پنجشنبه ۰۶ فروردین ۰۵

دعانویس اهواز

۷ بازديد
که همه کسانی را که ترجیح می‌دهند به جای دزدی، با عرق جبین زحمت بکشند، طلسم نویس چنین می‌نامید. او گفت که از بی‌عدالتی‌های این دنیا به شدت رنج برده است، اما به جای تحمل آنها با صبر ناچیز یک حیوان بی‌روح، از خود دفاع کرده و به شیوه‌ای شایسته از خود دفاع کرده است. او گفت که تمام پیوندهایی را که او را به جامعه متصل می‌کرد، قطع دعانویس خرمشهر کرده است. او یک ماجراجوی شاد بود طلسم که می‌دانست چگونه بدون ترس از هیچ چیز و بدون احساس شرمندگی، به قیمت جان دشمنانش زندگی کند. موفقیت‌های او در طول زندگی جنایتکارانه‌اش همیشه بزرگ نبود، اگرچه اغلب از کسانی که به آنها حمله کرده بود، آسیب دیده بود، اما چنین ناملایمات کوچکی شجاعت او را تضعیف نکرده بود.

او عموماً آدم دعا رک و صریحی به نظر می‌رسید - شاید هم زیادی رک بهترین دعانویس شهر و صریح. با این حال، داستان زندگی‌اش را یکجا تعریف نمی‌کرد، بلکه کم‌کم در این روزهای طولانی که جز حرف زدن و جز خودشان، دعانویس اهواز کاری برای گفتن نداشتند، آشکار می‌شد. جک دوآن در دانشگاه تحصیل کرده بود طلسم - مهندسی برق خوانده بود. پدرش بدشانسی آورده و خودکشی کرده بود؛ مادر، برادر کوچکتر و خواهرش از او به یادگار مانده بودند. دوآن همچنین گفته بود که اختراع مهمی کرده است؛ یورگیس کاملاً نمی‌فهمید آن اختراع چیست، اما به نوعی بهترین دعانویس شهر به تلگراف برقی مربوط می‌شد.

ثروت هنگفتی از آن اختراع به دست می‌آمد - او میلیون‌ها بار از میلیون‌ها بهترین دعانویس شهر دلار صحبت کرد. اما همه چیزش را دزدیدند، یک شرکت بزرگ طلسم هر سنت آخر را از او گرفت. درگیر دعاوی گسترده‌ای شده بود دعانویس دزفول که نتوانسته بود از پس آنها برآید. وکلایش رشوه گرفته بودند، قضاتش علیه او شوریده بودند. و نتیجه، البته، این بود که هم اختراعش و هم تمام ثروتش را از دست داده بود. سپس یک سرمایه‌دار خاص از او به عنوان سوارکار در یک مسابقه اسب‌دوانی استفاده کرده بود و او از این فرصت برای ثروتمند شدن خود استفاده کرده بود - به طور خلاصه، او از صاحب اسب دیگری رشوه گرفته بود و او را با شرایط خوبی ترک کرده بود.

چه کار دیگری می‌توانست انجام دهد - اگر برنده می‌شد، مبلغ زیادی پول داشت! با پولی که به این ترتیب به بهترین دعانویس شهر دست آورده بود، راه خود را دعا پیدا کرده بود. و از آنجا، برای او، موضوع بی‌گناه و بی‌گناه عامل تمام دعانویس آبادان بدبختی‌هایش شده بود. و وقتی مرد جوان تمام سرنوشت، تمام جنایات و ماجراجویی‌هایش را اینگونه شرح داد، کاملاً طبیعی بود که از یورگیس بپرسد چه چیزی او را به زندان کشانده است. به احتمال زیاد خود یورگیس اصلاً به این موضوع فکر نکرده بود. بنابراین او مستقیماً به این سؤال پاسخ نداد، بلکه فقط اذعان کرد که چیزهای کوچک اغلب عواقب بزرگی دارند.

جادو و طلسمات او در حالی که سعی می‌کرد بحث را به سمت شرایط شخصی خودش سوق دهد، پرسید: «هیچ‌وقت به خانواده‌ات فکر نمی‌کنی؟» «خب، بعضی وقت‌ها! هر از گاهی،» دیگری پاسخ دعا داد، «هرچند طلسم نویس نه همیشه. نمی‌توانم تحملش کنم، تعادلم را به هم می‌زند. اگر همیشه خانواده‌ام را در ذهنم نگه دارم، حالم بهتر نمی‌شود؛ دنیایی که در آن زندگی دعانویس بجنورد می‌کنیم به ما وقت یا استراحت نمی‌دهد تا عزیزانمان را به یاد بیاوریم. دیر یا زود خودت هم متوجه خواهی شد که اینطور است و فقط برای منفعت شخصی خودت کار خواهی کرد.» یورگیس آنقدر بی‌تکلف و بی‌تکلف بود که حتی هم‌سلولی‌اش هم مثل یک کودک کوچک خجالتی شده بود.

شنیدن داستان‌های ماجراجویی‌هایش آنقدر سرگرم‌کننده بود که یورگیس کم‌کم غرق در تحسین شد - خودش دعا کاملاً از زندگی چنین راهزنانی بی‌خبر بود. دوآن تمام موفقیت‌ها و شکست‌هایش، تمام روابط عاشقانه و غم‌های مشابهش را تعریف کرد. او همچنین یورگیس را به بسیاری از زندانیان دیگر معرفی کرد، زیرا خودش بیش از نیمی از آنها را، حداقل به اسم، می‌شناخت. گروه اراذل و اوباشی که در زندان جمع شده بودند، از قبل به یورگیس اسمی داده بودند - آنها او را "بدبو" صدا می‌زدند، چیزی شبیه "بدبو پکا". این بی‌رحمانه بود، اما آنها دعا قصد بدی نداشتند و یورگیس از این بابت عصبانی نبود.

دوست ما گاهی اوقات بوی تعفن فاضلاب‌هایی را که سلولش روی آنها قرار داشت، حس می‌کرد. اما این بوی بد در مقایسه با تمام کثافت‌های اخلاقی که اینجا با آنها روبرو می‌شد، چیزی نبود. این زندان یک جادو و طلسمات کشتی نوح واقعی بود.
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در رویا بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.