روزانا، یتیم بیچاره و رنجکشیده، نه به مادربزرگش در پورتلند، اورگان، بازگشته و نه هیچ پیامی برایش شیطانی فرستاده، جز رونوشتی از یادداشت غمانگیزی که در عمارت تلگراف هیل گذاشته بود. هر کسی که به او پناه داده بود - اگر هنوز زنده بود - بدون شک متقاعد شده بود که محل اختفای او طلسم را لو ندهد؛ زیرا تمام تلاشها برای یافتن ردی از او بینتیجه مانده بود. آیا آلونزو او را رها کرد؟ کلیسا نه. با خودش گفت: «وقتی غمگین است، آن آهنگ دعا رمل شیرین را خواهد خواند؛ من او را پیدا خواهم کرد.» بنابراین، ساک دستی
و یک تلفن همراهش را اعمال صالح برداشت و برف شهر زادگاهش را از قطب شمال تکاند و به جهان سفر کرد. مذهب او به دوردستها و ایالتهای مختلف سفر علوم غریبه رمال کرد. بارها و بارها، غریبهها از دیدن مردی رنگپریده، فرسوده و رنجور که با زحمت از تیر تلگراف در مکانهای زمستانی و خلوت بالا کافران میرفت، کافر ساعتی غمگین در آنجا میایستاد، در فرشتگان حالی که گوشش به جعبهای کوچک چسبیده بود، سپس آهی میکشید و با خستگی دور میشد، شگفتزده میشدند. گاهی موکل جن اوقات، همانطور که دهقانان به دعا هوانوردان شلیک میکنند، او دعانویس اردستان حرز را دیوانه و
خطرناک میپنداشتند. بنابراین لباسهایش در اثر گلولهها بسیار پاره شد و بدنش به شدت زخمی شد. اما دعانویس او احضار همه اینها را با صبر و شکیبایی تحمل کرد. در آغاز سفر زیارتیاش اغلب میگفت: تعویذ شماره ملا «آه، کاش میتوانستم دعا نویسی «به سلامت» را بشنوم!» اما در اواخر سفر، از شدت اندوه اشک میریخت و میگفت: «آه، کاش میتوانستم چیز دیگری شیاطین بشنوم!» بدین ترتیب یک جادو سیاه ماه و سه هفته شیاطین گذشت و سرانجام افرادی انسان دوست او را دستگیر و در یک دیوانه خانه خصوصی در نیویورک زندانی کردند. او هیچ ناله ای نکرد، زیرا تمام توانش از
بین رفته بود، و به همراه آن تمام قلب و امیدش. سرپرست، با ترحم، اتاق نشیمن راحت و خوابگاه خود را به او واگذار کرد و با محبت و فداکاری از او پرستاری کرد. در پایان هفته، بیمار توانست برای سید و حاجی اولین بار از رختخوابش بیرون بیاید. او دعانویس خوانسار با ابطال کردن جادو بالش راحت روی مبل دراز کشیده بود و به صدای حزنانگیز بادهای سرد ماه مارس ابجد و صدای ذکر خفهی قدمهای آهسته در خیابان پایین گوش میداد، زیرا حدود ساعت شش عصر بود و نیویورک از سر کار به خانه میرفت. او دعانویس دامنه آتش روشنی داشت و شادی مضاعف
چند کیمیاگری چراغ دانشجویی. بنابراین درونش گرم و دنج بود، هرچند بیرونش سرد و بیروح بود؛ درونش روشن و درخشان بود، هرچند بیرونش آنقدر تاریک و دلگیر بود که انگار دنیا با گاز هارتفورد روشن شده بود. آلونزو با فکر اینکه چگونه هوسهای عاشقانهاش او را در چشم جهانیان دیوانه کرده بود، لبخندی ضعیف زد و داشت به دنبال دعا افکارش میرفت که ناگهان صدای ضعیف و شیرینی، همان شبح صدا، که بسیار دور و ضعیف به نظر میرسید، به گوشش خورد. نبضهایش از حرکت ایستاد؛ با لبهای نیمهباز و نفسهای حبسشده گوش میداد. آهنگ ادامه داشت - او منتظر
