطوره؟» و سپس صدای ناله و زاری از بالا شنید - صدای ماریا دعا بود. او از پلهها پایین دوید، اما آنیله بازویش را گرفت. فریاد زد: «زنده، زنده!» «آن بالا نرو!» نفس نفس زنان گفت: «خب، پس چی اونجاست؟» و پیرزن با صدای آهسته به او پاسخ داد: «آنتاناس است. او مرده است. او در خیابان غرق شده است!» فصل بیست و دوم یورگیس این خبر را به طرز عجیبی دریافت کرد. رنگش پرید، اما دعانویس خرم آباد به سختی خود را کنترل کرد و نیم دقیقهای در وسط اتاق ایستاد و دستانش را به هم فشرد.
سپس آنیله را کنار زد، به اتاق بعدی دوید و از پلهها بالا رفت. در اتاق دعانویس آمل بالا، تختی محقر قرار داشت که با پتوی پشمی سفیدی پوشیده شده بود و در کنار آن، الزبیتا، رو به پایین روی زمین افتاده بود - همانطور که یورگیس طلسم دید، گیج و منگ. ماریا نیز به دنبال او وارد اتاق شده بود و اکنون آنجا ایستاده بود، هق هق میکرد و دستانش را به هم میفشرد. یورگیس مشتهایش را طلسم نویس محکم گره کرد و با صدای خشن پرسید: «چطور اتفاق افتاد؟» ماریا با وجود رنج و عذابش به سختی میتوانست صدای او را بشنود.
یورگیس سوال خود را با صدای بلندتر و خشنتری تکرار کرد. ماریا بالاخره جواب داد: «از پیادهرو افتاد.» پیادهرو جلوی خانه سکویی بود که از تختههای نیمهپوسیده ساخته شده بود و حدود یک و نیم متر بالاتر از سطح مسیر ورودی فرورفته قرار داشت. یورگیس پرسید: «چطور به آنجا رسیده؟» ماریا با طلسم هق هق و صدایی گرفته پاسخ داد: «او رفت - او برای بازی بیرون رفت. ما نتوانستیم او را داخل نگه داریم. او حتماً زمین خورده و در گل فرو رفته است.» یورگیس پرسید: «مطمئنی که مرده؟» ماریا فریاد زد: «اوه، اوه! البته که مرده؛ دکتر به اینجا آمده.» یورگیس لحظهای در سکوت و تفکر ایستاد.
- ۰ ۰
- ۰ نظر