چهارشنبه ۲۲ بهمن ۰۴ ۱۳:۰۶ ۸ بازديد
پسرهای اوهایو شده؟ از پیتر دزدی کرده تا به پاول پول بدهد؟ شاید آقای برتون، تحت هر شرایطی، دعا این کار را میکرد. شاید آقای طلسم جان تمپل، رئیس کل گروه، تحت آن شرایط، این را تأیید میکرد. شاید یک کارمند معمولی این را پیشنهاد میداد؛ پیشنهاد میداد که از این مسیر کوچک و راحت، تقریباً به کوتاهی و بیدردسری یک کوچهی خلوت، عبور کند. تنها چیزی که در آن مسیر نیاز دارید یک ماشین تحریر است. شاید تام اسلید کارمند خوبی نبود. راه خروج او از دعا طلسم نویس این مشکل، راهی طولانیتر و دعانویس تهران پرپیچوخمتر بود. اما این راه، راه دیدهبانی بود.
او یک دیدهبان بود و از مسیر طولانی عبور کرد. ۷۳ فصل سیزدهم مسیر روی روی، با دلی بهترین دعانویس شهر گرفته به خانه رفت، اما از حرفی که زده بود پشیمان نبود. میدانست که تام از گروه فاصله گرفته و علاقهاش به بهترین دعانویس شهر انجمنهای قدیمی از زمان بازگشتش از فرانسه کمرنگ شده است. اما اینکه تام باید به او دروغ میگفت و اینکه او باید از دعانویس خراسان رضوی کمپ تمپل و آن جادو و طلسمات مکان قدیمی و محبوب بالای تپه برای دوستان جدید استفاده میکرد و عمداً آنها را بر این همراهان دوران واقعی دیدهبانیاش مقدم میداشت، چیزی بود که روی نمیتوانست تحمل کند.
و به خودش گفت که کارش با تام تمام شده، همانطور که تام با گروه تمام شده بود. مسیر روی و دوستانش کوتاه و آسان برای دنبال کردن است و مسیر اصلی این داستان نیست. این مسیر آنها را به داخل شهر برد.۷۴جایی که آنها یک چادر خریدند (نه خیلی بزرگ، چون نمیتوانستند پول زیادی جمع کنند)، اما به اندازهای بزرگ بود که بتوانند در آن بخوابند و تعطیلات خود را در آن مکان دعانویس خراسان شمالی محبوب و آشنا بگذرانند. او گفت که «باید نگران آن بارنارد باشد» و حدس زد که علاقه تام به آن شخص مانند علاقه پیوی به پای گوشت چرخ کرده است - نوعی عشق در اولین لقمه.
اما آیا او تام را فراموش کرده بود و در جلسات دلش برایش تنگ میشد؟ باید در این مورد حدس بزنیم. در هر صورت، به ندرت از تام نامی برده میشد. اولین عضو گروه طلسم بریجبورو که از همراهانش بزرگتر شده و افکارش را به سمت دوستان و همراهان جدید معطوف کرده بود، از حلقه مقدس جدا شده و آنها را ترک کرده بود و با دروغی بر لب، آنها را طرد کرده بود؛ این چیزی بود که پیشاهنگان میگفتند، یا حداقل فکر میکردند. آنها جادو و طلسمات پیشبینی میکردند که این اتفاق خواهد افتاد، اما به همان اندازه دردناک بود. و بدین دعانویس خوزستان ترتیب روزها گذشتند، و نفس طلسم بهار در هوا سنگینتر شد، و قاصدکها در مزرعهی کنار رودخانه روییدند، و شکوفههای درختان پیادهروها را پر کردند،۷۵و قورباغهها در مردابها شروع
به قارقار کردند. وقتی قورباغهها شروع بهترین دعانویس شهر به قارقار کردند، وقت آن است که به فکر اردو زدن باشیم. اما تام اسلید، که از گروه پیشاهنگی عقب مانده بود، از قاصدکها و شکوفهها و قورباغهها جلوتر بود، زیرا درست در همان روزی که با روی صحبت میکرد، و در حالی که سه گشتی برای خرید به شهر رفته بودند، به جادو و طلسمات دفتر شخصی آقای برتون رفت و پرسید که دعانویس زنجان آیا میتواند در مورد ایدهای که دارد با او صحبت کند. مافوقش با خوشحالی گفت: «تامی، مطمئنم که میدونی. الان میخوای بری قطب شمال؟» چون طلسم نویس آقای برتون از قدیم تام را میشناخت.
۷۶ فصل چهاردهم بخش واقعاً سخت تام گفت: «شاید یادت بیاید که گفتی این فقط یک جور آزمایش است، اینکه دوباره در دفتر بهترین دعانویس شهر کار کنم و شاید بهتر باشد که به روستا بروم.» جادو و طلسمات آقای برتون با لحنی دوستانه و سریع گفت: «بله آقا.» هدفش این بود که تام را آرام کند. تام گفت: «داشتم فکر میکردم شاید بتونی یه راز بهترین دعانویس شهر رو نگه داری.» آقای برتون با خنده گفت: «خب، من میتوانم یک امتحانی بکنم.» تام پرسید: «فکر میکنی مارگارت بتونه؟» «اوه، جرأت میکنم بگویم، اما تو که میدانی دخترها چطورند. مشکل چیست؟» تام گفت: «میخواهم بروم؛ نمیتوانم کارها را درست انجام دهم و میخواهم بروم.