بود، گوش میداد، و به آرامی و ناخودآگاه از حالت درازکش بلند میشد. سرانجام فریاد زد: «هست! خودشه! اوه، نتهای الهیِ منفور!» او با اشتیاق خود را به مشرکان گوشهای که صداها از آنجا میآمدند، کشاند، پردهای را کنار زد و تلفنی پیدا کرد. خم شد طلسم و همین که آخرین نت خاموش شد، بیدرنگ با فریادی بلند گفت: «اوه، خدا را شکر، بالاخره پیدا مقدس شدی! با من حرف بزن، رُزانا، عزیزم! راز بیرحمانه آشکار شده است؛ این برلیِ شرور بود که صدای مرا تقلید کرد و با سخنان گستاخانهاش تو را آزرد!» مکثی نفسگیر برقرار شد، برای آلونزو
مثل یک انتظار طلسم بود؛ سپس صدای ضعیفی آمد و در قالب کلمات جای گرفت: «آه، دوباره اون کلمات ارزشمند رو دعانویس بگو، آلونزو!» «آنها دعانویس حقیقت هستند، حقیقتِ راستین، روزانۀ من، و تو جادوگر مدرک خواهی داشت، مدرکی فراوان و فراوان!» «آه؛ آلونزو، کنارم بمان! حتی یک لحظه هم ترکم نکن! بگذار احساس کنم که کنارم هستی! به من بگو که دیگر هرگز از هم جدا نخواهیم شد! آه، این ساعت شاد، این ارواح دعانویس گلدشت ساعت خجسته، این ساعت خاطرهانگیز!» «روزانا، ما این را ثبت خواهیم کرد؛ هر سال، همزمان با به صدا درآمدن این ساعت عزیز از ساعت،
ما آن را با شکرگزاری، در تمام سالهای زندگیمان، جشن خواهیم گرفت.» «ما دعاگر این کار را خواهیم کرد، ما این کار را خواهیم کرد، دعا آلونزو!» «چهار قدیس دقیقه بعد از ساعت شش، عصر، روزانا من، از این به بعد—» «بیست و سه
و یک تلفن همراهش را اعمال صالح برداشت و برف شهر زادگاهش را از قطب شمال تکاند و به جهان سفر کرد. مذهب او به دوردستها و ایالتهای مختلف سفر علوم غریبه رمال کرد. بارها و بارها، غریبهها از دیدن مردی رنگپریده، فرسوده و رنجور که با زحمت از تیر تلگراف در مکانهای زمستانی و خلوت بالا کافران میرفت، کافر ساعتی غمگین در آنجا میایستاد، در فرشتگان حالی که گوشش به جعبهای کوچک چسبیده بود، سپس آهی میکشید و با خستگی دور میشد، شگفتزده میشدند. گاهی موکل جن اوقات، همانطور که دهقانان به دعا هوانوردان شلیک میکنند، او دعانویس اردستان حرز را دیوانه و
خطرناک میپنداشتند. بنابراین لباسهایش در اثر گلولهها بسیار پاره شد و بدنش به شدت زخمی شد. اما دعانویس او احضار همه اینها را با صبر و شکیبایی تحمل کرد. در آغاز سفر زیارتیاش اغلب میگفت: تعویذ شماره ملا «آه، کاش میتوانستم دعا نویسی «به سلامت» را بشنوم!» اما در اواخر سفر، از شدت اندوه اشک میریخت و میگفت: «آه، کاش میتوانستم چیز دیگری شیاطین بشنوم!» بدین ترتیب یک جادو سیاه ماه و سه هفته شیاطین گذشت و سرانجام افرادی انسان دوست او را دستگیر و در یک دیوانه خانه خصوصی در نیویورک زندانی کردند. او هیچ ناله ای نکرد، زیرا تمام توانش از
