پنجشنبه ۰۶ فروردین ۰۵

دعانویس کهگیلویه و بویراحمد

۷ بازديد
هنوز ماشین‌های جدیدی معرفی می‌شوند که یک کودک می‌تواند به خوبی یک مرد با آنها کار کند، آن هم فقط با یک سوم دستمزدش.» سپس پیرزن به تاریخچه خانه برگشت. در خانواده بعدی، همسر فوت کرد. این اتفاق پس از آن دعا رخ داد که طلسم نویس آنها تقریباً چهار سال در آنجا زندگی کرده بودند و هر سال همسر دوقلو به دنیا آورده بود - آنها فرزندان بیشتری داشتند که قابل شمارش نبودند. پس از مرگ همسر، شوهر تصمیم گرفت تمام روز به کار خود ادامه دهد و اجازه دهد بچه‌های کوچک از خودشان مراقبت کنند. البته دعانویس کهگیلویه و بویراحمد همسایه‌ها هر از گاهی به آنها نگاه می‌کردند، انگار که از سرما نمرده بودند.

اما یک بار آنها را به مدت سه روز تنها گذاشته بودند تا اینکه خبر مرگ پدر به گوش رسید. او به نوعی سرکارگر کارخانه جونز بود و در آنجا یک گاو نر دعا زخمی به او حمله کرده و او را با شاخ کشته بود. از آن زمان بچه‌ها در سراسر جهان پراکنده شده‌اند و شرکت طلسم نویس در همان هفته خانه را به یک خانواده مهاجر جدید فروخته بود. به این ترتیب پیرمرد وحشتناک داستانش را ادامه داد و به نظر می‌رسید که واقعاً از وحشت چیزهایی که توصیف می‌کرد لذت می‌برد. چقدر از آن جادو و طلسمات اغراق‌آمیز بود - جادو و طلسمات چه کسی دعانویس بوشهر می‌تواند بگوید؟ به نظر می‌رسید که بیش از حد واقعی بود.

مثلاً، تمام چیزهایی که او در مورد جادوگری گفت. آنها البته چیزی در مورد جادوگری نمی‌دانستند، جز اینکه می‌توانست مردم را بیمار کند؛ و تنها چند هفته پیش از بیماری آنتاناس پیر وحشت کرده بودند. به نظر می‌رسید که بیماری او را فرا گرفته است؛ همه جا روی زمین لکه‌های قرمز خون از خلط او دیده می‌شد. اما همه اینها هنوز در مقایسه با آنچه بعداً اتفاق افتاد، چیزی نبود. آنها شروع به پرسیدن از طلسم پیرزن کرده بودند که چرا خانواده‌هایی که او توصیف کرده بود قادر به پرداخت صورتحساب‌هایشان طلسم نبوده‌اند و برای اثبات اینکه دعانویس سمنان پرداخت لزوماً غیرممکن نیست، به شرایط پرداخت خودشان متوسل شدند.

مادربزرگ جادو و طلسمات مایاوشکینه استدلال کرد: «شما در مورد طلسم دوازده دلار در ماه صحبت می‌کنید؛ اما این شامل بهره نمی‌شود.» دعا آنها به او خیره شدند. فریاد زدند: «کفش پاشنه بلند!» او پاسخ داد: «بله، بهره‌ی مبلغی که هنوز پرداخت نکرده‌اید.» سه یا چهار نفر از آنها همزمان فریاد زدند: «اما ما مجبور نیستیم هیچ بهره‌ای بپردازیم! ما فقط باید ماهی دوازده دلار بپردازیم.» اما دعانویس اصفهان پیرزن به آنها خندید. او گفت: «شما همه مثل هم هستید، آنها شما را فریب می‌دهند و زنده زنده می‌خورند! آنها هرگز خانه‌هایشان را بدون محاسبه بهترین دعانویس شهر بهره از قیمت خرید طلسم از دست رفته نمی‌فروشند.

حالا بروید و اسنادتان را بیاورید، خواهیم دید!» عمه الزبیتا با احساس لرزی واقعی در قلبش، کشویی را باز کرد و سند فروش را که قبلاً باعث غم و اندوه و رنجش زیادی در آنها شده بود، بیرون آورد. همه با نگرانی دور پیرزن جمع شدند و او که انگلیسی را می‌فهمید، سریع نگاهی به آن انداخت. بالاخره گفت: «بفرمایید، بفرمایید، خودتان گوش کنید: 'محاسبه سود ماهانه آن با دعانویس گرگان نرخ 7 درصد در سال.'» سکوت مرگباری در اتاق حکمفرما شد. یورگیس بالاخره با زمزمه پرسید: «دقیقاً یعنی چی؟» دیگری پاسخ داد: «یعنی اینکه ماه آینده، علاوه بر دعا دوازده دلار کسورات، باید هشت دلار و چهل سنت هم بپردازی.

که می‌شود جمعاً بیست دلار و چهل سنت.» هیچ زمزمه‌ای نبود. همه در سینه‌هایشان احساس خفگی می‌کردند، گویی در کابوسی بودند، احساس می‌کردند که در ورطه‌ای بی‌انتها فرو می‌روند. ناگهان خود را در حالی دیدند که با برق آذرخش روشن شده بودند - قربانیان سرنوشتی بی‌رحم، ظالم و شکنجه‌گر. تمام خانه‌های کوچک و دوست‌داشتنی‌شان مانند حباب‌های صابون در مقابل چشمانشان ترکیدند. و در تمام این مدت، پیرزنِ عذاب‌کش به صحبت کردن ادامه داد. آنها امیدوار بودند که او بالاخره بهترین دعانویس شهر ساکت شود، زیرا پرحرفی‌هایش به نظرشان مانند صدای قارقار کلاغ می‌آمد. یورگیس با مشت‌های گره کرده نشست و عرق پیشانی‌اش را پاک کرد و اونا احساس کرد چیزی سخت و شرور بهترین دعانویس شهر در گلویش است که سعی در خفه کردنش دارد.

سپس ناگهان عمه الزبیتا با ناله‌ای سکوت را شکست و ماریا شروع به فشردن دستانش و زمزمه کردن کرد: بهترین دعانویس شهر "اوه! اوه! مرد بدا!" (اوه، اوه، من بدبختم!) اما البته تمام فریادهای آنها اوضاع را بهتر بهترین دعانویس شهر نکرد. مادربزرگ مایوشکینه، به استواری سرنوشت، آنجا نشسته بود. و حکم با حروف واضح روی کاغذ نوشته شده.
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در رویا بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.