همیشه طلسم نویس دارم فراموش میکنم.»۷۷ آقای برتون گفت: «فکر میکنم حالت خوب است.» تام گفت: «میخواهم تا وقتی حالم بهتر نشده به کمپ تمپل بروم.» آقای برتون زیرکانه او را زیر نظر گرفت، لبهایش را جمع کرد و گفت: «احساس درجه یکی بودن نمیکنی، نه؟» تام گفت: «من خیلی زود عصبی میشوم و چیزی یادم نمیآید.
او یک دیدهبان بود و از مسیر طولانی عبور کرد. ۷۳ فصل سیزدهم مسیر روی روی، با دلی بهترین دعانویس شهر گرفته به خانه رفت، اما از حرفی که زده بود پشیمان نبود. میدانست که تام از گروه فاصله گرفته و علاقهاش به بهترین دعانویس شهر انجمنهای قدیمی از زمان بازگشتش از فرانسه کمرنگ شده است. اما اینکه تام باید به او دروغ میگفت و اینکه او باید از دعانویس خراسان رضوی کمپ تمپل و آن جادو و طلسمات مکان قدیمی و محبوب بالای تپه برای دوستان جدید استفاده میکرد و عمداً آنها را بر این همراهان دوران واقعی دیدهبانیاش مقدم میداشت، چیزی بود که روی نمیتوانست تحمل کند.
و به خودش گفت که کارش با تام تمام شده، همانطور که تام با گروه تمام شده بود. مسیر روی و دوستانش کوتاه و آسان برای دنبال کردن است و مسیر اصلی این داستان نیست. این مسیر آنها را به داخل شهر برد.۷۴جایی که آنها یک چادر خریدند (نه خیلی بزرگ، چون نمیتوانستند پول زیادی جمع کنند)، اما به اندازهای بزرگ بود که بتوانند در آن بخوابند و تعطیلات خود را در آن مکان دعانویس خراسان شمالی محبوب و آشنا بگذرانند. او گفت که «باید نگران آن بارنارد باشد» و حدس زد که علاقه تام به آن شخص مانند علاقه پیوی به پای گوشت چرخ کرده است - نوعی عشق در اولین لقمه.
اما آیا او تام را فراموش کرده بود و در جلسات دلش برایش تنگ میشد؟ باید در این مورد حدس بزنیم. در هر صورت، به ندرت از تام نامی برده میشد. اولین عضو گروه طلسم بریجبورو که از همراهانش بزرگتر شده و افکارش را به سمت دوستان و همراهان جدید معطوف کرده بود، از حلقه مقدس جدا شده و آنها را ترک کرده بود و با دروغی بر لب، آنها را طرد کرده بود؛ این چیزی بود که پیشاهنگان میگفتند، یا حداقل فکر میکردند. آنها جادو و طلسمات پیشبینی میکردند که این اتفاق خواهد افتاد، اما به همان اندازه دردناک بود. و بدین دعانویس خوزستان ترتیب روزها گذشتند، و نفس طلسم بهار در هوا سنگینتر شد، و قاصدکها در مزرعهی کنار رودخانه روییدند، و شکوفههای درختان پیادهروها را پر کردند،۷۵و قورباغهها در مردابها شروع
به قارقار کردند. وقتی قورباغهها شروع بهترین دعانویس شهر به قارقار کردند، وقت آن است که به فکر اردو زدن باشیم. اما تام اسلید، که از گروه پیشاهنگی عقب مانده بود، از قاصدکها و شکوفهها و قورباغهها جلوتر بود، زیرا درست در همان روزی که با روی صحبت میکرد، و در حالی که سه گشتی برای خرید به شهر رفته بودند، به جادو و طلسمات دفتر شخصی آقای برتون رفت و پرسید که دعانویس زنجان آیا میتواند در مورد ایدهای که دارد با او صحبت کند. مافوقش با خوشحالی گفت: «تامی، مطمئنم که میدونی. الان میخوای بری قطب شمال؟» چون طلسم نویس آقای برتون از قدیم تام را میشناخت.
۷۶ فصل چهاردهم بخش واقعاً سخت تام گفت: «شاید یادت بیاید که گفتی این فقط یک جور آزمایش است، اینکه دوباره در دفتر بهترین دعانویس شهر کار کنم و شاید بهتر باشد که به روستا بروم.» جادو و طلسمات آقای برتون با لحنی دوستانه و سریع گفت: «بله آقا.» هدفش این بود که تام را آرام کند. تام گفت: «داشتم فکر میکردم شاید بتونی یه راز بهترین دعانویس شهر رو نگه داری.» آقای برتون با خنده گفت: «خب، من میتوانم یک امتحانی بکنم.» تام پرسید: «فکر میکنی مارگارت بتونه؟» «اوه، جرأت میکنم بگویم، اما تو که میدانی دخترها چطورند. مشکل چیست؟» تام گفت: «میخواهم بروم؛ نمیتوانم کارها را درست انجام دهم و میخواهم بروم.
همیشه طلسم نویس دارم فراموش میکنم.»۷۷ آقای برتون گفت: «فکر میکنم حالت خوب است.» تام گفت: «میخواهم تا وقتی حالم بهتر نشده به کمپ تمپل بروم.» آقای برتون زیرکانه او را زیر نظر گرفت، لبهایش را جمع کرد و گفت: «احساس درجه یکی بودن نمیکنی، نه؟» تام گفت: «من خیلی زود عصبی میشوم و چیزی یادم نمیآید.
- ۰ ۰
- ۰ نظر