بین رفته بود، و به همراه آن تمام قلب و امیدش. سرپرست، با ترحم، اتاق نشیمن راحت و خوابگاه خود را به او واگذار کرد و با محبت و فداکاری از او پرستاری کرد. در پایان هفته، بیمار توانست برای سید و حاجی اولین بار از رختخوابش بیرون بیاید. او دعانویس خوانسار با ابطال کردن جادو بالش راحت روی مبل دراز کشیده بود و به صدای حزنانگیز بادهای سرد ماه مارس ابجد و صدای ذکر خفهی قدمهای آهسته در خیابان پایین گوش میداد، زیرا حدود ساعت شش عصر بود و نیویورک از سر کار به خانه میرفت. او دعانویس دامنه آتش روشنی داشت و شادی مضاعف
چند کیمیاگری چراغ دانشجویی. بنابراین درونش گرم و دنج بود، هرچند بیرونش سرد و بیروح بود؛ درونش روشن و درخشان بود، هرچند بیرونش آنقدر تاریک و دلگیر بود که انگار دنیا با گاز هارتفورد روشن شده بود. آلونزو با فکر اینکه چگونه هوسهای عاشقانهاش او را در چشم جهانیان دیوانه کرده بود، لبخندی ضعیف زد و داشت به دنبال دعا افکارش میرفت که ناگهان صدای ضعیف و شیرینی، همان شبح صدا، که بسیار دور و ضعیف به نظر میرسید، به گوشش خورد. نبضهایش از حرکت ایستاد؛ با لبهای نیمهباز و نفسهای حبسشده گوش میداد. آهنگ ادامه داشت - او منتظر
بود، گوش میداد، و به آرامی و ناخودآگاه از حالت درازکش بلند میشد. سرانجام فریاد زد: «هست! خودشه! اوه، نتهای الهیِ منفور!» او با اشتیاق خود را به مشرکان گوشهای که صداها از آنجا میآمدند، کشاند، پردهای را کنار زد و تلفنی پیدا کرد. خم شد طلسم و همین که آخرین نت خاموش شد، بیدرنگ با فریادی بلند گفت: «اوه، خدا را شکر، بالاخره پیدا مقدس شدی! با من حرف بزن، رُزانا، عزیزم! راز بیرحمانه آشکار شده است؛ این برلیِ شرور بود که صدای مرا تقلید کرد و با سخنان گستاخانهاش تو را آزرد!» مکثی نفسگیر برقرار شد، برای آلونزو
مثل یک انتظار طلسم بود؛ سپس صدای ضعیفی آمد و در قالب کلمات جای گرفت: «آه، دوباره اون کلمات ارزشمند رو دعانویس بگو، آلونزو!» «آنها دعانویس حقیقت هستند، حقیقتِ راستین، روزانۀ من، و تو جادوگر مدرک خواهی داشت، مدرکی فراوان و فراوان!» «آه؛ آلونزو، کنارم بمان! حتی یک لحظه هم ترکم نکن! بگذار احساس کنم که کنارم هستی! به من بگو که دیگر هرگز از هم جدا نخواهیم شد! آه، این ساعت شاد، این ارواح دعانویس گلدشت ساعت خجسته، این ساعت خاطرهانگیز!» «روزانا، ما این را ثبت خواهیم کرد؛ هر سال، همزمان با به صدا درآمدن این ساعت عزیز از ساعت،
ما آن را با شکرگزاری، در تمام سالهای زندگیمان، جشن خواهیم گرفت.» «ما دعاگر این کار را خواهیم کرد، ما این کار را خواهیم کرد، دعا آلونزو!» «چهار قدیس دقیقه بعد از ساعت شش، عصر، روزانا من، از این به بعد—» «بیست و سه
- یکشنبه ۲۵ مرداد ۰۵ ۱۲:۵۶
- ۱۵ بازديد
- ۰ ۰
- ۰ نظر